آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

ایران و ایرانی، نگاهی از زاویه ای دیگر

سلام

بعد از یک مدت نسبتاً طولانی، بالاخره فرصتی پیش اومد که بتونم یک پست بذارم. البته دلیل این وقفه، گرفتاری بیش از حد نبوده ولی نیاز به زمانی داشتم که بتونم کمی افکارم رو متمرکز کنم تا بتونم چیزی که میخوام رو بنویسم. از طرفی هم موضوع خاص و به درد بخوری برای نوشتن وجود نداشت و همین پست هم شاید چندان چنگی به دل نزنه و یک جورهایی حرفهای معمولیه که به درد مهاجر نمیخوره ولی خوب بالاخره بهتر از هیچیه!

داستان اول: کنسرت خارجی – کنسرت ایرانی

سال 1989 وقتی داشتم آهنگ The Look از گروه Roxette رو گوش میدادم، هیچوقت فکر نمیکردم که یک روزی اینور دنیا توی سیدنی برم و توی کنسرتش این آهنگ رو به صورت زنده گوش بدم و ببینم. کنسرت در Sydney Entertainment Centre برگزار می شد که چون نزدیک محل کارم هست، دیده بودم که توش گاهاً برنامه های درست و حسابی برگزار میشه و چون برای من این اولین کنسرتی خارجی بود که در بلاد خارجه میخواستم برم و ببینم و بنابراین نمیدونستم که چطوری و با چه جور لباسی باید برم. این شد که از یکی دوتا از همکارام پرسیدم و بهشون مکان کنسرت و این که چه گروهی برنامه اجرا میکنه رو بهشون گفتم و نتیجه این شد که نوع لباس برای این کنسرت، Casual هست. خلاصه من و همسرم هم تیپ Casual زدیم و رفتیم کنسرت. اکثراً کسانی که برای کنسرت اومده بودن، هم سن و سالهای خودمون بودن که با این گروه و آهنگهاش خاطره داشتن و خوب تیپ ها هم همه از نوع Casual و ساده. هیچ کس رو هم ندیدیم که اینقدر آدم رو نگاه کنه که آدم حس کنه یا دکمه ای، زیپی، چیزیش بازه یا اینکه شاید لباسش اشکالی داره یا .... هنگام ورود به سالن هم افرادی بودند که شما رو به محل نشستن تون راهنمای می کردند و کنسرت دقیقاً راس ساعتی که باید شروع میشد شروع شد و ما هم با توجه به اینکه موقع خرید بلیت، یک جای خوب و نزدیک انتخاب کرده بودم که خیلی دید خوب و عالی داشت، حظ وافی و کافی رو از اجرای کنسرت بردیم، هم از نظم اون و هم از مردمی که اومده بودند. تقریباً به جز دو سه تا آهنگ آخر کسی از جاش بلند نشد که از خودش حرکات موزون در بکنه و انجام همون حرکات موزون هم در همون حریم جلوی صندلی خود طرف انجام می شد و در نتیجه، انبوهی از جمعیت حرکات موزون زنان با دستهای بر افراشته رو در اون جلوی سن نمی دیدی! بعد هم خوشحال و خندان بدون اینکه کسی زیر دست و پا له بشه، اومدیم بیرون و اومدیم خونه. آمممااا...

