آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

خشونت به بهانه یک فیلم

شنبه گذشته شهر سیدنی شاهد تظاهرات عده ای افراطی بود که تظاهرات و شعار دادن هاشون رو با خشونت همراه کردن، طوری که توی روزنامه ها و اخبار به جای راهپیمایی، بهش riot یا شورش میگن! این شورش به بهانه همون فیلمی هست که میگن توش به پیامبر اسلام توهین شده و داستانهای غیر واقعی رو بهش نسبت داده اند و به همین دلیل، یک عده احمق توی یک روز تعطیل و دقیقاً در شلوغترین زمان که مردم با خانواده هاشون مشغول خرید در یکی از بزرگترین مراکز خرید شهر هستند و همچنین در یکی از پارکهای بزرگ شهر، مشغول راهپیمایی اعتراض آمیزشون میشن و در حین این راهپیمایی که بدلیل خشونت آمیز بودنش، منجر به دخالت پلیس میشه، میزنن 6 تا پلیس و ده نفر آدم دیگه رو مجروح میکنن و به تعدادی مغازه و ماشین پلیس هم خسارت وارد میکنن! خبر و عکسهاش رو میتونید از اینجا بخونید.

 متاسفانه یک عده "انسان نما" ازشون رفتارهایی سر میزنه که مابقی آدمها، این نوع رفتار و عملکرد اونها رو به حساب بقیه میذارن و متاسفانه شباهت شکل و شمایل ظاهری ماها هم در اکثر اوقات ما رو هم جزء اون گروه قرار میده و ناخودآگاه مورد سوال بعضی از رفقای این طرفی و یا اونهایی که یک کمی دل و جرأت بیشتری دارن واقع بشیم که: اینها منظورشون چیه و چرا اینطوری میکنن؟ و چرا از این راه؟ حالا بیا و توضیح بده! و اینطوری میشه که بعضاً میتونی از روی کامنتها، لایک ها و دیسلایکهایی که روی مطالب می زنن، علیرغم اینکه به زبون نمیارن، ولی بتونی بفهمی که تفکر این مردم در خصوص بعضی گروه های ساکن در این جزیره چیه! واقعاً باید تاسف خورد به حال این جماعت با این حرکات غیر منطقی و وحشیانه شون، خودشون هم نمیدونن میخوان چی رو ثابت بکنن؟ حتی اگر ازشون دلیلش رو بپرسی، می بینی که حتی فیلم رو هم ندیده اند و صرفاً به خاطر گرفتن یک sms و یا پیغام توی فیس بوک و تویتر که تحریکشون کرده، ریختن توی خیابون!

راستش من از یکسری مسائل سر در نیاوردم و این شد که گفتم بیام اینجا و این مطلب رو بنویسم و ببینم بقیه چی ممکنه فکر بکنند؟

اولین چیزی که ازش سر در نمیارم در مورد فیلمه. اون فیلم نه توسط کمپانی فیلم سازی مشهوری ساخته شده و نه اینکه آدم مشهوری کارگردانی و تهیه کنندگی اش رو کرده و نه هیچ چیز دیگه ای. بیشتر شبیه به این میمونه که یک نفر که یک کمی از فیلم سازی و ادیتوری سر در میاره توی خونه اش با کمک چند نفر دیگه یک فیلم بسازه و به هر کدوم از شخصیت های فیلمش هم یک اسمی بده و بعدش هم آپلودش کنه توی یوتیوب! خوب حالا این میشه اهانت به یک شخص مقدس که به خاطرش این کارها به این وسعت از یک عده سر بزنه که حتی تا مرز آدمکشی و قتل یک عده بیگناه که هیچ ربطی به اون فیلم و عواملش ندارن پیش بره؟ و یا دلیلی برای خسارت وارد کردن به اماکن عمومی و مجروح کردن و ترسوندن یک عده آدم بیگناه؟ اصلاً به فرض اینکه بر اساس مواردی که توی اون فیلم بهش اشاره شده، دلیلی برای اعتراض داشته باشی، کدوم منطق این رو حکم میکنه که بریزی توی شهر و با اون حرکاتت باعث وحشت یک عده خانواده و بچه بی گناهی بشی که اومدن روز تعطیلشون رو خرید بکنند یا خوش بگذرونند!؟ تازه جالب قضیه اینه که بیشتر صحنه هایی که در اون فیلم بهش اشاره شده، از منابعی گرفته شده که خود همین گروه هم به اون منابع اعتقاد دارند! اونهایی که فیلم رو ندیده اند میتونن از اینجا ببیننش.

دومیش باز هم در مورد فیلمه. میگن این فیلم توی امریکا ساخته شده که البته درست هم هست و از اینجا میتونید بخونیدش که توسط چه کسی و کجا ولی سوال اینجاست که مگه فیلم محمد رسول ا... هم در همون کشور ساخته نشده؟ چرا برای ساختن اون فیلم از اون کشور تشکر نشده و ازش تعریف و تمجید نشده (ولی جالب اینه که در اعیاد و مناسبتها از خودش و موزیکش استفاده میشه!) و یا مثلاً هیچوقت نرفتن توی یک کشوری در سفارت امریکا رو بزنن و از سفیرش برای اینکه اون فیلم ساخته شده تشکر بکنن ولی حالا اگر یک فیلم دیگه ای به یک نحو دیگه ای در همون کشور ساخته شده باید ریخت و هر کسی که به اون کشور به نحوی ارتباط داره رو کشت و داغون کرد!؟

سومین چیزی که من متوجه نمیشم، اینه که چرا این جماعت با این طرز تفکر و رفتارشون بلند شدن این همه راه رو کوبیدن و اومدن این سر دنیا؟ اومدن به دموکراسی و آزادی برسن؟ اتفاقاً خیلی هم خوبه ولی معنی آزادی و دموکراسی این نیست که هر غلطی که توی مملکت خودت میکردی رو اینجا به بهونه وجود داشتن آزادی و دموکراسی بتونی وسیعترش و بدترش رو انجام بدی و کسی بهت حرفی نزنه! سخنان فرماندار ایالت نیو ساوث ولز مرتبط با این قضیه رو میتونید از اینجا ببینید که توش به یک سری تفاوتهایی که این نوع راهپیمایی با بقیه راهپیمایی هایی که توی این مملکت تا به حال انجام شده اشاره میشه!

چهارمیش و از همه بدترش این عکسه! آخه نفهم! تو اون پلاکارد رو با اون شعار دادی دست اون بچه سه یا چهار ساله ات و بعدش هم داری با افتخار ازش با موبایلت عکس می گیری!!؟ خوب تو که اعتقادت اینه و داری این روش رو از الان به بچه ات تعلیم میدی که هر کی مخالفت بود یا بهت اهانت کرد رو باید بکشی و با این نوع اعتقادات بزرگش میکنی، چرا تو همون کشور خودت که همه با همین روش و اعتقادات دارن زندگی میکنن نموندی؟ مشکلت چی بوده و اصلاً اومدنت به اینجا به چه دلیلی بوده و دنبال چی بودی!؟ حاضرم شرط ببندم اگر ازش سوال کنی دلایل مهاجرتت به اینجا چی بوده یکی از جوابهاش "فراهم کردن آینده بهتر برای بچه هام" هست! اونوقت اینطوری میخواد آینده بهتری رو برای بچه اش فراهم بکنه! تو حتی اونقدر نفهم هستی که نمیدونی اینجا برای مادر و تربیت فرزند تعریف دیگه ای قائل هستند و وقتی این حرکت رو انجام میدی، نتیجه اش این میشه و پلیس می افته دنبالت تا پیدات کنه و دلیل این حرکت احمقانه ات رو بفهمه. شاید هم منتهی به گرفتن صلاحیت حق نگهداری و تربیت بچه ات بشه!

چی بگم والا... من که هر چی فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم فقط این رو میتونم بگم که معنی وجود آزادی و دموکراسی در یک کشور این نیست که هر کسی هر غلطی خواست بکنه، هر خرابکاری و زد و خوردی خواست بکنه، هر قانونی رو زیر پاش بذاره و کسی هم کاری به کارش نداشته باشه و برای همین دلیل هم بلند شده باشه این همه راه رو کوبیده باشه اومده باشه اینجا و بعدش هم اگر این کارها رو کرد و باهاش برخورد شد بگه اینجا یک کشور آزاده و دموکراسی وجود داره و شما نباید این رفتار رو با ما بکنید! رو که نیست!

+ Joe ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٧
comment نظرات ()

بادکنک

سلام

حتماً تا به حال دیدین آدمهایی رو که یک غرور بی جایی دارن، یک تکبر و خودبزرگ بینی یا یک نگاه از اوج و بالای آسمون به دیگران داشتن، احساس اینکه من هیچوقت اشتباه نمی کنم و همیشه دیگران هستند که اشتباه میکنند، من هیچوقت نباید معذرت خواهی کنم و همیشه دیگران باید از من معذرت بخوان، من اینقدر خوبم و کارم درسته که هیچ انتقادی بهم وارد نیست و اگر کسی اینکار رو کرد باید با شدیدترین عکس العمل بکوبمش و یک سری حالتهای دیگه مثل اینها که گفتم. شاید اگر این آدمها در درون خودشون واقعاً چیزی برای ارائه کردن داشتن، می شد این رفتار رو به گونه ای توجیه کرد ولی در خیلی از موارد اینطور نیست و هر چی نگاه کنید و بگردید، در اون شخص چیزی پیدا نمیشه و یا شاید خود طرف بنا به توهمی که داره فکر میکنه که خیلی در مرتبه ای بالاتر از شما و دیگران قرار داره و خودش رو محق داشتن این رفتار میدونه. در بعضی موارد نادری هم یکسری اشخاص در درونشون چیزی و حرفی برای گفتن دارند ولی بر طبق مصداق "درخت هر چه پربار تر، افتاده تر" عمل نمی کنند و به خودشون مغرور میشن و این غرور بی جا باعث میشه که خیلی های دیگه رو هم شان و هم تراز خودشون حساب نکنن و به نوعی بهشون فخر بفروشن و یا طوری رفتار بکنند که انگار دیگر بندگان خدا اصلاً در چشمش دیده نمی شن و وجود خارجی ندارن! حالا همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم که: آقایون و خانمهای دکتر و مهندس! اونهایی که خودتون رو خیلی بالا می بینید و هر کسی رو لایق هم صحبتی و ایجاد ارتباط باهاشون نمی بینید! اینجا این روش جواب نمیده! اگر فکر کردی دکتر هستی و نمیتونی یا نباید با یک فروشنده و یا یک کارگر معمولی هم کلام بشی در اشتباهی! از دریچه چشم مردمان اینجا، وقتی با کسی مواجه میشن، چیزی که دیده میشه یک انسان هست و نه لباسش، ماشینش، شغلش، دینش، شکل و شمایلش و عقایدش! بنابراین براش اصلاً اهمیتی نداره که شما در کشور خودتون دارای دو سه تا مدرک دکترا و مهندسی هستید و از یک نسل و پیشینه تاریخی با قدمت و افتخاری اومدین. مهم نیست عدد 12 توی ساعتت دوتا نگین اصل داره! مهم نیست پیراهنت مارکش فلانه و شلوار و کفشت بهمان! شاید باور نکنید ولی براش خیلی مهمتره اگر بتونه با شما یک ربع راحت و بی دغدغه گپ بزنه بدون اینکه بخواد چیزی رو به رختون بکشه، لذت که اون از ارتباط با دیگری می بره به همین سادگیه: هم کلام شدن و صحبت درباره معمولی ترین چیزها و مدتی رو با هم گذروندن در حین خوردن یک قهوه با همدیگه است و حس داشتن یک دوست است و نه شو کردن چیزی به طرف مقابل! بنابراین به همین سادگی، چون نوع رفتار و نگاه شما با اون از زمین تا آسمون متفاوته، یک دوستی و یک ارتباط رو از دست میدید. شاید بگین مهم نیست، یکی هم شان و هم طراز خودم رو پیدا می کنم. اگر منظورتون هم شان و هم طراز خودتون در بین هموطنهای عزیزمون هست، زهی خیال باطل! تجربه ثابت کرده که اولاً ماها در بسیاری از موارد در اینجا نمیتونیم مثل آدم با هم ارتباط برقرار کنیم و دوماً آدمهای این تیپی و با این نگرش، چون همیشه خودشون رو از مخاطبشون بالاتر میدونن، در نتیجه اون ارتباط دو طرفه هیچوقت به راحتی بین اون و شخص دیگه شکل نمیگیره! تفکر اون خارجی رو هم که براتون گفتم که چطوریه. بنابراین اتفاقی که می افته، تنهایی و منزوی شدن هست که باز هم چون اون غرور بی جا وجود داره، طرف حاضر به پذیرش و قبول این هم نیست و اشکال رو از ناحیه دیگران میدونه! و متاسفانه وقتی که این نوع رفتار و طرز فکر در یکی از دو زوج وجود داشته باشه، نتیجه کار گریبانگیر جفتشون میشه.

