﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>آخر دنیا... استرالیا</title>
    <description>قصه مهاجرت و خاطرات من</description>
    <link>http://ozland.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>Joe</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 17 Mar 2012 22:07:59 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>سال نو مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;گشت گرداگرد مهر تابناک ایران زمین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای تو یزدان، ای تو گرداننده ماه و سپهر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برترینش کن برایم این زمان و این زمین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال نو بر همه شما دوستان و بر همه ایرانیان مبارک باد. آرزومند سالی سرشار از موفقیت، صلح و دوستی، همراه با آرامش و سلامتی برای همه شما هستم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/72</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/9136476/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-9136476</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 22:07:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تمدید گذرنامه در استرالیا</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تمدید گذرنامه (و البته انجام یکسری امور دیگه مربوط به مدارک هویت و شناسایی ایرانی) توسط سفارت ایران در استرالیا انجام میشه که در کنبرا هست. با مراجعه به &lt;a href="http://www.iranembassy.org.au/farsi_IR/council/passport2.aspx" target="_blank"&gt;این لینک&lt;/a&gt; در وب سایت سفارت ایران در استرالیا، میتونید مدارکی که برای تمدید گذرنامه لازم هست و همچنین تعرفه قیمتهای مربوط به انجام این کار رو ببینید که این مدارک و فرمهای مربوطه و همچنین تعرفه قیمتها با توجه به نوع ویزا و شرایط اقامت هر فرد، متفاوت هست. تقریباً تمامی فرمها نیاز به تکمیل یکسری اطلاعات مربوط به مشخصات شما از سیر تا پیاز دارند که بعد از اینکه پرینتشون کردید و به دفعات و به صورت تکراری توی هر کدوم از این فرمها مشخصات و سوالات خواسته شده رو جواب دادید (و البته من نفهمیدم چرا برای این سوالات یکسان باید چندین و چند فرم رو پر کرد!) این فرمها و بقیه مدارک خواسته شده که شامل اصل و کپی یکسری مدارک مثل شناسنامه، کارت پایان خدمت و ... میشه رو به همراه هزینه مربوطه که باید به صورت Money Order (یک چیزی شبیه به چکهای ضمانتی بانکهای ایران هست که شما وجهی رو که میخواهید به شرکت، سازمان و یا هر جای دیگه ای پرداخت بکنید رو میتونید با حضور یافتن در یک دفتر پستی، به اونها پرداخت کنید و اونها اون چک رو در وجه مخاطبی که ذکر میکنید و به همون مبلغ پرداخت شده بهتون میدن. پشتش هم یک جایی داره که شما مشخصات خودتون رو تکمیل میکنید و امضاء میکنید و برای مخاطب تون میفرستید) رو میذارید توی پاکت پست سفارشی که از پستخونه خریدید و می فرستید به آدرس پستی سفارت ایران در کنبرا: P.O. Box 705 , Mawson ACT 2607 و صد البته باید توی این پاکت، یک پاکت خالی دیگه پست سفارشی که از پست خریداری کرده اید و روش آدرس خودتون رو به عنوان گیرنده ذکر کرده اید رو هم قرار داده باشید که عزیزان دست اندرکار بعد از انجام امر خطیر صدور پاسپورت جدید شما، بدون اینکه بخوان خدای نکرده زحمتی از بابت ارسال مدارک شما متقبل بشوند یا خدای نکرده هزینه ای بابت این کار پرداخت بکنند، پاسپورت و اصل بقیه مدارکی که ارسال کرده اید رو درونش قرار داده و براتون بفرستند! ضمناً یادتون باشه که لیبل سریال پاکت ارسالی خودتون رو پیش خودتون نگه دارید که بعداً بتونید از طریق سایت &lt;a href="http://auspost.com.au/index.html" target="_blank"&gt;اداره پست استرالیا&lt;/a&gt; مرسوله تون رو پیگیری بکنید که چه موقع ارسال شده، الان کجاست و کی رسیده. البته تقریباً تمامی این پروسه به صورت جزئی تر در سایت سفارت ذکر شده است و من تکرار مکررات کردم اما یکسری توضیحات تکمیلی رو به شرح زیر براتون بگم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول اینکه مدت زمانی که من منتظر شدم تا پاسپورت جدید به دستم برسه دقیقاً یکماه بود. بنابراین حواستون باشه که اگر برای مسافرت میخواین برنامه ریزی کنید و مهلت پاسپورتتون تموم شده، این زمان رو در نظر بگیرید. البته در سایت، این زمان حداقل 6 هفته ذکر شده است. ضمناً انواع و اقسام ادعیه و نذورات رو برای اینکه خدای ناکرده اصل مدارک ارسالی تون گم و گور نشه رو هم انجام بدید!