خانم لیلا فروهر هم قرار بود که مشرّف بشن سیدنی و کنسرتی داشته باشن. خانم بنده هم که یکی از طرفدارهای پر و پا قرص ایشون هست و خوب میدونین که، هیچ جوره راه نداشت که بلیت کنسرت ایشون تهیه نشه! روز کنسرت با توجه به تجربه کنسرت Roxette، با تیپ Casual رفتیم به محل کنسرت که در Hornsby RSL Club برگزار میشد. وارد که شدیم... چشمتون روز بد نبینه... انگار سالن مد و Fashion بود! آقایون اکثراً با کت و شلوار و کراوات، خانمها با لباسهای آنچنانی و هفت قلم آرایش کرده... همه هم همدیگه رو کامل از سر تا پا اسکن می کردند که مبادا کوچکترین چیزی از قلم بیفته! فکر کنم ما هم اونجا با توجه به اون نوع لباس پوشیدنمون گاو پیشونی سفید بودیم و خدا میدونه  که لابد بعداً چه حرفها و پچ پچ هایی که پشت سر ما نشده... خلاصه، در سالن تقریباً سر ساعت باز شد اما تا سرکار خانم فروهر تشریف بیارن، یک ساعت و نیم طول کشید! بعدشم که فرمودند من حالم خوب نبود و نمیتونستم ولی به خاطر شماها اومدم! منّت گذاشتن سر حضار! اینم یادم رفت بگم که تا ایشون پاشون به سن رسید انگار به صورت اتوماتیک وار و هماهنگی قبلی، همه جمعیت از روی صندلی ها کنده شدند و پرتاب شدند به همون محوطه جلوی سن و حرکات موزونی بود که انجام می شد اون وسط! من بدبخت هم که سر میزم نشسته بودم، دیدم که دیگه هیچی نمی بینم و پاشدم یک کمی رفتم جلوتر پشت اون جمعیت وایستادم ببینم چی به چیه ولی اینقدر دست مردم خورد به سر و صورتمون و انگشت مردم رفت تو چشممون که گفتیم بابا ول کن الان دچار نقص عضو میشیم این وسط میشیم جانباز راه فروهر! برگشتم سر جام نشستم و تقریباً تا آخر کنسرت فقط صدای ترانه های رو می شنیدم ولی از تصویر خبری نبود که البته 100% مطمئنم که مشکل از گیرنده نبود! راستی یک اتفاق خیلی جالب دیگه این که سر میز ما، یک خانمی با بچه اش اومده بود و نشسته بود. میزها 10 نفره بود و کم کم که آدمها اومدن، ما دیدیم که یک بنده خدایی سر میز ما داره بال بال میزنه که بلیت من مال همین میزه اما پس چرا جا نیست ما بشینیم؟ می پرسید شماها همه شماره بلیتهاتون مال همین میزه؟ خلاصه نزدیک بود دعوا بشه که دیدیم اون خانمه اول به بچه اش گفت یک دقیقه اینجا بشین و خودش جیم زد و بعد از یک مدت هم یکی رو فرستاد که بچه اش رو برد و خلاصــــه، فهمیدیم که بعــــله ایشون اصلاً جاش اونجا نبوده و حالا چرا یکهو از همون اول قصد به نشستن سر اون میز کرده بود رو خدا میدونه! جالب اینکه وقتی هم دید که اون بنده خدا که با خانمش و بچه اش اومده و داره با دیگران دعواش میشه که تکلیف جاش مشخص بشه و در به در دنبال صندلی میگرده که بیاره و بذاره سر اون میز که بتونن بشینن، اصلاً نه حرفی میزد و نه به روش می آورد! عجــــــب...!

نتیجه داستان: ایرانی جماعت، فرق بین کنسرت و کلاب و مهمونی رو نمیدونه. یعنی تقریباً براش همه اینها یک معنی رو میده. من مخالف شادی کردن و شاد بودن نیستم و شنیدم که بعضی ها میگفتن و ادعا میکردن که کنسرتهای ایرانی توی خارج میترکونه و ایرانی ها سالن رو میفرستن هوا! ولی خوب، از نظر کسی که داره توی اون مملکت خارج زندگی میکنه، موضوع یک کمی متفاوته چون این مدل رفتار و حرکات، چیزی هست که توی دیسکو ها و کلابها اتفاق می افته و نه توی کنسرتها و اون مدل لباس پوشیدنها و آرایش کردنها هم معمولاً توی مهمونی های رسمی هست نه کنسرت. (البته اینم بگم که کنسرت هم داریم تا کنسرت. حتماً اگر کنسرت مربوط به یک گروه نوازنده موسیقی کلاسیک و با کلاس باشه مسلمه که کسی با تی شرت و شورت نمیره اونجا!). بعدشم بابا جان حالا داری از خودت حرکات موزون در میکنی و انرژی نهفته از خودت آزاد میکنی، تو همون حریم خودت در بکن نه اینکه بزنی چهارتا آدم دور و بر خودت رو ناقص کنی چون داری ذوق میکنی که "لیلا داره میخونه!" بعدشم لطفاً وقتی بلیت یک کنسرتی رو میخرین، قبل از اینکه اعصاب کسی رو به هم بریزین، تشریف ببرین و سر جاتون نشیمن بفرمایید که خلقی رو به جون هم نندازین! این رو هم همین الان اضافه کنم که نتیجه گیری من از روی غرض ورزی یا حسادت یا هر چیز دیگه ای نیست چون بعد از کنسرت، نظر همسرم هم این بود که توی کنسرت Roxette که شاید به اندازه من طرفدارش نبود و ازش خاطره نداشت، بهش بیشتر خوش گذشته بود.