درباره شغل و روابط کاری هم همین موضوع به نوعی صدق میکنه. اگر شما مدیر مدبر و موفقی در کارتون بودید، اگر چند نفر زیر دست شما در شرکت یا کارخانه ای کار می کرده اند، اگر چندین و چند پروژه رو خودتون مدیریت کردید و به سرانجام رسوندین، ضمن احترام به موفقیتهایی که داشتین، باید بگم شروع شما در اینجا از اون نقاط تقریباً غیر ممکنه! باید این رو برای خودتون بشکنید و جا بندازید که شروعتون اینجا از یکی دو پله پایین تر از موقعیتی که بودید هست که البته منطقی و اجتناب ناپذیر هم هست ولی خوشبختانه سرعت پیشرفت و ترقی در اینجا بالاتره و میتونید امیدوار باشید که اگر همت داشته باشید، خیلی زود به اون مرحله ای که بودید میرسید و چه بسا خیلی از اون سقفی که در کشور خودمون تصور کرده بودید هم بالاتر برید وگرنه اگر به اون یکی دوتا پله (و شاید یک وقتهایی بیشتر از اون) پایینتر راضی نشدید، به قول شاعر "باش تا صبح دولتت بدمد!" و اگر هم در رده شغلی بالایی مشغول به کار شدید، فکر نکنید که دیگه کارتون باید فخر فروشی و بالاتر دونستن خودتون از زیر دستاتون باشه و کاری هم به غیر از امر و نهی کردن ندارین! اینم از چیزهایه که اینجا جواب نمیده.

خلاصه حرفهام اینه: زیاد که خودت رو باد کنی، عین اون بادکنکه میشی که اگر از شدت پر بودنت از این باد نترکی، اونقدر از دیگران فاصله میگیری که دیگه نه دیده می شی و نه بهت توجهی میشه! حالا اگر فکر میکنی دلیل این فاصله و عدم توجه، اون آدمهایی هستن که اون پایین قرار دارن...

دوتا لینک هم بدم که بی ربط با این نوشتارم نیست و تمومش کنم:

- خشایار اینجا یک مطلب جالبی در خصوص اجتماعی شدن گذاشته که البته مال خیلی وقت پیشه و منم همون موقعها خوندمش ولی خوب فکر نمیکنم هیچوقت ماها بتونیم اینطوری رفتار کنیم!

- این یکی رو هم از وبلاگ مردی که نان می خورد خوندم که در اصل نوشته پائولو کوئلیو هست و خیلی ازش خوشم اومد. شما هم بخونیدش،‌ بد نیست لبخند

تا بعد...

+ Joe ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۱
comment نظرات ()

نویسنده همکار!

سلام

از امروز همسر بنده هم موافقت کردند که به عنوان نویسنده همکار در این وبلاگ بنویسند. اینطوری هم جبران تنبلی ها و کم کاری های من میشه و هم ممکنه مطلبی باشه که به دلیل زبان مشترک بیشتر به درد خانمها بخوره که من تا بحال بهشون فکر نکرده بوده ام. کسی چه میدونه، شاید یه چند وقت دیگه منم بازنشسته شدم نشستم توی این وبلاگ بعد از اینکه روزنامه ام رو خوندم، هی به جون زنم غر زدم! زبان

 

+ Joe ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۱
comment نظرات ()

کمک به یک هموطن، یک فرشته کوچولو

سلام

متاسفانه همین الان مطلب تلخی رو خوندم که نمیخوام خودم دوباره بنویسمش چون میتونید از اینجا بخونیدش. فکر کردم اگر کسی به اون وبلاگ تا حالا سر نزده (که بعید میدونم اینطور باشه) اینجا این مطلب رو ببینه و امیدوارم که هر کسی هر کمکی هر چند کوچیک از دستش بر میاد انجام بده تا حال این کوچولو زودتر خوب بشه ناراحت

 

 

 

ادامه مطلب
+ Joe ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۸
comment نظرات ()

ایران و ایرانی، نگاهی از زاویه ای دیگر

سلام

بعد از یک مدت نسبتاً طولانی، بالاخره فرصتی پیش اومد که بتونم یک پست بذارم. البته دلیل این وقفه، گرفتاری بیش از حد نبوده ولی نیاز به زمانی داشتم که بتونم کمی افکارم رو متمرکز کنم تا بتونم چیزی که میخوام رو بنویسم. از طرفی هم موضوع خاص و به درد بخوری برای نوشتن وجود نداشت و همین پست هم شاید چندان چنگی به دل نزنه و یک جورهایی حرفهای معمولیه که به درد مهاجر نمیخوره ولی خوب بالاخره بهتر از هیچیه!

داستان اول: کنسرت خارجی – کنسرت ایرانی

سال 1989 وقتی داشتم آهنگ The Look از گروه Roxette رو گوش میدادم، هیچوقت فکر نمیکردم که یک روزی اینور دنیا توی سیدنی برم و توی کنسرتش این آهنگ رو به صورت زنده گوش بدم و ببینم. کنسرت در Sydney Entertainment Centre برگزار می شد که چون نزدیک محل کارم هست، دیده بودم که توش گاهاً برنامه های درست و حسابی برگزار میشه و چون برای من این اولین کنسرتی خارجی بود که در بلاد خارجه میخواستم برم و ببینم و بنابراین نمیدونستم که چطوری و با چه جور لباسی باید برم. این شد که از یکی دوتا از همکارام پرسیدم و بهشون مکان کنسرت و این که چه گروهی برنامه اجرا میکنه رو بهشون گفتم و نتیجه این شد که نوع لباس برای این کنسرت، Casual هست. خلاصه من و همسرم هم تیپ Casual زدیم و رفتیم کنسرت. اکثراً کسانی که برای کنسرت اومده بودن، هم سن و سالهای خودمون بودن که با این گروه و آهنگهاش خاطره داشتن و خوب تیپ ها هم همه از نوع Casual و ساده. هیچ کس رو هم ندیدیم که اینقدر آدم رو نگاه کنه که آدم حس کنه یا دکمه ای، زیپی، چیزیش بازه یا اینکه شاید لباسش اشکالی داره یا .... هنگام ورود به سالن هم افرادی بودند که شما رو به محل نشستن تون راهنمای می کردند و کنسرت دقیقاً راس ساعتی که باید شروع میشد شروع شد و ما هم با توجه به اینکه موقع خرید بلیت، یک جای خوب و نزدیک انتخاب کرده بودم که خیلی دید خوب و عالی داشت، حظ وافی و کافی رو از اجرای کنسرت بردیم، هم از نظم اون و هم از مردمی که اومده بودند. تقریباً به جز دو سه تا آهنگ آخر کسی از جاش بلند نشد که از خودش حرکات موزون در بکنه و انجام همون حرکات موزون هم در همون حریم جلوی صندلی خود طرف انجام می شد و در نتیجه، انبوهی از جمعیت حرکات موزون زنان با دستهای بر افراشته رو در اون جلوی سن نمی دیدی! بعد هم خوشحال و خندان بدون اینکه کسی زیر دست و پا له بشه، اومدیم بیرون و اومدیم خونه. آمممااا...

خانم لیلا فروهر هم قرار بود که مشرّف بشن سیدنی و کنسرتی داشته باشن. خانم بنده هم که یکی از طرفدارهای پر و پا قرص ایشون هست و خوب میدونین که، هیچ جوره راه نداشت که بلیت کنسرت ایشون تهیه نشه! روز کنسرت با توجه به تجربه کنسرت Roxette، با تیپ Casual رفتیم به محل کنسرت که در Hornsby RSL Club برگزار میشد. وارد که شدیم... چشمتون روز بد نبینه... انگار سالن مد و Fashion بود! آقایون اکثراً با کت و شلوار و کراوات، خانمها با لباسهای آنچنانی و هفت قلم آرایش کرده... همه هم همدیگه رو کامل از سر تا پا اسکن می کردند که مبادا کوچکترین چیزی از قلم بیفته! فکر کنم ما هم اونجا با توجه به اون نوع لباس پوشیدنمون گاو پیشونی سفید بودیم و خدا میدونه  که لابد بعداً چه حرفها و پچ پچ هایی که پشت سر ما نشده... خلاصه، در سالن تقریباً سر ساعت باز شد اما تا سرکار خانم فروهر تشریف بیارن، یک ساعت و نیم طول کشید! بعدشم که فرمودند من حالم خوب نبود و نمیتونستم ولی به خاطر شماها اومدم! منّت گذاشتن سر حضار! اینم یادم رفت بگم که تا ایشون پاشون به سن رسید انگار به صورت اتوماتیک وار و هماهنگی قبلی، همه جمعیت از روی صندلی ها کنده شدند و پرتاب شدند به همون محوطه جلوی سن و حرکات موزونی بود که انجام می شد اون وسط! من بدبخت هم که سر میزم نشسته بودم، دیدم که دیگه هیچی نمی بینم و پاشدم یک کمی رفتم جلوتر پشت اون جمعیت وایستادم ببینم چی به چیه ولی اینقدر دست مردم خورد به سر و صورتمون و انگشت مردم رفت تو چشممون که گفتیم بابا ول کن الان دچار نقص عضو میشیم این وسط میشیم جانباز راه فروهر! برگشتم سر جام نشستم و تقریباً تا آخر کنسرت فقط صدای ترانه های رو می شنیدم ولی از تصویر خبری نبود که البته 100% مطمئنم که مشکل از گیرنده نبود! راستی یک اتفاق خیلی جالب دیگه این که سر میز ما، یک خانمی با بچه اش اومده بود و نشسته بود. میزها 10 نفره بود و کم کم که آدمها اومدن، ما دیدیم که یک بنده خدایی سر میز ما داره بال بال میزنه که بلیت من مال همین میزه اما پس چرا جا نیست ما بشینیم؟ می پرسید شماها همه شماره بلیتهاتون مال همین میزه؟ خلاصه نزدیک بود دعوا بشه که دیدیم اون خانمه اول به بچه اش گفت یک دقیقه اینجا بشین و خودش جیم زد و بعد از یک مدت هم یکی رو فرستاد که بچه اش رو برد و خلاصــــه، فهمیدیم که بعــــله ایشون اصلاً جاش اونجا نبوده و حالا چرا یکهو از همون اول قصد به نشستن سر اون میز کرده بود رو خدا میدونه! جالب اینکه وقتی هم دید که اون بنده خدا که با خانمش و بچه اش اومده و داره با دیگران دعواش میشه که تکلیف جاش مشخص بشه و در به در دنبال صندلی میگرده که بیاره و بذاره سر اون میز که بتونن بشینن، اصلاً نه حرفی میزد و نه به روش می آورد! عجــــــب...!