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوم اینکه توی گذرنامه جدیدتون خبری از ویزای استرالیا نیست و اصولاً نیازی هم بهش نخواهید داشت. چرا؟ چون همونطور که به دفعات روی در و دیوار دفتر اداره مهاجرت و همچنین در بروشور مربوطه اش ذکر شده، اینجا توی استرالیا شما نیازی به اون برچسب توی پاسپورتتون ندارید و اطلاعات ویزا و اطلاعات شخصی شما با هم لینک شده و بصورت آنلاین و با دسترسی 24 ساعته قابل بررسی و چک کردن هست. در این بروشور ذکر شده که همه سازمانها و ارگانهای رجیستر شده (بیشتر از 9000 تا) میتونند به صورت آنلاین مشخصات و اطلاعات مورد نیازشون در خصوص ویزای شخص موردنظرشون رو با دادن اطلاعاتی مثل نام و تاریخ تولد و شماره پاسپورت و ... رو چک بکنند. یعنی مثلاً اگر شرکتی که داره شما رو استخدام میکنه یا دانشگاه شما بخواد بدونه شما نوع ویزاتون چی هست و با اون ویزا، آیا اجازه کار کردن یا درس خوندن یا اقامت در استرالیا رو دارید یا نه و ...، میتونه به صورت آنلاین این کار رو انجام بده و نیازی به دیدن اون برچسب نارنجی توی ویزاتون نداره. این سیستم اسمش Visa Entitlement Verification Online (یا به اختصار VEVO)&amp;nbsp; از &lt;a href="http://www.immi.gov.au/e_visa/vevo.htm" target="_blank"&gt;این آدرس&lt;/a&gt; قابل دسترسی هست ولی از اونجائیکه این سایت اداره مهاجرت معمولاً یک کمی (یا شایدم خیلی) همه چیز رو می پیچونه به هم تا آدم رو به مقصد برسونه، آخر قضیه برای دارندگان ویزا جهت چک کردن میرسه به &lt;a href="https://www.ecom.immi.gov.au/evo/jsp/evo/terms_conditions.jsp?action=Query+Now"&gt;اینجا&lt;/a&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما همونطور که در بروشور مربوطه ذکر شده، اگر هنوز به دلایلی از جمله نیاز دولت کشور شما به وجود اون برچسب توی پاسپورتتون برای سفرهاتون و یا اصولاً هر دلیل دیگه ای، بخواهید برچسب ویزا رو توی پاسپورتتون داشته باشید، میتونید با مراجعه به یکی از &lt;a href="http://www.immi.gov.au/contacts/australia/" target="_blank"&gt;دفاتر اداره مهاجرت در استرالیا&lt;/a&gt; درخواست کنید تا اینکار رو براتون انجام بدن. من برای انجام اینکار تقریباً نیم ساعت منتظر موندم تا نوبتم بشه چون تقریباً شلوغ بود ولی صدور و چسبوندن مجدد اون برچسبی که براش معمولاً حدود دو سال صبر کرده ایم، در عرض یک دقیقه انجام میشه!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/71</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/8804839/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-8804839</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 05:50:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سوال خصوصی میپرسی!؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدتیه که فکر راه اندازی این قسمت توی وبلاگم به سرم زده. راستش نمیدونم کار درستی هست یا نه و اینکه نتیجه اش چی بشه، اما خواستم راهش بندازم تا نتیجه اش رو ببینم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه مون میدونیم که در این فضای مجازی، بعضی ها سوالاتی دارند که اونها رو در قالب یک کامنت خصوصی مطرح می&amp;zwnj;کنند. دلیل خصوصی مطرح شدن این سوالها گاهی به خاطر ماهیت خود سوال هست و گاهی هم به خاطر نوع عکس العملی که دیگران نسبت به سوال نشون میدن (که با خوندن کامل این مطلب منظورم رو متوجه خواهید شد) و دلیل عدم پاسخگویی به این تیپ کامنتها و سوالات هم میتونه شامل این موارد باشه:&lt;br /&gt;- اعتقاد خود نویسنده وبلاگ به اینکه سوال خصوصی، مربوط به موضوعهای خصوصی یک فرد هست و دلیلی نداره از شخص سومی درباره مسائل خصوصی سوال بشه&lt;br /&gt;- نوع تنظیمات بعضی از سرویس دهندگان وبلاگها که امکان پاسخگویی به کامنت خصوصی رو ندارند، یا اینکه اگر هم قصد پاسخگویی باشه، باید یک کامنت ثبت شده به صورت خصوصی، به صورت عمومی منتشر بشه که امکان پاسخگویی و درج پاسخ براش فراهم بشه که خوب در این حالت دیگه بحث خصوصی بودن اون کامنت از بین میره&lt;br /&gt;- بعضی مواقع امکان پاسخگویی به سوال خصوصی وجود داره اما کسی که سوال رو پرسیده، از خودش راه ارتباطی نذاشته که بشه بدون پابلیش کردن کامنتش به سوالش جواب داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما چرا بعضی سوالها به این صورت پرسیده میشه با اینکه ماهیت سوال واقعاً خصوصی نیست و چه بسا سوال ساده ای هم هست که ممکنه سوال خیلی های دیگه هم باشه؟ این بر میگرده به همون عکس العمل دیگران نسبت به سوال که باعث میشه شخص، سوالش رو بصورت کامنت خصوصی مطرح کنه که قابل مشاهده توسط دیگران نباشه. شاید اگر یکی دوتا مثال بزنم موضوع روشن​تر بشه. سوالهایی مثل اینها:&lt;br /&gt;- چطوری و از کجا میشه بلیت اتوبوس خرید؟&lt;br /&gt;- برخورد دیگران در برابر خانمی که حجاب داره در خیابان و اماکن عمومی چطوریه؟&lt;br /&gt;- نحوه پوشش خانمها برای امتحان آیلتس؟&lt;br /&gt;و یک سوال دیگه در خصوص سرویس بهداشتی که چندین و چند صفحه در فروم مایگرنت هلپ در موردش بحث شده...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عکس العمل به سوال اول، مسخره کردن شخصی هست که سوال رو پرسیده که: ای بابا اینم دیگه پرسیدن داره؟ یا اینکه برای کسی که اینجا داره زندگی میکنه این سوال ممکنه خیلی پیش پا افتاده و ساده به نظر بیاد و پوزخندی هم به این سوال بزنه!&lt;br /&gt;عکس العمل به سوال دوم، اینه که: تو که نگران این موضوع هستی اصلاً چرا میخوای مهاجرت کنی!؟ ممکنه جواب صحیحی هم باشه ولی اظهارنظرهای بعدی مردم رو به دنبال خواهد داشت...&lt;br /&gt;اما بالاخره اینها هم سوال هستند و شخصی که داره اینها رو می​پرسه، گناهی مرتکب نشده اما به خاطر بعضی از این عکس العملها، ناچار میشه سوالش رو خصوصی بپرسه که شاید از دید دیگران مخفی بمونه و بتونه به جوابش هم برسه. البته جواب بعضی از این دست سوالها رو میشه در وبلاگها و فرومها پیدا کرد (شاید بدون حواشی!) اما خوب همونطور که گفتم این فکر برای این وبلاگ عین جرقه اومد تو مخ من و باید راهش مینداختم تا نتیجه اش رو بعداً ببینم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سخن کوتاه کنیم و بگیم که برای دسترسی به این قسمت برای مطرح کردن سوالتون میتونید به بخش صفحات وبلاگ نگاهی بندازید. صفحه مربوط به بخش پرسش و پاسخ رو از اونجا میتونید پیدا کنید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/70</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/8480937/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-8480937</guid>
      <pubDate>Tue, 06 Dec 2011 21:10:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وکیل - مشاور برای مهاجرت به استرالیا</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند نفر از دوستان تازگیها و قبل تر ها برام کامنت عمومی و خصوصی گذاشته بودند که وکیلی رو بهشون معرفی کنم که بتونن ازش مشاوره بگیرند. برای همین بهتر دیدم یک پست جداگانه برای این امر اختصاص بدم که جواب سوال اون دوستان و همچنین کسانی که بعداً میخوان این سوال رو از من بپرسند باشه ضمن اینکه باید اضافه کنم که من خودم تخصصی برای ارائه مشاوره جهت مهاجرت ندارم و به علاوه قوانین و شرایط مهاجرت از زمانی که من اقدام کردم با الان کلی فرق کرده و اگر اطلاعاتی هم داشته باشم، به روز نیست و هر چیزی که تا الان در این راه تجربه کرده ام که در وبلاگم موجود هست که سعی کردم با دیگران به اشتراک بگذارمش و موارد تخصصی تر رو بهتره که با همون وکیل یا مشاور در میان بگذارید که بتونه بهتر راهنمایی تون بکنه و با عرض شرمندگی، لطفاً بهم حق بدید که صفحه فیس بوک و ایمیلم رو جزء حریم شخصی خودم بدونم و خودم در موردشون تصمیم بگیرم که چه موضوعاتی رو در کجا و با چه کسانی به اشتراک بگذارم.&lt;br /&gt; راستش من خودم با شرکت Home Migration Services اقدام کردم (اطلاعات بیشتر در &lt;a href="http://www.homemigration.com" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt;) و اون زمان یک مشاور بسیار خوب و خوش برخورد و با اطلاعات به روز به نام آقای صداقتی اونجا مشغول بود که بعدها با هم رفیق شدیم و الان هم رفاقتمون پابرجا هست ولی ایشون دیگه اونجا کار نمیکنه و جای دیگه ای مشغول شده و متاسفانه شنیده ام که شرکت HMS دیگه مثل سابق خوب سرویس نمیده. بازم تاکید میکنم که این رو من فقط شنیده ام و اونجا نیستم که بدونم آیا واقعاً اینطور هست یا نه. در هر صورت ایشون الان با شرکتی بنام Central Migration Consultants کار