داستان دوم: همسایه ایرانی

چند ماه پیش وقتی که داشتیم از خرید بر میگشتیم خونه، جلوی در پارکینگ دیدیم چند نفر دارن اثاث منزل از یک وانت خالی میکنن و میبرن داخل. قیافه دوستان که خوب معلوم بود ایرانی هستند چون بالاخره ماها همدیگه رو خوب میشناسیم! وقتی ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم، دیدیم که بعــــله دارن فارسی حرف میزنن. خانم ما یکهو عشق هموطن بازی اش گل کرد و گفت من برم باهاشون سلام علیکی بکنم و بهشون خوش آمد بگم. اینها احتمالاً همسایه های جدیدمون هستند که ساکن اون واحدی که تازه خالی شده بود هستند. من خیلی موافق این کار نبودم اما خوب چیزی هم نگفتم. بنده خدا رفت جلو و سلام علیکی کرد و گفت شماها ایرانی هستین؟ آقایون که انگار موجود عجیبی دیده باشند رفتند و پشت وانت خودشون رو قایم کردند! شانس آوردیم متواری نشدند! خانمه هم با یک حالت تعجب توام با سردی جواب داد: اِه! فکر نمیکردم اینجا هم ایرانی باشه! خلاصه یکی دوتا جمله دیگه و تعارف هم رد و بدل شد که جوابها همونقدر سرد و بی تفاوت بود که معنای این رو میداد که طرف چندان مایل به ادامه گفتگو نیست. البته من تا حدودی بهشون حق میدادم چون توی این مدت، اینجا رفتارهایی رو از هموطنهامون دیدم که آدم ترجیح میده کمتر باهاشون در ارتباط باشه. مهمترین اونها، فضولی، غیبت و حرف این و اون رو پیش دیگران بردن و اظهارنظرهای بی جا هست که به نوعی تعیین تکلیف کردن و دخالت در زندگی دیگران تبدیل میشه.  یادم میاد یکی از دوستان در همین وبلاگ گفته بود که این دوری کردن ایرانی ها از همدیگه، مال نسلهای قدیم مهاجرها هست و در نسلهای جدید این اتفاق نمی افته ولی خوب حداقل چیزی که من اینجا دارم می بینم اینه که در نسلهای ما هم این موضوع هست که متاسفانه به عادات بدی که داریم بر میگرده که نمیدونم چرا نمیخوایم ترکش کنیم؟ جالب اینه که وقتی بحث تمدن و فرهنگ و اینها میشه، همه مون حرفهای زیادی از تمدن 2500 ساله مون برای گفتن و به رخ کشیدن داریم ولی دریغ از عمل! بابا خدایی کلاهت رو قاضی کن و یک نگاهی به خودت بنداز ببین این همه فرهنگ و تمدنی که انگار همه اش رو از بر هستی و برای دیگران تعریف میکنی و پزش رو میدی، خودت چند درصدش رو توی عمل اجرا میکنی؟ اصلاً بهش اعتقاد داری یا فقط به روح اعتقاد داری!؟ لبخند