نتیجه داستان: ایرانی جماعت، فرق بین کنسرت و کلاب و مهمونی رو نمیدونه. یعنی تقریباً براش همه اینها یک معنی رو میده. من مخالف شادی کردن و شاد بودن نیستم و شنیدم که بعضی ها میگفتن و ادعا میکردن که کنسرتهای ایرانی توی خارج میترکونه و ایرانی ها سالن رو میفرستن هوا! ولی خوب، از نظر کسی که داره توی اون مملکت خارج زندگی میکنه، موضوع یک کمی متفاوته چون این مدل رفتار و حرکات، چیزی هست که توی دیسکو ها و کلابها اتفاق می افته و نه توی کنسرتها و اون مدل لباس پوشیدنها و آرایش کردنها هم معمولاً توی مهمونی های رسمی هست نه کنسرت. (البته اینم بگم که کنسرت هم داریم تا کنسرت. حتماً اگر کنسرت مربوط به یک گروه نوازنده موسیقی کلاسیک و با کلاس باشه مسلمه که کسی با تی شرت و شورت نمیره اونجا!). بعدشم بابا جان حالا داری از خودت حرکات موزون در میکنی و انرژی نهفته از خودت آزاد میکنی، تو همون حریم خودت در بکن نه اینکه بزنی چهارتا آدم دور و بر خودت رو ناقص کنی چون داری ذوق میکنی که "لیلا داره میخونه!" بعدشم لطفاً وقتی بلیت یک کنسرتی رو میخرین، قبل از اینکه اعصاب کسی رو به هم بریزین، تشریف ببرین و سر جاتون نشیمن بفرمایید که خلقی رو به جون هم نندازین! این رو هم همین الان اضافه کنم که نتیجه گیری من از روی غرض ورزی یا حسادت یا هر چیز دیگه ای نیست چون بعد از کنسرت، نظر همسرم هم این بود که توی کنسرت Roxette که شاید به اندازه من طرفدارش نبود و ازش خاطره نداشت، بهش بیشتر خوش گذشته بود.

داستان دوم: همسایه ایرانی

چند ماه پیش وقتی که داشتیم از خرید بر میگشتیم خونه، جلوی در پارکینگ دیدیم چند نفر دارن اثاث منزل از یک وانت خالی میکنن و میبرن داخل. قیافه دوستان که خوب معلوم بود ایرانی هستند چون بالاخره ماها همدیگه رو خوب میشناسیم! وقتی ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم، دیدیم که بعــــله دارن فارسی حرف میزنن. خانم ما یکهو عشق هموطن بازی اش گل کرد و گفت من برم باهاشون سلام علیکی بکنم و بهشون خوش آمد بگم. اینها احتمالاً همسایه های جدیدمون هستند که ساکن اون واحدی که تازه خالی شده بود هستند. من خیلی موافق این کار نبودم اما خوب چیزی هم نگفتم. بنده خدا رفت جلو و سلام علیکی کرد و گفت شماها ایرانی هستین؟ آقایون که انگار موجود عجیبی دیده باشند رفتند و پشت وانت خودشون رو قایم کردند! شانس آوردیم متواری نشدند! خانمه هم با یک حالت تعجب توام با سردی جواب داد: اِه! فکر نمیکردم اینجا هم ایرانی باشه! خلاصه یکی دوتا جمله دیگه و تعارف هم رد و بدل شد که جوابها همونقدر سرد و بی تفاوت بود که معنای این رو میداد که طرف چندان مایل به ادامه گفتگو نیست. البته من تا حدودی بهشون حق میدادم چون توی این مدت، اینجا رفتارهایی رو از هموطنهامون دیدم که آدم ترجیح میده کمتر باهاشون در ارتباط باشه. مهمترین اونها، فضولی، غیبت و حرف این و اون رو پیش دیگران بردن و اظهارنظرهای بی جا هست که به نوعی تعیین تکلیف کردن و دخالت در زندگی دیگران تبدیل میشه.  یادم میاد یکی از دوستان در همین وبلاگ گفته بود که این دوری کردن ایرانی ها از همدیگه، مال نسلهای قدیم مهاجرها هست و در نسلهای جدید این اتفاق نمی افته ولی خوب حداقل چیزی که من اینجا دارم می بینم اینه که در نسلهای ما هم این موضوع هست که متاسفانه به عادات بدی که داریم بر میگرده که نمیدونم چرا نمیخوایم ترکش کنیم؟ جالب اینه که وقتی بحث تمدن و فرهنگ و اینها میشه، همه مون حرفهای زیادی از تمدن 2500 ساله مون برای گفتن و به رخ کشیدن داریم ولی دریغ از عمل! بابا خدایی کلاهت رو قاضی کن و یک نگاهی به خودت بنداز ببین این همه فرهنگ و تمدنی که انگار همه اش رو از بر هستی و برای دیگران تعریف میکنی و پزش رو میدی، خودت چند درصدش رو توی عمل اجرا میکنی؟ اصلاً بهش اعتقاد داری یا فقط به روح اعتقاد داری!؟ لبخند

نتیجه داستان: شنیدین میگن: هر جا که روی، آسمان همین رنگ است؟ دقیقاً معادلش میشه: هر جا که روی، ایرانی همان ایرانی است! قبل از اینکه به توپ بسته بشم هم بگم: منم ایرانی هستم و شاید یکی از معدود آدمهای اینجا باشم که وقتی ازم میپرسن کجایی هستی به جای اینکه بگم I’m Persian میگم I’m Iranian و چندباری هم ازم پرسیدن که چرا بعضی هموطنهات به جای Iranian میگن Persian؟ بالاخره همه اوزی ها و کسایی که اینجا زندگی میکنن، همه زندگیشون باربیکیو و بار و آبجو و دمپایی لا انگشتی و Back Pack و Waltzing Matilda که نیست! بعضی هاشون که البته هر چند که تعدادشون زیاد نیست، ولی یک کمی جغرافی بلدن و میدونن که ایران کجای این کره خاکی واقع شده! حتی بعضی هاشون پیشینه تاریخی اش رو هم میدونن! بنابراین من تافته جدا بافته ای از دیگران نیستم و وطنم و هویتم رو فراموش نکردم که اینها رو نوشتم. اما حداقل شاید فرقی که با بقیه داشته باشم، اینه که سعی میکنم از عقل و منطقم استفاده کنم، یک کمی خودم رو با جامعه ای که دارم توش زندگی میکنم وفق بدم و شعار الکی هم ندم! خیلی هامون قسمتی از دلایل مهاجرتمون به خاطر همین عقاید، رفتار و کردار اشتباهمون بوده که به نوعی فرار کردیم و اومدیم اینجا. حالا اینکه چرا نمیذاریمش کنار؟ واسه من سواله!!

 داستان سوم: ایران از دید یک ایرانی، از زاویه ای متفاوت

چندی پیش بعد از یکسال و نیم، فرصتی دست داد که برای سه هفته سفری به ایران داشته باشم. چون برای خرید بلیت دیر اقدام کرده بودم، مجبور شدیم که مسیر رفت رو به صورت تکه تکه بریم. یعنی از سیدنی بریم پرث، بعد بریم مالزی و از مالزی به ایران. از نظر قیمتی، یک مقداری از بلیت پرواز الاتحاد (سیدنی – ابوظبی – تهران) ارزونتر شد ولی از نظر زمانی به خاطر وقفه های بین پرواز، طولانی تر بود که خوب البته تجربه بدی هم نبود. تا مالزی مشکل خاصی نبود اما از مالزی چشمتون روز بد نبینه... تقریباً کل هواپیما که هم میهنان عزیز بودند. اول پرواز اینقدر مشکل صندلی بازی و تعویض صندلی این با اون رو داشتیم که من با خودم فکر کردم شاید واقعاً بازی صندلی بازی هست که یک موزیکی میذارن و یکهو قطع میکنن هر کی صندلی گیرش نیاد بازنده است... یادتونه؟ بعضی ها هم که انگار بندگان خدا مشکل حافظه داشتن یادشون میرفت که هر چیزی که لازم دارن رو یکبار از توی ساک یا چمدون داخل پروازشون بردارند. بعضاً سه بار بلند میشدن و در اون بالا رو باز میکردن که از توی ساکشون یک چیزی بردارن که یکبارش هم نزدیک بود چمدون مبارک توی سر من فرود بیاد! سر و صدای هموطنان و بچه های عزیز هم که تا خود تهران تو اعصاب بود! مخصوصاً دختر بچه صندلی کناری که اینقدر عمو عمو کرد به من که... بگذریم... خلبان و خدمه عزیز هم نامردی نکردند و توی این مدت پرواز تقریباً هشت ساعته که در طول شب هم بود، چراغهای داخل هواپیما رو خاموش نکردند که اقلاً شاید ملت یک کمی ساکت بشن و بخوابن! چراغ دستشویی هم که رنگش همیشه قرمز بود و دم درش هم صف! فکر کنم این داستان دستشویی و توالتهای تو راهی و صفش یکی از چیزهای جدانشدنی از ماهاست!

بگذریم، از ایران بگم... فرودگاه امام و فضای اون همیشه برام دلگیر بوده و تنها موردی که برام عجیب بود، رفتار خوش خلقانه توام با لبخند برادر نیروی انتظامی مسئول چک کردن پاسپورتها و زدن مهر ورود بود که البته موقع خروج هم تقریباً همینطور بود. اولین شوک پرداخت کرایه تاکسی از فرودگاه تا منزل مادرم بود. من موقع اومدن به استرالیا، 17 تومن داده بودم وقتی راننده تاکسی گفت 35 تومن فکر کنم دود از تو گوشام داشت میزد بیرون! بگذریم که در طول مسیر فرودگاه تا خونه همه اش بنظرم میومد این بابا راننده فرمول یکه ولی داره با سمندش توی اتوبان قم 300 تا میره! همه اش سعی میکردم پشت صندلی اش قایم بشم که نبینم داره چیکار میکنه و خودم رو بزنم به اون راه و در عین حال زیاد هم تابلو نکنم که من یک مدت بوده که از این مسائل دور بوده ام که خدای ناکرده نرخ کرایه به دلیل سوء استفاده از ناآگاهی مسافر از شرایط موجود بیشتر نشه!