میکنند که میتونید &lt;a href="http://www.cmcint.com" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt; اطلاعات بیشتر به همراه شماره تماس این شرکت رو ببینید و در صورت تمایل با آقای صداقتی مشاوره ای داشته باشید. در آخر هم لازم میدونم این رو اضافه بکنم که اینکه اصولاً با وکیل اقدام کردن بهتره یا اینکه خودتون اقدام بکنید یا اینکه با چه وکیل و شرکتی اقدام بکنید و ... کاملاً یک امر شخصی هست و به خودتون بستگی داره و نمیخوام خدای ناکرده فردا من رو مسبب نتیجه اقدامتون از هر طریق بدونید! فقط توصیه میکنم اگر میخواید با وکیل اقدام بکنید، با وکیلی اقدام بکنید که در MARA و MIA رجیستر شده باشه که خیالتون کمی راحت تر باشه وگرنه افراد و شرکتهایی که ادعا میکنند وکیل مهاجرتی (برای هر کشوری) هستند، کم نیستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;موفق باشید&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پاورقی:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الان دو تا اتاق در منزل خانم اشی برای اسکان موقت موجود هست. هر کسی زمان اومدنش به سیدنی نزدیک هست، میتونه با ایشون هماهنگ بکنه. آدرس وبلاگ ایشون برای کسب اطلاعات بیشتر و تماس در &lt;a href="http://sydneyhomestay.persianblog.ir" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/69</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/8386367/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-8386367</guid>
      <pubDate>Tue, 22 Nov 2011 02:25:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک سالگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام&lt;br /&gt;دو هفته پیش سالگرد ورودمون به استرالیا بود. باورم نمیشد که اینقدر زمان زود بگذره و در یک چشم به هم زدن، برسیم به سالگرد اولین ورودمون به استرالیا. بله اینجا زمان به نظر خیلی زود میگذره و به نظر خیلی از دوستان، این زود گذشتن زمان به این خاطره که فکرت کمتر درگیره و به عبارت ساده تر بهت خوش میگذره! توی اون روز کل خاطراتم رو از زمان خداحافظی با خانواده از فرودگاه امام تا سوار شدن به هواپیما و مواجه شدن با یک پیرمرد اوزی که منو با مهموندار (مرد البته!) اشتباه گرفته بود و داشت بهم شکایت میکرد که ساک من اینجا بالای سرم جا نمیشه چون همه بارشون رو چپوندن توی اینجا و من جا ندارم که ساکم رو بذارم و تصور کنین قیافه من بدبخت رو که اولاً همون اول کاری شوکه شده بودم از برخورد با این بابا و انگلیسی بلغور کردنش از یک طرف و از طرف دیگه اینکه من بدبخت خودم هم همین مشکل رو داشتم و نمیتونستم کیفی که لپ تاپم توش بود رو بذارم اونجا! خلاصه وقتی یارو فهمید که من فقط با مهموندارها تشابه لباسی دارم و کاره ای نیستم، کلی خندید و عذرخواهی کرد... اما همین برخورد کوچیک و همین شوک کوچولو برای من کافی بود تا تمام پرواز تا سیدنی رو برام زهرمار کنه و بفکر فرو ببرتم که "آهای... کجا داری میری؟ میدونی داری میری یه جایی که اونجا همه عین این یارو حرف میزنن؟ اصلاً میفهمی چی میگن!؟ اصلاً میتونی گلیمت رو از آب بکشی بیرون؟" و هزار تا سوال دیگه که خودآگاه و ناخودآگاه توی ذهنم میچرخید... سوالهایی که شاید تا وقتی از نزدیک باهاشون مواجه نشی و لمسش نکنی، هیچوقت به طور منطقی و جدی بهشون فکر نکنی... و چه بد که ببینی یک نفر دیگه کنار دستت دلتنگ از دل کندن از خانواده اش در حالیکه بغضش رو فرو داده، سرش رو گذاشته روی شونه هات و خوابیده... و علاوه بر همه اون سوالها و فکرها، این هم بهش اضافه بشه که "آهای... میدونی این بنده خدا رو که دنبال خودت راه انداختی، به امید تو دل به این راه زده؟ میدونی تمام تکیه گاهش تویی؟ میدونی دیگه اونجا هیچ کسی رو غیر از تو نداره!؟ حالا میخوای چه گلی به سرت بگیری!؟" و فکر کنم همین سوالها و مشابهاتش برام کافی بود تا نذاره توی این مسیر طولانی چندین ساعته چشمهام رو روی هم بذارم و بخوابم و چه سخت تر از اون، که توی ظاهرم بروز ندم که درونم چه جنگ و غوغاییه... و بعد رسیدن و تجربه زندگی مشترک با چند خانواده دیگه زیر یک سقف... چیزی که حتی در دوران دانشجویی ات هم به این شکل تجربه اش نکرده بودی. هر چند زندگی اشتراکی با آدمهای هم زبون خودت بود که این به خودی خود، شاید نکته مثبتی بود که شدت شوک ورود رو تا حدودی کاهش بده و نکات مثبت دیگه ای که فکر میکنم در پستهای قبلی ام در موردشون صحبت کرده ام اما باز هم سیل سوالها و نهیب های دیگه ای توی سرته... سوالها و هشدارهای قبلی هر چند با گذشت چند ماه اول، تا حدودی کمرنگ تر شده اند اما هنوز محو نشده اند که شاید هیچوقت هم کامل از توی فکرت بیرون نیان... اما اینها هم چند نمونه دیگه که بهشون اضافه شده بود: "آهای! تو اینجا چیکار داری میکنی؟ این همه راه بلند شدی اومدی اینجا که توی یک اتاق زندگی کنی!؟ یه نگاه به دور و برت کردی؟ دیدی همه زندگیت رو کردی دو تا چمدون!؟ خودت به درک، دیدی دست یکی دیگه رو هم گرفتی آوردی اینجا توی این اتاق؟ کسی که توی مملکت خودش رسیده بود به جایی که دوستش داشت و حرفی برای گفتن داشت اما این انصاف بود که از اونجا و اون حال جداش کنی و بیاریش اینجا توی یک اتاق!؟" و باز سوالهایی که توی مغزت تکرار میشن... سوالهایی که هر چند برای تک تک شون جواب داری، جواب داشتی که بلند شدی و اومدی اما وقتی میرسی، تمام این سوالها طوری به چالش میکشنت که گاهی به زانو در میای و فکر میکنی منطقی که برای جوابگویی به این سوالها داشتی، شاید منطق درستی نبوده... مدت دیگه ای میگذره و یک وقتی به خودت میای که "آهای! خوب داری خوش میگذرونی و واسه خودت حال میکنی! از این آب و هوا، از این شهر و ماشینها و آدمهای توش و هر چیزی که توش میگذره و همه جاهای دیدنی اش و همه راضی هستی دیگه؟ خوش میگذره بهت؟" میگی: "آره خوب! چیه مگه؟ حالا بعد عمری داریم یه حالی میکنیم! مشکلی داره؟" یارو از درونت میگه: "نه، فقط میخواستم بهت یادآوری کنم ریالهایی که بابتشون عرق ریخته بودی، شاید بابتش هزار تا فحش و اهانت هم شنیده بودی، از خیلی چیزهات زده بودی تا جمعشون کرده بودی و حاصل شاید یک عمر کار کردنت بود، یک نگاهی بنداز ببین چقدر مونده؟ هیچ میدونی چه جوری داره خرج میشه؟ عیب نداره خوش بگذرون... مزاحمت نمیشم، فقط خواستم همین رو بهت یادآوری کرده باشم!" اونجاست که بهش میگی: "ای تو روحت لعنت! نمیشه یه دقیقه بذاری به حال خودم باشم!؟" و دوباره یک سری داستان دیگه به سریالهای سوالات توی ذهنت اضافه میشه... چقدر دیگه مونده؟ چقدر خرج شده؟ اوه... نکنه تموم شه؟ نکنه تا برسه به قرون آخرش، کار گیرت نیاد؟ خوب بعدش چی؟ میخوای برگردی؟ خوب حالا فرض کن برگشتی، اونجا چی داری؟ کجا میخوای بری؟ چیکار میخوای بکنی؟ تازه... اینا که مسائل شخصیته... میدونی که ماها ایرونی هستیم؟ میدونی اگه برگردی، باید جواب چند نفر رو بدی که چی شد برگشتی؟ میدونی باید نگاه های تحقیر آمیز و مسخره آلود چند نفر رو تحمل بکنی که چرا برگشتی؟ میدونی پچ پچ های چند نفر رو ناخودآگاه میشنوی که هه هه یارو رفت، اما عرضه نداشت دست از پا درازتر برگشت!؟ و میدونی که نمیتونی بهشون بگی This is none of your fuckin' business چون ایرونی هستیم و اتفاقاً خیلی هم بهمون مربوطه... و همه اینها چیزهاییه که باید تحملشون کنی، مرد میخواد که نذاره اینها کمرش رو بشکنه، بتونه شب با همه اینها راحت بخوابه، بتونه فکرش رو جمع کنه که رزومه تنظیم کنه و بفرسته و بتونه به خودش غلبه کنه پای تلفن با یارو مصاحبه کنه، بره حضوری مصاحبه کنه، بره علاوه بر خوشگذرونی هاش، هزار تا کار دیگه که اینجا برای زندگی کردن لازمه رو انجام بده و باز بتونه ظاهرش رو حفظ کنه که اون کسی رو که با خودش ورداشته آورده این سر دنیا، از همه این آتیشی که توی درونته، حتی الامکان بویی نبره... که اونم بالاخره برای خودش هزارتا فکر و سوال توی سرش داره، دیگه حداقل اینها بهش اضافه نشن... چون بالاخره برای خیلی از سوالهای توی ذهنتش، شاید فقط یک جواب وجود داشته باشه که قانعش کنه... اینکه "من با اون اومدم. اون میتونه و تکیه گاهم میشه" و تو این جواب رو میدونی و چقدر سخته برات جواب سوال کسی شدن، کسی که دوستش داری...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما... این سکه بازی ما همیشه که بندازیش بالا، به همین رو نمیاد پایین. بالاخره یه روز هم از اون رو میاد پایین... بالاخره یه روزی میرسه که بخش بزرگی از این کابوسها تموم میشه. کار پیدا میکنی، درآمد کسب میکنی، نگرانیت از خرج شدن ریالها تموم میشه، مستقل میشی و اختیار زندگیت میاد دست خودت، به سرعتی بیشتر از اونچه که انتظارش رو داری پیشرفت میکنی، آرزوهات دیگه فقط در حد آرزو برات باقی نمیمونن، تعریفت از آرزو دیگه اون چیزی نیست که فقط بتونی با خودت به گور ببریش بلکه تبدیل میشه به چیزی که ممکنه هر چند دیر، اما بالاخره بهش میرسی