نتیجه داستان: شنیدین میگن: هر جا که روی، آسمان همین رنگ است؟ دقیقاً معادلش میشه: هر جا که روی، ایرانی همان ایرانی است! قبل از اینکه به توپ بسته بشم هم بگم: منم ایرانی هستم و شاید یکی از معدود آدمهای اینجا باشم که وقتی ازم میپرسن کجایی هستی به جای اینکه بگم I’m Persian میگم I’m Iranian و چندباری هم ازم پرسیدن که چرا بعضی هموطنهات به جای Iranian میگن Persian؟ بالاخره همه اوزی ها و کسایی که اینجا زندگی میکنن، همه زندگیشون باربیکیو و بار و آبجو و دمپایی لا انگشتی و Back Pack و Waltzing Matilda که نیست! بعضی هاشون که البته هر چند که تعدادشون زیاد نیست، ولی یک کمی جغرافی بلدن و میدونن که ایران کجای این کره خاکی واقع شده! حتی بعضی هاشون پیشینه تاریخی اش رو هم میدونن! بنابراین من تافته جدا بافته ای از دیگران نیستم و وطنم و هویتم رو فراموش نکردم که اینها رو نوشتم. اما حداقل شاید فرقی که با بقیه داشته باشم، اینه که سعی میکنم از عقل و منطقم استفاده کنم، یک کمی خودم رو با جامعه ای که دارم توش زندگی میکنم وفق بدم و شعار الکی هم ندم! خیلی هامون قسمتی از دلایل مهاجرتمون به خاطر همین عقاید، رفتار و کردار اشتباهمون بوده که به نوعی فرار کردیم و اومدیم اینجا. حالا اینکه چرا نمیذاریمش کنار؟ واسه من سواله!!

 داستان سوم: ایران از دید یک ایرانی، از زاویه ای متفاوت

چندی پیش بعد از یکسال و نیم، فرصتی دست داد که برای سه هفته سفری به ایران داشته باشم. چون برای خرید بلیت دیر اقدام کرده بودم، مجبور شدیم که مسیر رفت رو به صورت تکه تکه بریم. یعنی از سیدنی بریم پرث، بعد بریم مالزی و از مالزی به ایران. از نظر قیمتی، یک مقداری از بلیت پرواز الاتحاد (سیدنی – ابوظبی – تهران) ارزونتر شد ولی از نظر زمانی به خاطر وقفه های بین پرواز، طولانی تر بود که خوب البته تجربه بدی هم نبود. تا مالزی مشکل خاصی نبود اما از مالزی چشمتون روز بد نبینه... تقریباً کل هواپیما که هم میهنان عزیز بودند. اول پرواز اینقدر مشکل صندلی بازی و تعویض صندلی این با اون رو داشتیم که من با خودم فکر کردم شاید واقعاً بازی صندلی بازی هست که یک موزیکی میذارن و یکهو قطع میکنن هر کی صندلی گیرش نیاد بازنده است... یادتونه؟ بعضی ها هم که انگار بندگان خدا مشکل حافظه داشتن یادشون میرفت که هر چیزی که لازم دارن رو یکبار از توی ساک یا چمدون داخل پروازشون بردارند. بعضاً سه بار بلند میشدن و در اون بالا رو باز میکردن که از توی ساکشون یک چیزی بردارن که یکبارش هم نزدیک بود چمدون مبارک توی سر من فرود بیاد! سر و صدای هموطنان و بچه های عزیز هم که تا خود تهران تو اعصاب بود! مخصوصاً دختر بچه صندلی کناری که اینقدر عمو عمو کرد به من که... بگذریم... خلبان و خدمه عزیز هم نامردی نکردند و توی این مدت پرواز تقریباً هشت ساعته که در طول شب هم بود، چراغهای داخل هواپیما رو خاموش نکردند که اقلاً شاید ملت یک کمی ساکت بشن و بخوابن! چراغ دستشویی هم که رنگش همیشه قرمز بود و دم درش هم صف! فکر کنم این داستان دستشویی و توالتهای تو راهی و صفش یکی از چیزهای جدانشدنی از ماهاست!