در مدت اقامت توی ایران هم مسائل خوب و بد زیادی اتفاق افتاد. اول اینکه بنظرم تو همون هفته اول همه دید و بازدیدها انجام شد! دو هفته بعدش دیگه آدم احساس میکنه حکم مهمونی رو داره که دیگه دوره مهمونی اش سر اومده و باید زودتر رفع زحمت بکنه. جا و مکان اقامت ثابت نداری، راضی نگه داشتن همه و اینکه بالاخره به هر کسی یک نوبتی برسه که حقی هم از کسی ضایع نشه... بالاخره برآورده کردن توقعات دیگران و اینکه دل کسی نشکنه شاید بعضی وقتها به قیمت معذب شدن خودت تموم بشه...  موقعی که ما رفتیم، تعطیلاتی در ایران نبود (اواخر فروردین). بنابراین تقریباً همه اونجا تازه از حال و هوای تعطیلات نوروز بیرون اومده بودند و داشتن تلاش مضاعفی در سر کار و زندگیشون میکردند که جای هزینه های عید رو پر کنند و خوب توقعی هم نبود که همه، تمام وقت و زندگیشون رو بذارن کنار و به ما توجه کنن! بدتر از همه وضعیت ناجور اقتصادی حاکم بر ایران بود که من رو اذیت میکرد. با اینکه من به اندازه مخارج خودمون دلار برده بودم و به قیمت خوبی هم به ریال تبدیلش کرده بودم، ولی خوب دیدن وضعیت زندگی اطرافیان و تقریباً بیشتر اقشار جامعه اذیتم میکرد. این رو من که تقریباً یکسال و نیم دور بودم، به خوبی و بیشتر احساس میکردم تا کسی که خودش توی اون جامعه داره زندگی میکنه. چون کسی که اونجا داره زندگی میکنه، بعد از مدتی براش عادی میشه که مثلاً هر سال بعد از عید قیمت همه چیز یک درصدی گرونتر میشه و زندگی یک کم سخت تر میشه و یا فلانی یک حرفی توی تلویزیون یا روزنامه زده، طبیعیه که بعدش مثلاً قیمت مرغ بره بالا... ولی برای کسی که از بیرون به این قضایا نگاه میکنه یا بعد از مدتی از بیرون وارد اون جامعه میشه به خوبی حسش میکنه. اینو خیلی بهتر حس میکنه وقتی که به عشق خریدن گوجه سبز و چاقاله بادوم تا دم در مغازه میره، اما وقتی می بینه که باید برای خریدن گوجه سبز کیلویی 20 هزار تومن و چاقاله بادوم، 40 هزار تومن بده، هر چقدر هم دلار رو به قیمت خوبی تبدیل کرده باشه بازم هیچ جوره این عدد و رقمها تو کتش نمیره و این نرخ عادی نیست. بیشتر عذاب میکشه وقتی می بینه که خانواده اش هم که بعد از یکسال و نیم دیدنش، میخوان که بهش حال بدن ولی همین دلایل مانع میشه که بتونند اون طوری که دوست دارند این کار رو انجام بدن. مخصوصاً که تازه از زیر خرج و مخارج و چشم و هم چشمی های عید و شب عید خلاص شده باشن و هنوز چاله چوله هاش رو پر نکرده باشن... مردم که توی اون مملکت دلار رو به ریال تبدیل نکرده اند؟ بندگان خدا اونایی که چند سر عائله دارند چطور از پس این خرج و مخارج بر میان؟ خدا میدونه... اما خوب بالاخره همه چیز که اتفاقات و مسائل بد نبود.  یکی از اتفاقات خیلی خوبی که توی این مدت افتاد این بود که جشن تولدم توی ایران و در منزل مادرم با حضور اکثر فامیل برگزار شد که تبدیل به یک خاطره خوب در ذهنم از این سفر شد و دیدن دوستان و همکاران قدیمی، محل قدیمی، بازار تهران و ناهار توی بازار و از این قبیل، خاطرات خوش حاصل از اون سفر شد.

یک واقعیتی که وجود داره ولی تعبیر دیگه ای ازش میشه، اینه که بعد از مدتی که در جامعه دیگه ای زندگی کنی، به قوانین و رفتارهای حاکم بر اون جامعه خو میگیری. هر چقدر بیشتر توی اون جامعه زندگی کرده باشی، این میزان خو گرفتن و عادت کردن برات بیشتر میشه. من مدت خیلی زیادی نبود که اینجا توی استرالیا بودم  و داشتم بر میگشتم سری به وطن بزنم ولی بالاخره توی همین مدت زندگی در اینجا، به سبک و سیاق زندگی و قوانینش عادت کرده ام. بنابراین حداقل برای اون هفت یا ده روز اول برام سخت بود توی ایران از خیابون رد شدن، رانندگی های مردم رو دیدن، سوار تاکسی و مسافر کش شدن و اینکه ببینی راننده داره رسماً تو ماشینش سیگار میکشه بدون اینکه حقی برای تو قائل بشه، راننده سواری وقتی با عابر پیاده ای که داره از روی خط کشی رد میشه مواجه میشه، با زدن یک بوق ممتد و نثار کردن یک فحشی به طرف، حقی که مال اون عابر هست رو رسماً زیر پاش بذاره، توی خیابون و اتوبان اینقدر این لاین و اون لاین بدون دلیل میکنه که آدم سر در نمیاره بابا دلیل این همه تغییر مسیر دادن و یا رزرو کردن هر دوتا لاین با حرکت بین دو خط برای چیه!؟ فاصله اش رو با ماشین جلویی اش رعایت نمیکنه و وقتی ترافیک میشه طرف جفت پا میره رو ترمز! میخواد از پارک در بیاد، یکبار میزنه به ماشین عقبی یکبار هم به جلویی تا بالاخره بیاد بیرون! وقتی منتظر تاکسی وایستادی، دیر بجنبی 5 نفر ریختن بالا بدون اینکه نوبتی اون وسط رعایت بشه... امکان نداره توی پیاده رو تنه بهت نخوره یا توی مترو هلت ندن! چهارتا دونه تگرگ و چند قطره بارون میاد، سیل خیابون و مترو رو بر میداره.  برآورد هزینه خسارات وارد شده به تجهیزات الکترونیکی مترو، 21 میلیارد تومن!!! آب رفته توی خونه های مردم و ماشین آتش نشانی داره آب رو از خونه ته کوچه میکشه میریزه توی خیابون. چند قدم جلوتر، همون آب داره میره توی خونه ته کوچه بعدی! روز بعدش که داری از اونجا رد میشی، دقت میکنی می بینی اون خیابون اصلاً جوب آب نداره! خدایا مگه میشه؟ من که شهرسازی و سیویل نخوندم، اما منطقم میگه خیابون بالاخره احتیاج به یک جوب آب داره دیگه!؟ بالاخره یک روز بارون میاد برف میاد، آب کجا میره؟ تو خونه مردم!!؟ برادرهام میگفتن: خوبه تو بعد از 10 سال نیومدی که اینطوری میکنی! اما واقعیت اینه که اینها و خیلی مسائل دیگه، رویدادهای روزمره زندگی توی ایرانه. منم همه اینها رو 30 و چند سال دیدم و تجربه شون کردم و تا وقتی که اونجا زندگی میکردم، اصلاً چیزهایی نبود که بخواد خیلی به چشمم بیاد یا بهشون دقت کنم شاید چون عادت کرده بودم که اینها جزئی از زندگی ماست اما وقتی از بیرون به اینها نگاه میکنی، می فهمی که چقدر راه هست تا اینکه یک جامعه بخواد فرهنگش رو عوض کنه، شعورش رو عوض کنه و خیلی کارهای دیگه باید انجام بده و واقعاً نیاز داره که آموزش ببینه تا واقعاً حرفی برای گفتن داشته باشه! ادعا کردن و حرف زدن خیلی آسونه، اما واقعیت چیزی هست که یک ناظر بیرونی داره میبینه نه اونی که تو داری میگی! برای رسیدن به نقطه آرزوها و آمالت، عادتمون دادن که به امید یکی دیگه بشینیم که بیاد و همه چیز رو برامون درست کنه. بی دین و مذهب ها یا بی اعتقادهاش، میگن جنگ بشه آمریکا بیاد برامون درستش کنه یا شاهزاده برگرده همه چیز درست بشه یا بالاخره یکی دیگه بیاد درستش کنه. مذهبی ها و با اعتقاد هاش میگن انشاءا... آقا میاد همه چیز رو درست میکنه. اما من میگم نه بابا جون اینطوری نیست. باید خودت شروع کنی، از خودت، از همین چیزهای به ظاهر ساده. البته به نظرم یکی دو نسل کار داره تا کامل همه چیز درست بشه ولی خوب بالاخره درست میشه. به امید دیگری باشی، باش تا صبح دولتت بدمد! نه! اشتباه نکنین ها! من جو گیر نشدم! اما باور کنین اینها عین واقعیته. امیدوارم که اگر تجربه اش نکردین، تجربه اش کنین تا بفهمین که من چی دارم میگم. شاید هم تجربه اش کرده باشین و نظرتون چیز دیگه ای باشه که البته محترمه، اما از نظر من، اینها یک گوشه کوچیکی از واقعیات بدی هست که متاسفانه برای مردممون عادی شده یا شاید اینقدر گرفتاری ها و درگیری های مردم زیاد شده که اینها اصلاً به چشم نمیاد... بگذریم، طولانی شد...

نتیجه داستان: بعد از اینکه سری به مزار پدر مرحومم زدم، توی مترو نشسته و در حرکتم. صدای پسر جوان دستفروش داخل مترو در یک گوشم زنگ میزند: "آقا بیا جلد مدارک و کارت بدم 2 تومن، 8 تا کارت توش جا میگیره در رنگهای مختلف فقط 2 تومن... خمیر دندون سنسوداین اصل بدم 2 تومن با تاریخ روی جعبه و روی خمیر دندون... فقط 2 تومن..." و در گوش دیگرم صدای زن دستفروش در واگن بانوان: "اسکاچ و سیم ظرفشویی سه تا هزار تومن... 2 تومن از مغازه نخر سه تا اسکاچ رو میدم هزار تومن..." و من نگاهم به صفحه Display داخل واگن خیره مانده است به تصاویری از بازسازی چندین حرم در عراق توسط مهندسان، کارشناسان و کارگران ایرانی با صرف هزینه میلیاردی، آهی که از نهادم بر آمد و شاید علامت سوال بزرگی روی سرم که البته آنهم مثل خیلی چیزهای دیگر توسط مسافرین دیده نمی شد...

 

ادامه مطلب
+ Joe ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳
comment نظرات ()

یک سالگی

سلام
دو هفته پیش سالگرد ورودمون به استرالیا بود. باورم نمیشد که اینقدر زمان زود بگذره و در یک چشم به هم زدن، برسیم به سالگرد اولین ورودمون به استرالیا. بله اینجا زمان به نظر خیلی زود میگذره و به نظر خیلی از دوستان، این زود گذشتن زمان به این خاطره که فکرت کمتر درگیره و به عبارت ساده تر بهت خوش میگذره! توی اون روز کل خاطراتم رو از زمان خداحافظی با خانواده از فرودگاه امام تا سوار شدن به هواپیما و مواجه شدن با یک پیرمرد اوزی که منو با مهموندار (مرد البته!) اشتباه گرفته بود و داشت بهم شکایت میکرد که ساک من اینجا بالای سرم جا نمیشه چون همه بارشون رو چپوندن توی اینجا و من جا ندارم که ساکم رو بذارم و تصور کنین قیافه من بدبخت رو که اولاً همون اول کاری شوکه شده بودم از برخورد با این بابا و انگلیسی بلغور کردنش از یک طرف و از طرف دیگه اینکه من بدبخت خودم هم همین مشکل رو داشتم و نمیتونستم کیفی که لپ تاپم توش بود رو بذارم اونجا! خلاصه وقتی یارو فهمید که من فقط با مهموندارها تشابه لباسی دارم و کاره ای نیستم، کلی خندید و عذرخواهی کرد... اما همین برخورد کوچیک و همین شوک کوچولو برای من کافی بود تا تمام پرواز تا سیدنی رو برام زهرمار کنه و بفکر فرو ببرتم که "آهای... کجا داری میری؟ میدونی داری میری یه جایی که اونجا همه عین این یارو حرف میزنن؟ اصلاً میفهمی چی میگن!؟ اصلاً میتونی گلیمت رو از آب بکشی بیرون؟" و هزار تا سوال دیگه که خودآگاه و ناخودآگاه توی ذهنم میچرخید... سوالهایی که شاید تا وقتی از نزدیک باهاشون مواجه نشی و لمسش نکنی، هیچوقت به طور منطقی و جدی بهشون فکر نکنی... و چه بد که ببینی یک نفر دیگه کنار دستت دلتنگ از دل کندن از خانواده اش در حالیکه بغضش رو فرو داده، سرش رو گذاشته روی شونه هات و خوابیده... و علاوه بر همه اون سوالها و فکرها، این هم بهش اضافه بشه که "آهای... میدونی این بنده خدا رو که دنبال خودت راه انداختی، به امید تو دل به این راه زده؟ میدونی تمام تکیه گاهش تویی؟ میدونی دیگه اونجا هیچ کسی رو غیر از تو نداره!؟ حالا میخوای چه گلی به سرت بگیری!؟" و فکر کنم همین سوالها و مشابهاتش برام کافی بود تا نذاره توی این مسیر طولانی چندین ساعته چشمهام رو روی هم بذارم و بخوابم و چه سخت تر از اون، که توی ظاهرم بروز ندم که درونم چه جنگ و غوغاییه... و بعد رسیدن و تجربه زندگی مشترک با چند خانواده دیگه زیر یک سقف... چیزی که حتی در دوران دانشجویی ات هم به این شکل تجربه اش نکرده بودی. هر چند زندگی اشتراکی با آدمهای هم زبون خودت بود که این به خودی خود، شاید نکته مثبتی بود که شدت شوک ورود رو تا حدودی کاهش بده و نکات مثبت دیگه ای که فکر میکنم در پستهای قبلی ام در موردشون صحبت کرده ام اما باز هم سیل سوالها و نهیب های دیگه ای توی سرته... سوالها و هشدارهای قبلی هر چند با گذشت چند ماه اول، تا حدودی کمرنگ تر شده اند اما هنوز محو نشده اند که شاید هیچوقت هم کامل از توی فکرت بیرون نیان... اما اینها هم چند نمونه دیگه که بهشون اضافه شده بود: "آهای! تو اینجا چیکار داری میکنی؟ این همه راه بلند شدی اومدی اینجا که توی یک اتاق زندگی کنی!؟ یه نگاه به دور و برت کردی؟ دیدی همه زندگیت رو کردی دو تا چمدون!؟ خودت به درک، دیدی دست یکی دیگه رو هم گرفتی آوردی اینجا توی این اتاق؟ کسی که توی مملکت خودش رسیده بود به جایی که دوستش داشت و حرفی برای گفتن داشت اما این انصاف بود که از اونجا و اون حال جداش کنی و بیاریش اینجا توی یک اتاق!؟" و باز سوالهایی که توی مغزت تکرار میشن... سوالهایی که هر چند برای تک تک شون جواب داری، جواب داشتی که بلند شدی و اومدی اما وقتی میرسی، تمام این سوالها طوری به چالش میکشنت که گاهی به زانو در میای و فکر میکنی منطقی که برای جوابگویی به این سوالها داشتی، شاید منطق درستی نبوده... مدت دیگه ای میگذره و یک وقتی به خودت میای که "آهای! خوب داری خوش میگذرونی و واسه خودت حال میکنی! از این آب و هوا، از این شهر و ماشینها و آدمهای توش و هر چیزی که توش میگذره و همه جاهای دیدنی اش و همه راضی هستی دیگه؟ خوش میگذره بهت؟" میگی: "آره خوب! چیه مگه؟ حالا بعد عمری داریم یه حالی میکنیم! مشکلی داره؟" یارو از درونت میگه: "نه، فقط میخواستم بهت یادآوری کنم ریالهایی که بابتشون عرق ریخته بودی، شاید بابتش هزار تا فحش و اهانت هم شنیده بودی، از خیلی چیزهات زده بودی تا جمعشون کرده بودی و حاصل شاید یک عمر کار کردنت بود، یک نگاهی بنداز ببین چقدر مونده؟ هیچ میدونی چه جوری داره خرج میشه؟ عیب نداره خوش بگذرون... مزاحمت نمیشم، فقط خواستم همین رو بهت یادآوری کرده باشم!" اونجاست که بهش میگی: "ای تو روحت لعنت! نمیشه یه دقیقه بذاری به حال خودم باشم!؟" و دوباره یک سری داستان دیگه به سریالهای سوالات توی ذهنت اضافه میشه... چقدر دیگه مونده؟ چقدر خرج شده؟ اوه... نکنه تموم شه؟ نکنه تا برسه به قرون آخرش، کار گیرت نیاد؟ خوب بعدش چی؟ میخوای برگردی؟ خوب حالا فرض کن برگشتی، اونجا چی داری؟ کجا میخوای بری؟ چیکار میخوای بکنی؟ تازه... اینا که مسائل شخصیته... میدونی که ماها ایرونی هستیم؟ میدونی اگه برگردی، باید جواب چند نفر رو بدی که چی شد برگشتی؟ میدونی باید نگاه های تحقیر آمیز و مسخره آلود چند نفر رو تحمل بکنی که چرا برگشتی؟ میدونی پچ پچ های چند نفر رو ناخودآگاه میشنوی که هه هه یارو رفت، اما عرضه نداشت دست از پا درازتر برگشت!؟ و میدونی که نمیتونی بهشون بگی This is none of your fuckin' business چون ایرونی هستیم و اتفاقاً خیلی هم بهمون مربوطه... و همه اینها چیزهاییه که باید تحملشون کنی، مرد میخواد که نذاره اینها کمرش رو بشکنه، بتونه شب با همه اینها راحت بخوابه، بتونه فکرش رو جمع کنه که رزومه تنظیم کنه و بفرسته و بتونه به خودش غلبه کنه پای تلفن با یارو مصاحبه کنه، بره حضوری مصاحبه کنه، بره علاوه بر خوشگذرونی هاش، هزار تا کار دیگه که اینجا برای زندگی کردن لازمه رو انجام بده و باز بتونه ظاهرش رو حفظ کنه که اون کسی رو که با خودش ورداشته آورده این سر دنیا، از همه این آتیشی که توی درونته، حتی الامکان بویی نبره... که اونم بالاخره برای خودش هزارتا فکر و سوال توی سرش داره، دیگه حداقل اینها بهش اضافه نشن... چون بالاخره برای خیلی از سوالهای توی ذهنتش، شاید فقط یک جواب وجود داشته باشه که قانعش کنه... اینکه "من با اون اومدم. اون میتونه و تکیه گاهم میشه" و تو این جواب رو میدونی و چقدر سخته برات جواب سوال کسی شدن، کسی که دوستش داری...

اما... این سکه بازی ما همیشه که بندازیش بالا، به همین رو نمیاد پایین. بالاخره یه روز هم از اون رو میاد پایین... بالاخره یه روزی میرسه که بخش بزرگی از این کابوسها تموم میشه. کار پیدا میکنی، درآمد کسب میکنی، نگرانیت از خرج شدن ریالها تموم میشه، مستقل میشی و اختیار زندگیت میاد دست خودت، به سرعتی بیشتر از اونچه که انتظارش رو داری پیشرفت میکنی، آرزوهات دیگه فقط در حد آرزو برات باقی نمیمونن، تعریفت از آرزو دیگه اون چیزی نیست که فقط بتونی با خودت به گور ببریش بلکه تبدیل میشه به چیزی که ممکنه هر چند دیر، اما بالاخره بهش میرسی و از این لحظه است که از زندگیت بیشتر لذت میبری. آره همه چیز اونقدر هم سخت و طاقت فرسا نیست. باید اولش رو تحمل کنی و بتونی ردش کنی، باید سعی کنی، شانس داشته باشی، اگه به خدا اعتقاد داری، ازش صمیمانه بخوای که کمکت کنه چون اینجا تقریباً میشه گفت به غیر از اون کسی رو نداری، اگر بهش اعتقاد نداری، بالاخره چیزی هست که بهش اعتقاد داشته باشی، شاید حداقل اینه که به خودت اعتقاد داری. پس از خودت بخواه که به خودت کمک کنه که بتونی نه به همه سوالات بالا،​ بلکه اقلاً بتونی جواب یک بخش بزرگ و حیاتی اش رو پیدا کنی.