بگذریم، از ایران بگم... فرودگاه امام و فضای اون همیشه برام دلگیر بوده و تنها موردی که برام عجیب بود، رفتار خوش خلقانه توام با لبخند برادر نیروی انتظامی مسئول چک کردن پاسپورتها و زدن مهر ورود بود که البته موقع خروج هم تقریباً همینطور بود. اولین شوک پرداخت کرایه تاکسی از فرودگاه تا منزل مادرم بود. من موقع اومدن به استرالیا، 17 تومن داده بودم وقتی راننده تاکسی گفت 35 تومن فکر کنم دود از تو گوشام داشت میزد بیرون! بگذریم که در طول مسیر فرودگاه تا خونه همه اش بنظرم میومد این بابا راننده فرمول یکه ولی داره با سمندش توی اتوبان قم 300 تا میره! همه اش سعی میکردم پشت صندلی اش قایم بشم که نبینم داره چیکار میکنه و خودم رو بزنم به اون راه و در عین حال زیاد هم تابلو نکنم که من یک مدت بوده که از این مسائل دور بوده ام که خدای ناکرده نرخ کرایه به دلیل سوء استفاده از ناآگاهی مسافر از شرایط موجود بیشتر نشه!

در مدت اقامت توی ایران هم مسائل خوب و بد زیادی اتفاق افتاد. اول اینکه بنظرم تو همون هفته اول همه دید و بازدیدها انجام شد! دو هفته بعدش دیگه آدم احساس میکنه حکم مهمونی رو داره که دیگه دوره مهمونی اش سر اومده و باید زودتر رفع زحمت بکنه. جا و مکان اقامت ثابت نداری، راضی نگه داشتن همه و اینکه بالاخره به هر کسی یک نوبتی برسه که حقی هم از کسی ضایع نشه... بالاخره برآورده کردن توقعات دیگران و اینکه دل کسی نشکنه شاید بعضی وقتها به قیمت معذب شدن خودت تموم بشه...  موقعی که ما رفتیم، تعطیلاتی در ایران نبود (اواخر فروردین). بنابراین تقریباً همه اونجا تازه از حال و هوای تعطیلات نوروز بیرون اومده بودند و داشتن تلاش مضاعفی در سر کار و زندگیشون میکردند که جای هزینه های عید رو پر کنند و خوب توقعی هم نبود که همه، تمام وقت و زندگیشون رو بذارن کنار و به ما توجه کنن! بدتر از همه وضعیت ناجور اقتصادی حاکم بر ایران بود که من رو اذیت میکرد. با اینکه من به اندازه مخارج خودمون دلار برده بودم و به قیمت خوبی هم به ریال تبدیلش کرده بودم، ولی خوب دیدن وضعیت زندگی اطرافیان و تقریباً بیشتر اقشار جامعه اذیتم میکرد. این رو من که تقریباً یکسال و نیم دور بودم، به خوبی و بیشتر احساس میکردم تا کسی که خودش توی اون جامعه داره زندگی میکنه. چون کسی که اونجا داره زندگی میکنه، بعد از مدتی براش عادی میشه که مثلاً هر سال بعد از عید قیمت همه چیز یک درصدی گرونتر میشه و زندگی یک کم سخت تر میشه و یا فلانی یک حرفی توی تلویزیون یا روزنامه زده، طبیعیه که بعدش مثلاً قیمت مرغ بره بالا... ولی برای کسی که از بیرون به این قضایا نگاه میکنه یا بعد از مدتی از بیرون وارد اون جامعه میشه به خوبی حسش میکنه. اینو خیلی بهتر حس میکنه وقتی که به عشق خریدن گوجه سبز و چاقاله بادوم تا دم در مغازه میره، اما وقتی می بینه که باید برای خریدن گوجه سبز کیلویی 20 هزار تومن و چاقاله بادوم، 40 هزار تومن بده، هر چقدر هم دلار رو به قیمت خوبی تبدیل کرده باشه بازم هیچ جوره این عدد و رقمها تو کتش نمیره و این نرخ عادی نیست. بیشتر عذاب میکشه وقتی می بینه که خانواده اش هم که بعد از یکسال و نیم دیدنش، میخوان که بهش حال بدن ولی همین دلایل مانع میشه که بتونند اون طوری که دوست دارند این کار رو انجام بدن. مخصوصاً که تازه از زیر خرج و مخارج و چشم و هم چشمی های عید و شب عید خلاص شده باشن و هنوز چاله چوله هاش رو پر نکرده باشن... مردم که توی اون مملکت دلار رو به ریال تبدیل نکرده اند؟ بندگان خدا اونایی که چند سر عائله دارند چطور از پس این خرج و مخارج بر میان؟ خدا میدونه... اما خوب بالاخره همه چیز که اتفاقات و مسائل بد نبود.  یکی از اتفاقات خیلی خوبی که توی این مدت افتاد این بود که جشن تولدم توی ایران و در منزل مادرم با حضور اکثر فامیل برگزار شد که تبدیل به یک خاطره خوب در ذهنم از این سفر شد و دیدن دوستان و همکاران قدیمی، محل قدیمی، بازار تهران و ناهار توی بازار و از این قبیل، خاطرات خوش حاصل از اون سفر شد.