ولی خیال کردی که این سکه، دیگه سکه شانست شده؟ همیشه به همین رو میاد پایین؟ زهی خیال باطل! کار پیدا میکنی و میری سر کار و اوضاع خوب میشه اما... شاید مجسم کرده باشی، خواب دیده باشی یا اینکه حتی برات پیش اومده باشه که وسط یک جمعی باشی و تنها چیزی که بشنوی مثل یک صدای همهمه نامفهوم باشه... تا بیای روی یکیش فوکوس کنی، اون یکی حواست رو پرت کنه... یکی ازت یه چیزی بپرسه اولش هنگ کنی و مخت شروع کنه به پردازش کردن هر چیزی که بلده تا بهت بفهمونه که این بابا چی گفت بهت؟ تا حالا خواب دیدین لال شدین؟ خیلی ها وقتی خواب دزد میبینن توی خواب قدرت حرف زدن رو از دست میدن. نمیتونن داد بزنن "آی دزد!" یک وقتهایی خیلی حرفها برای گفتن داری، حرف فنی، غیر فنی، راه حل، منطق... اما لال میشی! نمیتونی حرف بزنی! یا میگی ولی اون چیزی نیست که میخوای... یک نگاهی به دور و برت میندازی، به کاری که میکنی... "آهای! این چه کاریه داری میکنی؟ این همه راه بلند شدی اومدی اینجا این کار رو بکنی؟ هه​هه! این کار رو که داشتی 4 سال پیش میکردی! ببینم این همون کاری نیست که همین چند وقت پیش که خیلی هم دور نیست، به اون کسی که زیر دستت کار میکرد میگفتی برات انجامش بده!!؟ اِه! این که داری بهش گزارش میدی و نفر بالا دستیت حساب میشه، اگه اشتباه نکنم یه 6 یا 7 سالی ازت کوچیکتر نیست؟ آهان... خوب عوضش  5 - 6 ساله که اینجاست... اِه! این رئیس واحد یا رئیس شرکت یه آدم همسن تو نیست؟ ایول! ببین اقلاً یه 70 - 80 نفری دارن زیر دستش کار میکنن... ببین قراردادهای میلیون دلاری با شرکتهای گردن کلفت داره می بنده... تو کجایی؟ اون کجاست؟..." خوب آره از شر یکسری از اون موارد قبلی خلاص شدی، جوابهاشون رو پیدا کردی اما در عوض یکسری چیز دیگه جایگزین شون شد! از خودت پرسیدی چرا وقتی برمیگردی خونه اینقدر خسته ای؟ بعضی وقتها که کلاهت رو قاضی میکنی، میبینی حجم کارت اونقدرها هم زیاد نبوده. خیلی بدتر از اینهاش رو توی ایران تجربه کرده بودی. استرسی که اینجا توی کارت داری در مقایسه به استرس کارت توی ایران هیچه! دخالتهای بیجای دیگران رو توی کارت نداری و به هزار نفر لازم نیست جواب کار کرده و نکرده ات رو پس بدی. خوب پس چرا اینقدر خسته میشی؟ چون ذهنت درگیره... درگیر اون سوالها از یک طرف و درگیر فهمیدن و فهموندن از طرف دیگه! اینم چیزیه که به مرور ممکنه عادی بشه ولی از نظر من هیچوقت تموم نمیشه. شاید خیلی به خودت اعتماد به نفس داشته باشی، خودت رو تحویل بگیری و شاید واقعاً هم کارت درست باشه. بحث فنی و کاری رو بالاخره با تسلطی که بهش داری یک روزی بخش بزرگی اش رو حل میکنی اما فقط این نیست... اینجا با مردم در جامعه شون داری زندگی میکنی. تو از یه جایی اومدی که 30 سال تموم رفتار و کردار و خصوصیاتت، تفریحاتت، حرفهات، فکرت و شاید همه سلولهای وجودت بر اساس اون رشد پیدا کردن و شکل گرفتن. سلولهای خاکستری مغزت، نسبت به تفریح، جوک، غم، رفتار اجتماعی و غیره یک تعریفی دارن که در بسیاری از موارد با تعریف سلولهای خاکستری این مردم از این موارد یکی نیست! نمیتونی گوشه گیری کنی و منزوی بشی... اما بذارین براتون ساده تر بگم: عین بچه ای میشین که تو سن 30 و خورده ای سال تازه به دنیا اومده. دیدن بچه ها هر چی میدین دستشون میکنن تو دهنشون ببینن چیه؟ همونجوری میشین! هر چیزی رو باید تجربه کنین. باید ببینین اینها چطوری راه میرن؟ به چی فکر میکنن؟ به چی علاقه دارن؟ وقتی میرن پارتی، چیکار میکنن؟ خلاصه میشین عین اون بچه که تمام دنیای اطرافش رو باید خودش بشناسه... برای فهمیدن پله، باید یکبار ازش پرت بشه پایین تا بفهمه این پله است و بلندی چه معنی داره و چه بسا برای فهمیدنش، یکبار هم سرش یا دستش شکسته باشه! بازم یکی دوتا مورد دیگه بگم: اهل شراب و مشروبات هستین؟ تشریف میبرین بار... خوب؟ چی؟ فکر میکنین اینجا از اون عرق سگی 4 لیتری ها که توی بالکن درست میکردین دارن؟ به اون دختره پشت بار میخوای بگی چی بهت بده؟ بگی آبجو میخوام؟ چه آبجویی میخوای!؟ بگی شراب میخوام؟ بگی ویسکی میخوام؟ دو تا شات؟ خوب چه جوری میخوای؟ با چی میخوای!؟ ای بابا داستانی شد!!! نه بابا اهل شراب نیستیم. بریم قهوه بخوریم. آقا یه کافی بده. چه جور کافی بدم؟ صد مدل اسم و هر کدومش هم خودش برای خودش چند حالته! فکر کردی عین ایران اون پودرهای نسکافه رو میریزن تو آب جوش و میدن دستت تمومه دیگه!؟ خیال کردی! خوب... همه اینها چیزهای ساده ای هست که باید تجربه اش کنی و شاید برای تجربه کردنش لازم باشه که یکبار عین افتادن از اون پله، دستت هم بشکنه اما بالاخره یاد میگیری که پله و بلندی چه معنی داره... خلاصه از نظر من، بعد از یکسال نمیتونی بگی سلولهای خاکستری مغز من دیگه دارن کانال دو کار میکنن و من کلاً کانال یک رو یادم رفته و تعطیلش کردم! وقتی این اتفاق رو یک جایی خوندم خنده ام گرفت و ناخودآگاه یاد هموطنهایی افتادم که بعد از ششماه زندگی کردن توی یکی از بلاد خارجه، لهجه شون عوض میشه و از هر 10 تا کلمه 15 تاش رو انگلیسی بلغور میکنن یا برای گفتن یک کلمه فارسی یکربع فکر میکنن که یادشون بیاد چی میخوان بگن! به من که باشه، میگم نه داداش، نه آبجی! اون چارپاهه خودتی! این ادا و اطوار رو بذار کنار... برو اقلاً بذار یه 5 سال، 10 سال، شایدم بیشتر بگذره، انوقت این کارها رو بکن!
همه اینها به کنار... آدم احساسی هستی؟ دلت برای خانواده ات تنگ شده... بالاخره مادری، پدری، برادری، خواهری، دوستی چیزی داشتی که اینجا شاید نتونی معادلش رو برای خودت دست و پا کنی! بعضی ها یک کمی بیشتر، دلشون برای بربری و سنگک و حلیم و دیزی و گوجه سبز (آی این یکی رو هیچ کاریش نمیشه کرد!) تنگ شده... بعضی هم که فراتر از این حرفها، دلشون حتی برای آشغالهای توی جوب خیابونهای تهرون هم تنگ میشه! بعضی وقتها هر هواپیمایی از بالای سرت رد میشه اون یارو توی وجودت باز صداش در میاد... "آهای! دوست داشتی الان توی اون هواپیماهه به مقصد امارات و بعدش ایران بودی؟" سریعترین جوابی که به ذهنت میاد "آره" است ولی...

خوب باز سکه هه برگشت به روی اولش نه؟ دوباره که همه چی سیاه و تار شد... چیکار کنیم؟ اولین جواب هم که آره بود. ولی نه... این جواب وقتی قطعیت پیدا میکنه و روی سکه وقتی برات همیشه از همین روی بد و پلیدش میاد و تمامی این چالشها وقتی برات غیر قابل هضم و غیر قابل تحمل میشه که کفه ای که اینها توش قرار داره سنگینتر از کفه دیگه ترازو باشه. این کفه ترازو ممکنه برای خیلی ها یکسان باشه اما تو کفه دیگه، هر کسی چیزهای متفاوتی داره و بر اساس وزنی که برای هر کدوم قائل میشه، نهایتاً باعث میشه که جوابش به اون سوال چی باشه. یکی از ساده ترین چیزهایی که تو کفه دیگه ترازوی هر کسی ممکنه وجود داشته باشه، حق زندگی کردنه. این مورد با اینکه یکی از بدیهیات و ساده ترین چیزهاست، اما به نظر من وزنش خیلی زیاده. اونقدر زیاد که شاید خیلی از ماها رو تا اینجا آورده و شاید خیلی از ماها رو اینجا نگه داشته. ممکنه جوابتون به سوال "آره" باشه اما شاید دیدن و تجربه کردن یک سری بدیهیات و چیزهای ساده زیر جوابتون رو عوض کنه...

- توی گرمای تابستون ببینی یکی تو خیابون با رکابی و شورت کوتاه سوار دوچرخه است و داره رکاب میزنه... قشنگتر نگاهش کن... آزاده! جلوتر پلیس مملکتش نایستاده خفتش رو بگیره ببرش یه جایی فقط به خاطر اینطور لباس پوشیدن هزارتا کار باهاش بکنه!
- توی گرمای تابستون، دختره موهاش رو نکرده توی بقچه. این رو خودش نمیخواد، مجبوره. میدونی چرا؟ چون اگر یه چندتا تارش هم بیرون باشه اون ونه اون جلوتر منتظرشه ببرتش یه جایی جواب پس بده. تو اون ونه، پلیس مملکته اما خدا میدونه تا فرداش چه بلایی ممکنه سرش بیاره! بنده خدا ساق پاشم باید قایم کنه. این یکی رو خودش نمیخواد، اما مجبوره. میدونی چرا؟ چون من و تو با نگاهمون تا 3 تا کوچه اونطرفتر قورتش میدیم تازه اگر دنبالش تا 10 تا کوچه اونطرفتر نریم!!
- شده تا حالا چند روز پشت سر هم هدفون بکنی تو گوشت به جای گوش دادن به اراجیف مردم به آهنگ مورد علاقه ات گوش بدی؟ جدای از اینکه باید حداقل 150 مدل نگاه مردم هم نوع خودت رو تحمل کنی (آنگار که کار خیلی بد یا عجیبی کرده باشی)، دوباره اون جلوتر تو هم خفت میشی! گوشی موبایل و کیف و جیب و یک سری جاهای دیگه ات همه تفتیش میشه و خیلی شانس بیاری، یه مقداری بابت گوش دادن به آهنگهای اونطرف آبی جریمه میشی، اگه انگ سیاسی بودن آهنگ رو بهت نزنن و با یه چندتا دونه عکس یا متنی که ممکنه توی گوشیت داشته باشی سر از کهریزک در نیاری!
- به غیر از رفتن به بوف و مک ماشاءا... و فری کثیف و چند تا رستوران دیگه، میتونی بگی چه تفریحی توی زندگیت داری؟ اوه... ببخشید مایه دار! ویلا تو شمال داری و میرین با بر و بکس آخر هفته ها یه چار لیتری از سوپر مارکتیه سر کوچه میگیرین و عشق و صفا... آره؟ خدا کنه دفعه دیگه تو همون سوپر مارکته یا تو خود ویلا نریزن سرتون!

ساده بگم... همه اینها فقط یک کلمه است. یک کلمه ای که در خیلی از جاهای دیگه دنیا یکی از بدیهیات زندگیه و اونقدر براشون ساده است که شاید جزئی معمولی از زندگیشونه، بهش اهمیت نمیدن، اصلاً نمی بیننش چون همیشه باهاشون بوده و تجربه اش کردن... "آزادی" اون کلمه است که اگر بذاریش توی کفه دیگه ترازو، وزنش اونقدر زیاد هست که یا به تنهایی، یا اگر با بقیه چیزهای توی اون کفه جمع بشه باعث بشه که به همه چیزهای درون کفه دیگه فائق بیای. تو ممکنه از بودن اون توی کفه ات برای خودت لذت ببری اما من از اینکه می بینم بقیه هم این کلمه رو دارن و بدون اینکه خودشون بدونن، دارن ازش لذت میبرن، حظ میکنم. یک وقتهایی میگم کاشکی جوونهای اینجا و یکسری کشورهای دیگه رو یکسال بفرستن مملکتمون زندگی کنن تا قدر عافیتشون و داشته هاشون رو بدونن... بفهمن چی دارن! باور کنین خیلی هاشون نمیدونن چی دارن! لبخند

خوب این سالگرد نوشت ما خیلی طولانی شد و خیلی مسائل توش مطرح شد. برداشت هر کسی از این نوشتار به عهده خودش. هر کسی جواب سوالاتش رو هر طوری دوست داره بده اما امیدوارم برای همه، هر جایی که هستن، کفه چیزهای خوب زندگیشون اونقدر سنگین باشه که باعث بشه کفه سختی ها رو با هر چیزی که توشه بشه به دست فراموشی سپرد.

نوشته ام رو دوباره نمیخونم و هیچ ادیتی هم نمیکنم. امیدوارم توش غلط املایی و انشایی و ... نباشه چشمک

ارادتمند همگی

+ Joe ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩
comment نظرات ()

مراقب همسفرهاتون باشید

سلام
اول از همه اینو بگم که بعد از گذشت یک مدتی از قرار دادن پست قبلیم توی وبلاگ پشیمون شدم چون موضوعش کلاً با بقیه موضوعاتی که توی وبلاگم مطرح کرده بودم متفاوت بود. من هیچوقت مطلبی رو که نیاز به بحث و گفتگو و چالش داشته باشه رو توی وبلاگم مطرح نکرده بودم و همیشه تجربیات خودم رو نوشته بودم. فکر میکردم شاید اون پست هم با یک جمع بندی نهایی، تبدیل به یک تجربه بشه اما متاسفانه به بیراهه رفت و برای همین تصمیم گرفتم که بنا به روند سابق ادامه بدم لبخند

و اما بعد...
دیشب متوجه شدم که در مسیر پرواز از ایران به استرالیا برای یکی از هموطنهامون در توقفی که در دبی داشتن موضوع بسیار عجیب و وحشتناکی اتفاق افتاده! ایشون یک خانمی بودند که به اتفاق فرزند خردسالشون داشتن میومدن اینجا پیش شوهرشون که زودتر از خودشون اومده بوده اینجا. از همون ابتدای پرواز از تهران، خانمی خودشون رو به اینها نزدیک میکنه و به بچه خیلی ابراز محبت و دوستی میکنه و هنگام تعویض هواپیما در دبی، به مادر بچه میگه که من از این بچه خیلی خوشم اومده و اگر اشکالی نداره تو اینجا کنار وسایل و بارهای خودت و من بمون تا من با بچه برم و یک هواپیما براش بخرم. مادر هم موافقت میکنه اما بعد از گذشت یک ربع که اونها هنوز برنگشته بودند، خیلی نگران میشه و قضیه رو به نگهبانها و حراست فرودگاه دبی اطلاع میده و بالاخره اون خانم رو با بچه در یک گوشه ای از فرودگاه در حالیکه داشته دنبال راهی برای خروج از فرودگاه میگشته با کمک دوربینهای فرودگاه پیدا میکنند و مشخص میشه که اصلاً این خانم کارش دزدیدن بچه بوده و سه ماه هم بوده که دنبالش بوده اند و تمام مدارکش هم که به همراه بقیه وسایلش پیش مادر اون بچه گذاشته بوده جعلی بوده! خوشبختانه بخت با اون مادر خیلی یار بوده که از این قضیه به سلامت بیرون اومده. از من خواسته شد که این مطلب رو توی اطلاع رسانی کنم مخصوصاً برای کسانی که بعد از همسرشون عازم هستند با اصولاً فقط قضیه بچه نیست، این موضوع میتونه برای وسایل شخصی، یک کیف حاوی پول و کل مدارکتون، یا هر چیز دیگه ای اتفاق بیفته و اونوقت تصور کنید وسط راه یا حتی وقتی به مقصد رسیدید و یکی از این بلاها سرتون بیاد، چه حالی بهتون دست میده؟ بنابراین متاسفانه باید گفت به هر کسی که باهاتون طرح دوستی میریزه اطمینان نکنید. چه دوره و زمونه بدی شده... متفکر

در آخر هم لازم میدونم قبل از اینکه بر طبق عادت دیرینه مون شروع کنیم به نقد و بررسی، قضاوت، داوری و حلاجی موضوع این پست، این نکته رو یادآوری کنم که موضوع این پست فقط جنبه اطلاع رسانی داشت. چیزی که ممکنه برای هر کس اتفاق بیفته و ممکنه به کسی که داره با شرایطی مشابه سفر میکنه کمک بکنه که آگاه بشه و به هر کسی که در سفر باهاش طرح دوستی میریزه، اطمینان نکنه.

+ Joe ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٤
comment نظرات ()

نوروز مبارک باد

زن: ببین جای سبزه اینجا اینطرف روی سفره هفت سین بهتره یا بذارمش اونطرف سفره؟
مرد: نه عزیزم همونجا که گذاشتی خوبه. قشنگیش به اینه که خودت درستش کردی، جاش خیلی فرقی نمیکنه. بیا الان سال تحویل میشه!
بچه: بابا پس کی میریم خونه بابابزرگ و مامان بزرگ؟
مرد: چیه شیطون؟ عیدی میخوای بگیری؟ لبخند میریم الان بذار سال تحویل بشه میریم.
بچه: نه بابا جون آخه روز اول عید همه میان خونه بابابزرگ خوش میگذره!

تلویزیون: صدای موسیقی همراه با نمای طبیعت و دعایی که آرزومندی خیر و برکت برای سرزمین ایران و مردمانش میکنه و امید به داشتن آینده ای بهتر برای این سرزمین و مردمانش و ... تیک تاک تیک تاک... بوم! آغاز سال یک هزار و سیصد و پنجاه و ... شمسی

چند ساعت بعد...

توی خیابون:
ماشین بغلی:سلام! عیدت مبارک همشهری! سال خوبی داشته باشی! معلومه بچه​ها نذاشتن آروم بگیری ها! سریع راه انداختنت توی خیابون بری عید دیدنی! لبخند
مرد: سلام. عید شما هم مبارک باشه. شما هم سال خوبی داشته باشی. آره دیگه! خودت بچه داری میدونی که! دلشون روز اول عید برای بزرگتراشون تنگ میشه! چشمک

حیاط خونه بابابزرگ: سلام بابابزرگ! سلام مامان بزرگ! عیدتون مبارک.
پدر بزرگ و مادر بزرگ: سلام عزیزم. عیدت مبارک. انشاءا... سلامت باشی همیشه. بدو بیا بغلم ببینم! الان قراره بقیه وروجکهای همبازیت هم بیان حیاط رو بذارین روی سرتون!

.
.
.
.

زن: این چه وضعیه آخه! دو ساعت مونده به تحویل سال توی این ترافیکیم! هنوزم ماهی و سبزه هم نخریدیم!
مرد: چیکار کنم خوب! دیدی که تا امروز عیدیمون رو نداده بودن! حقوق رو هم که دو هفته پیش دادن که همه اش رفت پای اجاره خونه و قرض و قوله!
بچه: بابا جون پس دوچرخه که بهم قول داده بودی عیدی برام میخری چی شد!؟
مرد: ...

تلویزیون: صدای قرآن و تصویر امامزاده ناشناخته ای در دارقوز آباد و دعای عربی... آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و ... شمسی

چندین و چند ساعت بعد...
توی خیابون:
ماشین پشتی: بوووووووق! ببر کنار اون لگنو مرتیکه ---- ! عوضی برو دیگه راه رو بند آوردی! اینجا هم جای وایستادنه --- ---- ... !!
ماشین جلویی: چه خبرته بابا! سر قبر پدرت میخوای بری ----!؟ پیاده شم برم ببینم این بچه ---- چی میگه!

 یک آپارتمان 30 متری و پیرمردی که به پشتی تکیه زده و به عکس وسط سفره هفت سین خیره شده...

- سلام بابابزرگ!
- سلام عزیزم. عیدت مبارک باشه! پس پدر و مادرت کجان؟
- سر خیابونتون داشتیم دنبال جای پارک میگشتیم که بابا با یکی دعواش شد بزن بزن کردن! من دویدم اومدم اینجا دنبال شما!
- ای بابا! آخه چرا؟ بریم ببینیم چی شده روز اول عیدی مگه آدم دعوا میکنه آخه...
- بریم بابا بزرگ. فقط یادت نره عیدی منو هم با خودت بیاری!

عید هم عیدهای قدیم، سنت هم سنتهای قدیم، ادب و شعور و شخصیت هم ادب و شعور و شخصیتهای قدیم... این ما هستیم که فرهنگ خودمون رو میسازیم. تو سال جدید علاوه بر آرزوی سلامتی و هزار تا آرزوی دیگه که برای همدیگه میکنیم، بیاین همت کنیم و به اصلمون برگردیم! تقصیر این چیزها رو هم گردن دیگران نندازیم.

نوروزتون مبارک!

پی نوشت:
نامه جولیا گیلارد نخست وزیر استرالیا به مناسبت نوروز رو اینجا ببینید
نامه تبریک استاندار ایالت نیو ساوث ولز به مناسبت نوروز رو اینجا ببینید
نامه تبریک شهردار سیدنی به مناسبت نوروز رو اینجا ببینید

ما وقتی کریسمس میشه، چطوری به هموطنان مسیحی مون تبریک میگیم!؟

+ Joe ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱
comment نظرات ()

چقدر دیگه مونده؟ دست بزنیم زیر چونه مون و بشینیم منتظر؟ یا اینکه...؟

سلام
مدتی هست که پست نذاشتم آخه خبر خاصی نبود. اول هفته با وکیل جان یک بررسی کردیم که ببینیم بالاخره چکاره هستیم، جواب همون تخمینهایی بود که خودم زده بودم: تو بهترین حالت تا تابستون و بدترین حالت تا عید لبخند پس فعلاً هستم در خدمتتون... اما چی و چطوری؟ اینش مهمه!

خوب، به نظرتون برخوردمون با این انتظار چطوری باید باشه؟ الان براتون میگم که ما چطوری داریم با این انتظار برخورد می‌کنیم...