یک واقعیتی که وجود داره ولی تعبیر دیگه ای ازش میشه، اینه که بعد از مدتی که در جامعه دیگه ای زندگی کنی، به قوانین و رفتارهای حاکم بر اون جامعه خو میگیری. هر چقدر بیشتر توی اون جامعه زندگی کرده باشی، این میزان خو گرفتن و عادت کردن برات بیشتر میشه. من مدت خیلی زیادی نبود که اینجا توی استرالیا بودم  و داشتم بر میگشتم سری به وطن بزنم ولی بالاخره توی همین مدت زندگی در اینجا، به سبک و سیاق زندگی و قوانینش عادت کرده ام. بنابراین حداقل برای اون هفت یا ده روز اول برام سخت بود توی ایران از خیابون رد شدن، رانندگی های مردم رو دیدن، سوار تاکسی و مسافر کش شدن و اینکه ببینی راننده داره رسماً تو ماشینش سیگار میکشه بدون اینکه حقی برای تو قائل بشه، راننده سواری وقتی با عابر پیاده ای که داره از روی خط کشی رد میشه مواجه میشه، با زدن یک بوق ممتد و نثار کردن یک فحشی به طرف، حقی که مال اون عابر هست رو رسماً زیر پاش بذاره، توی خیابون و اتوبان اینقدر این لاین و اون لاین بدون دلیل میکنه که آدم سر در نمیاره بابا دلیل این همه تغییر مسیر دادن و یا رزرو کردن هر دوتا لاین با حرکت بین دو خط برای چیه!؟ فاصله اش رو با ماشین جلویی اش رعایت نمیکنه و وقتی ترافیک میشه طرف جفت پا میره رو ترمز! میخواد از پارک در بیاد، یکبار میزنه به ماشین عقبی یکبار هم به جلویی تا بالاخره بیاد بیرون! وقتی منتظر تاکسی وایستادی، دیر بجنبی 5 نفر ریختن بالا بدون اینکه نوبتی اون وسط رعایت بشه... امکان نداره توی پیاده رو تنه بهت نخوره یا توی مترو هلت ندن! چهارتا دونه تگرگ و چند قطره بارون میاد، سیل خیابون و مترو رو بر میداره.  برآورد هزینه خسارات وارد شده به تجهیزات الکترونیکی مترو، 21 میلیارد تومن!!! آب رفته توی خونه های مردم و ماشین آتش نشانی داره آب رو از خونه ته کوچه میکشه میریزه توی خیابون. چند قدم جلوتر، همون آب داره میره توی خونه ته کوچه بعدی! روز بعدش که داری از اونجا رد میشی، دقت میکنی می بینی اون خیابون اصلاً جوب آب نداره! خدایا مگه میشه؟ من که شهرسازی و سیویل نخوندم، اما منطقم میگه خیابون بالاخره احتیاج به یک جوب آب داره دیگه!؟ بالاخره یک روز بارون میاد برف میاد، آب کجا میره؟ تو خونه مردم!!؟ برادرهام میگفتن: خوبه تو بعد از 10 سال نیومدی که اینطوری میکنی! اما واقعیت اینه که اینها و خیلی مسائل دیگه، رویدادهای روزمره زندگی توی ایرانه. منم همه اینها رو 30 و چند سال دیدم و تجربه شون کردم و تا وقتی که اونجا زندگی میکردم، اصلاً چیزهایی نبود که بخواد خیلی به چشمم بیاد یا بهشون دقت کنم شاید چون عادت کرده بودم که اینها جزئی از زندگی ماست اما وقتی از بیرون به اینها نگاه میکنی، می فهمی که چقدر راه هست تا اینکه یک جامعه بخواد فرهنگش رو عوض کنه، شعورش رو عوض کنه و خیلی کارهای دیگه باید انجام بده و واقعاً نیاز داره که آموزش ببینه تا واقعاً حرفی برای گفتن داشته باشه! ادعا کردن و حرف زدن خیلی آسونه، اما واقعیت چیزی هست که یک ناظر بیرونی داره میبینه نه اونی که تو داری میگی! برای رسیدن به نقطه آرزوها و آمالت، عادتمون دادن که به امید یکی دیگه بشینیم که بیاد و همه چیز رو برامون درست کنه. بی دین و مذهب ها یا بی اعتقادهاش، میگن جنگ بشه آمریکا بیاد برامون درستش کنه یا شاهزاده برگرده همه چیز درست بشه یا بالاخره یکی دیگه بیاد درستش کنه. مذهبی ها و با اعتقاد هاش میگن انشاءا... آقا میاد همه چیز رو درست میکنه. اما من میگم نه بابا جون اینطوری نیست. باید خودت شروع کنی، از خودت، از همین چیزهای به ظاهر ساده. البته به نظرم یکی دو نسل کار داره تا کامل همه چیز درست بشه ولی خوب بالاخره درست میشه. به امید دیگری باشی، باش تا صبح دولتت بدمد! نه! اشتباه نکنین ها! من جو گیر نشدم! اما باور کنین اینها عین واقعیته. امیدوارم که اگر تجربه اش نکردین، تجربه اش کنین تا بفهمین که من چی دارم میگم. شاید هم تجربه اش کرده باشین و نظرتون چیز دیگه ای باشه که البته محترمه، اما از نظر من، اینها یک گوشه کوچیکی از واقعیات بدی هست که متاسفانه برای مردممون عادی شده یا شاید اینقدر گرفتاری ها و درگیری های مردم زیاد شده که اینها اصلاً به چشم نمیاد... بگذریم، طولانی شد...

نتیجه داستان: بعد از اینکه سری به مزار پدر مرحومم زدم، توی مترو نشسته و در حرکتم. صدای پسر جوان دستفروش داخل مترو در یک گوشم زنگ میزند: "آقا بیا جلد مدارک و کارت بدم 2 تومن، 8 تا کارت توش جا میگیره در رنگهای مختلف فقط 2 تومن... خمیر دندون سنسوداین اصل بدم 2 تومن با تاریخ روی جعبه و روی خمیر دندون... فقط 2 تومن..." و در گوش دیگرم صدای زن دستفروش در واگن بانوان: "اسکاچ و سیم ظرفشویی سه تا هزار تومن... 2 تومن از مغازه نخر سه تا اسکاچ رو میدم هزار تومن..." و من نگاهم به صفحه Display داخل واگن خیره مانده است به تصاویری از بازسازی چندین حرم در عراق توسط مهندسان، کارشناسان و کارگران ایرانی با صرف هزینه میلیاردی، آهی که از نهادم بر آمد و شاید علامت سوال بزرگی روی سرم که البته آنهم مثل خیلی چیزهای دیگر توسط مسافرین دیده نمی شد...

 

ادامه مطلب
+ Joe ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳
comment نظرات ()