راستش زیاد هم بد نشد، چون همونطور که در یکی دیگه از نوشته‌هام هم گفتم، ما کار و زندگیمون توی ایران رو تعطیل نکردیم که فقط به انتظار ویزا و رفتن بنشینیم. خانمم که تقریباً کمی بعد از اقدام برای مهاجرت، تحصیلات برای گرفتن فوق لیسانسش رو شروع کرده بود، خردادماه دفاع میکنه و چون تا الان شاگرد بسیار ممتازی بوده و بحث پایان نامه اش هم خیلی به روز و به قول خودمون "توپ" هست، تیرماه میتونه برای دکترا اقدام کنه که لازمه اش حتماً حضور دوره یکساله اول دکترا در ایران هست و دوره یکساله دوم که برای رساله نوشتن هست،‌ نیازی به حضور در سر کلاس نداره. بنابراین تا زمانیکه ویزا بیاد و وقتی که برای اولین حضور در خاک استرالیا به ما بدن، وقت داریم که ایشون به کارهاش و برنامه ریزی‌هاش برسه که در کنارش بحث تقویت زبان هم قرار داره.

اما از اون طرف، خودم هم درگیر یکسری کارهایی شدم و به نوعی دارم خودم رو آماده‌تر میکنم. اول اینکه تقریباً یکسالی هست که خودم رو از پست مدیریتی به کارشناسی تنزل دادم که بیشتر درگیر کار کارشناسی بشم و اطلاعاتم به روز باشه. میدونید که توی ایران مدیریت کردن یعنی سپردن و انجام دادن کار خودتون به دست دیگران و ایستادن یک گوشه و نگاه کردن! این باعث میشه که کمی از دنیای فنی و اطلاعاتی که با سرعت نور در حال ایجاد شدن و تغییر هستند، دور بمونید. البته در مورد من اینطور شده بود شاید در مورد شما مصداق نداشته باشه ولی این پیشنهاد رو توی وبلاگ یکی دیگه از دوستانم هم دیده بودم. به هر حال، در این اوضاعی که درگیر کار کارشناسی شدم و دوباره بحث درگیر شدن بیشتر در کار برام پیش اومد، گذروندن یکسری از دوره‌ها هم در دستور کارم بود که هنوز هم مشغولشون هستم و شدیداً هم راضی از کاری که کردم، خیلی اطلاعاتم و تجربه‌ام رو بیشتر میکنه. در کنارش بحث زبان هست که لامذهب خیلی فراره! لازمه براش وقت بذارم و یکی دوتا پروژه کاری که توی ذهنم هست و باید پیاده سازی اش کنم و بعد انجامش بدم و باقی قضایا...

خلاصه، همه اینها هست که باعث میشه آدم هر دقیقه از انتظار برای ویزاش به نظرش یک قرن نیاد و اذیت نشه، در عین حال، وقتش هم به بطالت نگذشته و در جهت تصمیمش هم داره حرکت میکنه و از طرف دیگه، یک درصدی رو هم در نظر بگیره که اگر این پروسه مهاجرت که مثل یک ریسک می‌مونه، با شکست روبرو شد، باید بعدش چکار کرد؟

راستی، کسی یک کم وقت نداره به من قرض بده؟ چشمک

+ Joe ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۳
comment نظرات ()

مادربزرگ

... و مادربزرگ رفت. روح بزرگ و مهربانش روز سوم عید از جسم خسته و نحیفش جدا شد تا برای همیشه در ابدیت آرام گیرد و برایم تنها از او، خاطرات خوش سی و چند ساله‌ام باقی مانده که در لحظه خاکسپاری‌اش، چون فیلمی از جلوی چشمانم گذشت ...

+ Joe ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٥
comment نظرات ()

سال نو مبارک

نوروز یادگار نیاکان پاک ما، نشانه عظمت ایران هفت هزار ساله ما بر فرزندان کورش کبیر شادباش باد.

نیک زی، به زی، شاد زی

+ Joe ; ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱
comment نظرات ()

فارسی صحبت می کنید؟

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید

ببخشید خیلی دوست ندارم مطلب متفرقه اینجا بنویسم،‌ اما به خاطر اینکه موندن این قضیه تبریک عید در اینجا یک کمی که چه عرض کنم خیلی قدیمی شده بود گفتم این مطلب رو (که یادم نمیاد کجا دیده بودمش) براتون بذارم یک کمی حال و هوای اینجا عوض بشه. من خوبم و اتفاقی برام نیفتاده، زیاد نگرانم نباشید! فقط یک کمی گرفتار کارم شدم.

 

+ Joe ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٧
comment نظرات ()

سال نو پارسی بر شما مبارک

ای خداوند ایران زمین
در آستانه ی سال نو تورا می ستاییم که ما را به کالبد هستی در آوردی و به ما خرد بخشیدی تا راه از چاه، و شایست از ناشایست باز بشناسیم.
اندیشه ی نیک را بر ما فراز آوردی تا گفتار و کردار خود را با آن همساز کنیم.
به ما توان بخشیدی تا با کار و کوشش، و جهش و جنبش، خانمان و روستا و شهر و کشوری آباد پدید آوریم.
به ما توان دادی تا با شادی پراکنی و مهر گستری دستیاران تو در کار آفرینش جهان باشیم و جهان بهتری برای خود و برای دیگر مردم ِ جهان پدید آوریم و شادی و مهر در میان مردمان بگسترانیم.

تو را می ستاییم ای سزاوار ستایش که در میان کشور ها ایران را آفریدی،
تا شهبانوی کشورها شود .
البرز ِ بالا بلند را آفریدی تا آرش کمانگیر تیرش را از فراز آن بپراند و مرزهای ایران را تا فراسوی پندار بگستراند.
الوند برفپوش را آفریدی تا فر شاهنشهی را در گنجنامه ی خود جاودان نگهدارد.
زاگرس سخت گذر را آفریدی تا دشمن از ایران دور بدارد.
رود ارس، و کارون فراخ بستر، و خلیج همیشه پارس را آفریدی تا ایران را جاودان بالنده بگردانند.

درآستانه ی سال نو ترانه ی ستایش ما را که از ژرفای دل فراز می شود بشنو و خواست هایمان را برآورده ساز.
نیروی پایداری را در ما بیفزا، تا بر کاستی ها چیره گردیم و در پیکار زندگی سربلند باشیم .
در خانه هایمان پسران و دختران سینه ستبر و بلند بالا و زیبا را فزون بگردان ، و ما را که ستایشکران تو ایم پیروز گر بساز.

به ما تندرستی و توانایی ارزانی بدار تا همه ی آن چیز ها را که به زندگی شکوه و شادمانی می بخشند فراچنگ آوریم .
بشود که روشنایی تو بر زندگانی ما پرتو بیفشاند.
بشود که در خانه ها ی ما شادمانی و پر خواستگی ریشه بگستراند.
بشود که دانش نیک بیاریمان آید و ما را بسوی زندگی بهتر راه بنماید.
بشود که در خانه هامان فرزندانی زیبا پیکر و دانا و توانا زاده شوند...
فرزندانی زور مند و گویا و رزمنده در راه کشور...
فرزندانی با هوش و دانش، و با فر و فرهنگ...
فرزندانی آراسته به اندیشه و گفتار و کردار نیک که در یابند خانه و خانواده و روستا و شهر و کشور را.

واینهمه را خواستاریم :

نه برای آنکه گام به بیراهه بگذاریم ،
نه برای اینکه دانش و توانش خود را در راه تباهی جهان بکار بندیم !
نه برای اینکه پیک اندوه، و پیام آوران مرگ باشیم !
برای اینکه اراده ی ترا که پیشرفت و نو سازی جهان است جامه ی کردار بپوشانیم ،
برای اینکه زمین را جشنگاهی بزرگ برای مردمان سازیم .
برای اینکه پیرو خرد باشیم و از خرافه باوری که دستاورد اهریمن است روی بگردانیم.
برای اینکه ریشه ی دروغ برکنیم و آیین نیاکانمان را که همساز با هنجار آفرینش است جایگزین آیین تازیان بگردانیم.
پس ای دادار بزرگ که چرخه هستی جز به داد تو نمی چرخد، به ما دانش و توانش بیشتر ارزانی کن تا اراده ی ترا در زندگانی خود به کردار درآوریم.
ایدون باد و ایدون تر باد .

+ Joe ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳٠
comment نظرات ()

داستان گنجشک

سلام
این داستان کوتاه، شاید در نظر اول بی ربط با مطالب قبلی ام و شاید بی ربط با این وبلاگ بیاد، اما اگر به این عقیده باشید که ممکنه هر اتفاق ناخوشایندی که براتون می افته، حکمتی در پشت خودش داشته باشه،‌ شاید به ارتباطش پی ببرید. کسی چه میدونه؟ شاید من و چند نفر دیگه از دوستان که چندین بار هست امتحان میدیم و با علم به اینکه میدونیم میتونیم نمره بیاریم اما نمیشه و اعصابمون به هم می ریزه، بنا به علتی که برای ما قابل درک و دیدن نیست، قراره که دیرتر بریم یا شاید اصلاً نریم!  یا شاید قراره اتفاقی بیفته که اگر تو اون زمان اینجا نباشیم دیگه هیچوقت برامون این اتفاق پیش نیاد که بخواهیم باشیم و ببینیمش. بالاخره خدا همه بنده هاش رو دوست داره اما شاید بعضی هاشون رو بیشترتر دوست داره چشمک
بگذریم، شاید بگید اینها بهونه است و این خبرها هم نیست.  تنبلی خودت رو به حساب تقدیر و مشیت خدا نذار!! به هر صورت، عقیده شما هم برای من محترمه. بگذریم...

گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی ام و سرپناه بی کسی ام بود ولی طوفان تو آن را از من گرفت . مگر من کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی. پس باد را گفتم که لانه ات را واژگون کند و آنگاه تو از کمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی!

+ Joe ; ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

من بر می گردم...

من بر می گردم.
بر می گردم تا حداقل قولی رو که داده بودم بهش عمل کنم
تا هر وقت دوستان خوبم به این وبلاگ اومدن، با چراغ خاموش اینجا مواجه نشن.
 چون من یک انسانم، میتونم بیشتر سعی کنم و بیشتر یاد بگیرم و بیشتر تجربه کنم تا بتونم به هدقهایی که دارم برسم،
چون حق دارم اون طوری که میخوام زندگی کنم
چون هر شکستی، مقدمه ای برای یک پیروزی است. اگر صد بار هم شکست خوردم، باز سعی خواهم کرد...

از علی دوندگان علی عرفانی، وحید، رضا کرجی، آرش، hamed، حامد، giga، لیلا، اسی، دامون،پایا و همه دوستانی خوبم که به من سر زدند و  و من رو مورد لطف و محبت خودشون قرار دادن ممنونم. اسم هر کدوم از دوستان رو هم فراموش کردم،‌ معذرت میخوام. به بزرگواری خودتون ببخشید.

ار همسر عزیزم هم تشکر ویژه دارم که هم به بنده در اینجا سر زدند و دلداری ام دادن و هم در منزل لبخند

منتظرم باشین، من بر میگردم و تا آخر همین هفته قسمت آخر اون کتاب لعنتی رو هم براتون میذارم اینجا! چشمک

+ Joe ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
comment نظرات ()