و از این لحظه است که از زندگیت بیشتر لذت میبری. آره همه چیز اونقدر هم سخت و طاقت فرسا نیست. باید اولش رو تحمل کنی و بتونی ردش کنی، باید سعی کنی، شانس داشته باشی، اگه به خدا اعتقاد داری، ازش صمیمانه بخوای که کمکت کنه چون اینجا تقریباً میشه گفت به غیر از اون کسی رو نداری، اگر بهش اعتقاد نداری، بالاخره چیزی هست که بهش اعتقاد داشته باشی، شاید حداقل اینه که به خودت اعتقاد داری. پس از خودت بخواه که به خودت کمک کنه که بتونی نه به همه سوالات بالا،​ بلکه اقلاً بتونی جواب یک بخش بزرگ و حیاتی اش رو پیدا کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی خیال کردی که این سکه، دیگه سکه شانست شده؟ همیشه به همین رو میاد پایین؟ زهی خیال باطل! کار پیدا میکنی و میری سر کار و اوضاع خوب میشه اما... شاید مجسم کرده باشی، خواب دیده باشی یا اینکه حتی برات پیش اومده باشه که وسط یک جمعی باشی و تنها چیزی که بشنوی مثل یک صدای همهمه نامفهوم باشه... تا بیای روی یکیش فوکوس کنی، اون یکی حواست رو پرت کنه... یکی ازت یه چیزی بپرسه اولش هنگ کنی و مخت شروع کنه به پردازش کردن هر چیزی که بلده تا بهت بفهمونه که این بابا چی گفت بهت؟ تا حالا خواب دیدین لال شدین؟ خیلی ها وقتی خواب دزد میبینن توی خواب قدرت حرف زدن رو از دست میدن. نمیتونن داد بزنن "آی دزد!" یک وقتهایی خیلی حرفها برای گفتن داری، حرف فنی، غیر فنی، راه حل، منطق... اما لال میشی! نمیتونی حرف بزنی! یا میگی ولی اون چیزی نیست که میخوای... یک نگاهی به دور و برت میندازی، به کاری که میکنی... "آهای! این چه کاریه داری میکنی؟ این همه راه بلند شدی اومدی اینجا این کار رو بکنی؟ هه​هه! این کار رو که داشتی 4 سال پیش میکردی! ببینم این همون کاری نیست که همین چند وقت پیش که خیلی هم دور نیست، به اون کسی که زیر دستت کار میکرد میگفتی برات انجامش بده!!؟ اِه! این که داری بهش گزارش میدی و نفر بالا دستیت حساب میشه، اگه اشتباه نکنم یه 6 یا 7 سالی ازت کوچیکتر نیست؟ آهان... خوب عوضش&amp;nbsp; 5 - 6 ساله که اینجاست... اِه! این رئیس واحد یا رئیس شرکت یه آدم همسن تو نیست؟ ایول! ببین اقلاً یه 70 - 80 نفری دارن زیر دستش کار میکنن... ببین قراردادهای میلیون دلاری با شرکتهای گردن کلفت داره می بنده... تو کجایی؟ اون کجاست؟..." خوب آره از شر یکسری از اون موارد قبلی خلاص شدی، جوابهاشون رو پیدا کردی اما در عوض یکسری چیز دیگه جایگزین شون شد! از خودت پرسیدی چرا وقتی برمیگردی خونه اینقدر خسته ای؟ بعضی وقتها که کلاهت رو قاضی میکنی، میبینی حجم کارت اونقدرها هم زیاد نبوده. خیلی بدتر از اینهاش رو توی ایران تجربه کرده بودی. استرسی که اینجا توی کارت داری در مقایسه به استرس کارت توی ایران هیچه! دخالتهای بیجای دیگران رو توی کارت نداری و به هزار نفر لازم نیست جواب کار کرده و نکرده ات رو پس بدی. خوب پس چرا اینقدر خسته میشی؟ چون ذهنت درگیره... درگیر اون سوالها از یک طرف و درگیر فهمیدن و فهموندن از طرف دیگه! اینم چیزیه که به مرور ممکنه عادی بشه ولی از نظر من هیچوقت تموم نمیشه. شاید خیلی به خودت اعتماد به نفس داشته باشی، خودت رو تحویل بگیری و شاید واقعاً هم کارت درست باشه. بحث فنی و کاری رو بالاخره با تسلطی که بهش داری یک روزی بخش بزرگی اش رو حل میکنی اما فقط این نیست... اینجا با مردم در جامعه شون داری زندگی میکنی. تو از یه جایی اومدی که 30 سال تموم رفتار و کردار و خصوصیاتت، تفریحاتت، حرفهات، فکرت و شاید همه سلولهای وجودت بر اساس اون رشد پیدا کردن و شکل گرفتن. سلولهای خاکستری مغزت، نسبت به تفریح، جوک، غم، رفتار اجتماعی و غیره یک تعریفی دارن که در بسیاری از موارد با تعریف سلولهای خاکستری این مردم از این موارد یکی نیست! نمیتونی گوشه گیری کنی و منزوی بشی... اما بذارین براتون ساده تر بگم: عین بچه ای میشین که تو سن 30 و خورده ای سال تازه به دنیا اومده. دیدن بچه ها هر چی میدین دستشون میکنن تو دهنشون ببینن چیه؟ همونجوری میشین! هر چیزی رو باید تجربه کنین. باید ببینین اینها چطوری راه میرن؟ به چی فکر میکنن؟ به چی علاقه دارن؟ وقتی میرن پارتی، چیکار میکنن؟ خلاصه میشین عین اون بچه که تمام دنیای اطرافش رو باید خودش بشناسه... برای فهمیدن پله، باید یکبار ازش پرت بشه پایین تا بفهمه این پله است و بلندی چه معنی داره و چه بسا برای فهمیدنش، یکبار هم سرش یا دستش شکسته باشه! بازم یکی دوتا مورد دیگه بگم: اهل شراب و مشروبات هستین؟ تشریف میبرین بار... خوب؟ چی؟ فکر میکنین اینجا از اون عرق سگی 4 لیتری ها که توی بالکن درست میکردین دارن؟ به اون دختره پشت بار میخوای بگی چی بهت بده؟ بگی آبجو میخوام؟ چه آبجویی میخوای!؟ بگی شراب میخوام؟ بگی ویسکی میخوام؟ دو تا شات؟ خوب چه جوری میخوای؟ با چی میخوای!؟ ای بابا داستانی شد!!! نه بابا اهل شراب نیستیم. بریم قهوه بخوریم. آقا یه کافی بده. چه جور کافی بدم؟ صد مدل اسم و هر کدومش هم خودش برای خودش چند حالته! فکر کردی عین ایران اون پودرهای نسکافه رو میریزن تو آب جوش و میدن دستت تمومه دیگه!؟ خیال کردی! خوب... همه اینها چیزهای ساده ای هست که باید تجربه اش کنی و شاید برای تجربه کردنش لازم باشه که یکبار عین افتادن از اون پله، دستت هم بشکنه اما بالاخره یاد میگیری که پله و بلندی چه معنی داره... خلاصه از نظر من، بعد از یکسال نمیتونی بگی سلولهای خاکستری مغز من دیگه دارن کانال دو کار میکنن و من کلاً کانال یک رو یادم رفته و تعطیلش کردم! وقتی این اتفاق رو یک جایی خوندم خنده ام گرفت و ناخودآگاه یاد هموطنهایی افتادم که بعد از ششماه زندگی کردن توی یکی از بلاد خارجه، لهجه شون عوض میشه و از هر 10 تا کلمه 15 تاش رو انگلیسی بلغور میکنن یا برای گفتن یک کلمه فارسی یکربع فکر میکنن که یادشون بیاد چی میخوان بگن! به من که باشه، میگم نه داداش، نه آبجی! اون چارپاهه خودتی! این ادا و اطوار رو بذار کنار... برو اقلاً بذار یه 5 سال، 10 سال، شایدم بیشتر بگذره، انوقت این کارها رو بکن!&lt;br /&gt;همه اینها به کنار... آدم احساسی هستی؟ دلت برای خانواده ات تنگ شده... بالاخره مادری، پدری، برادری، خواهری، دوستی چیزی داشتی که اینجا شاید نتونی معادلش رو برای خودت دست و پا کنی! بعضی ها یک کمی بیشتر، دلشون برای بربری و سنگک و حلیم و دیزی و گوجه سبز (آی این یکی رو هیچ کاریش نمیشه کرد!) تنگ شده... بعضی هم که فراتر از این حرفها، دلشون حتی برای آشغالهای توی جوب خیابونهای تهرون هم تنگ میشه! بعضی وقتها هر هواپیمایی از بالای سرت رد میشه اون یارو توی وجودت باز صداش در میاد... "آهای! دوست داشتی الان توی اون هواپیماهه به مقصد امارات و بعدش ایران بودی؟" سریعترین جوابی که به ذهنت میاد "آره" است ولی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوب باز سکه هه برگشت به روی اولش نه؟ دوباره که همه چی سیاه و تار شد... چیکار کنیم؟ اولین جواب هم که آره بود. ولی نه... این جواب وقتی قطعیت پیدا میکنه و روی سکه وقتی برات همیشه از همین روی بد و پلیدش میاد و تمامی این چالشها وقتی برات غیر قابل هضم و غیر قابل تحمل میشه که کفه ای که اینها توش قرار داره سنگینتر از کفه دیگه ترازو باشه. این کفه ترازو ممکنه برای خیلی ها یکسان باشه اما تو کفه دیگه، هر کسی چیزهای متفاوتی داره و بر اساس وزنی که برای هر کدوم قائل میشه، نهایتاً باعث میشه که جوابش به اون سوال چی باشه. یکی از ساده ترین چیزهایی که تو کفه دیگه ترازوی هر کسی ممکنه وجود داشته باشه، حق زندگی کردنه. این مورد با اینکه یکی از بدیهیات و ساده ترین چیزهاست، اما به نظر من وزنش خیلی زیاده. اونقدر زیاد که شاید خیلی از ماها رو تا اینجا آورده و شاید خیلی از ماها رو اینجا نگه داشته. ممکنه جوابتون به سوال "آره" باشه اما شاید دیدن و تجربه کردن یک سری بدیهیات و چیزهای ساده زیر جوابتون رو عوض کنه...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- توی گرمای تابستون ببینی یکی تو خیابون با رکابی و شورت کوتاه سوار دوچرخه است و داره رکاب میزنه... قشنگتر نگاهش کن... آزاده! جلوتر پلیس مملکتش نایستاده خفتش رو بگیره ببرش یه جایی فقط به خاطر اینطور لباس پوشیدن هزارتا کار باهاش بکنه!&lt;br /&gt;- توی گرمای تابستون، دختره موهاش رو نکرده توی بقچه. این رو خودش نمیخواد، مجبوره. میدونی چرا؟ چون اگر یه چندتا تارش هم بیرون باشه اون ونه اون جلوتر منتظرشه ببرتش یه جایی جواب پس بده. تو اون ونه، پلیس مملکته اما خدا میدونه تا فرداش چه بلایی ممکنه سرش بیاره! بنده خدا ساق پاشم باید قایم کنه. این یکی رو خودش نمیخواد، اما مجبوره. میدونی چرا؟ چون من و تو با نگاهمون تا 3 تا کوچه اونطرفتر قورتش میدیم تازه اگر دنبالش تا 10 تا کوچه اونطرفتر نریم!!&lt;br /&gt;- شده تا حالا چند روز پشت سر هم هدفون بکنی تو گوشت به جای گوش دادن به اراجیف مردم به آهنگ مورد علاقه ات گوش بدی؟ جدای از اینکه باید حداقل 150 مدل نگاه مردم هم نوع خودت رو تحمل کنی (آنگار که کار خیلی بد یا عجیبی کرده باشی)، دوباره اون جلوتر تو هم خفت میشی! گوشی موبایل و کیف و جیب و یک سری جاهای دیگه ات همه تفتیش میشه و خیلی شانس بیاری، یه مقداری بابت گوش دادن به آهنگهای اونطرف آبی جریمه میشی، اگه انگ سیاسی بودن آهنگ رو بهت نزنن و با یه چندتا دونه عکس یا متنی که ممکنه توی گوشیت داشته باشی سر از کهریزک در نیاری!&lt;br /&gt;- به غیر از رفتن به بوف و مک ماشاءا... و فری کثیف و چند تا رستوران دیگه، میتونی بگی چه تفریحی توی زندگیت داری؟ اوه... ببخشید مایه دار! ویلا تو شمال داری و میرین با بر و بکس آخر هفته ها یه چار لیتری از سوپر مارکتیه سر کوچه میگیرین و عشق و صفا... آره؟ خدا کنه دفعه دیگه تو همون سوپر مارکته یا تو خود ویلا نریزن سرتون!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساده بگم... همه اینها فقط یک کلمه است. یک کلمه ای که در خیلی از جاهای دیگه دنیا یکی از بدیهیات زندگیه و اونقدر براشون ساده است که شاید جزئی معمولی از زندگیشونه، بهش اهمیت نمیدن، اصلاً نمی بیننش چون همیشه باهاشون بوده و تجربه اش کردن... "آزادی" اون کلمه است که اگر بذاریش توی کفه دیگه ترازو، وزنش اونقدر زیاد هست که یا به تنهایی، یا اگر با بقیه چیزهای توی اون کفه جمع بشه باعث بشه که به همه چیزهای درون کفه دیگه فائق بیای. تو ممکنه از بودن اون توی کفه ات برای خودت لذت ببری اما من از اینکه می بینم بقیه هم این کلمه رو دارن و بدون اینکه خودشون بدونن، دارن ازش لذت میبرن، حظ میکنم. یک وقتهایی میگم کاشکی جوونهای اینجا و یکسری کشورهای دیگه رو یکسال بفرستن مملکتمون زندگی کنن تا قدر عافیتشون و داشته هاشون رو بدونن... بفهمن چی دارن! باور کنین خیلی هاشون نمیدونن چی دارن! &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوب این سالگرد نوشت ما خیلی طولانی شد و خیلی مسائل توش مطرح شد. برداشت هر کسی از این نوشتار به عهده خودش. هر کسی جواب سوالاتش رو هر طوری دوست داره بده اما امیدوارم برای همه، هر جایی که هستن، کفه چیزهای خوب زندگیشون اونقدر سنگین باشه که باعث بشه کفه سختی ها رو با هر چیزی که توشه بشه به دست فراموشی سپرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نوشته ام رو دوباره نمیخونم و هیچ ادیتی هم نمیکنم. امیدوارم توش غلط املایی و انشایی و ... نباشه &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ارادتمند همگی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/68</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/8372318/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-8372318</guid>
      <pubDate>Sun, 20 Nov 2011 02:28:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دندون و استرالیا!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام&lt;br /&gt;بله... همونطور که از عنوان پست معلومه، میخوام در مورد دندون و دندونپزشکی براتون بنویسم. حتماً قبلاً در مورد اینکه کارهای مربوط به دندونهاتون رو قبل از اومدن توی ایران انجام بدین، خوندین و شنیدین. اینم تاکیدی هست بر اینکه حتماً و حتماً این کار رو در ایران انجام بدین. خیال نکنین وضع دندونهاتون خوبه و من جنس دندونام عالیه و روزی سه دفعه دارم مسواک میزنم و نیازی به این کار نیست. شما این پست رو بخون، بعداً شاید نظرت عوض بشه! &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt; &lt;br /&gt;رفتن پیش دندونپزشک و چک کردن دندونهاتون اونجا هر چقدر هم براتون هزینه داشته باشه، در مقابل هزینه های دندونپزشکی در اینجا هیچه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من و خانمم قبل از اومدن به استرالیا، کارهای مربوط به دندونهامون رو انجام داده بودیم و مخصوصاً من که چند تا دندون پر کرده داشتم که مربوط به سالیان سال قبل بود و دوباره دچار پوسیدگی شده بودند و نیاز به پر کردن مجدد داشتند و یکسری کارهای دیگه... اما یکی دوتا از دندونهام در زمانی که برای انجام این کارها رفته بودم، هنوز نیازی به انجام کاری روی اونها نداشتند و قرار بود در زمان نزدیکتری به اومدنم، برم که دکتر اونها رو چک کنه ولی به دلیل گرفتاریها و مشغله های خاص اون زمان، اصلاً فراموش کرده بودم که این کار رو انجام بدم و این شد که جناب آقای دندون، اوایل هوس کردند یک کمی تیر بکشند و در یک روز شنبه تعطیل در ماه June هم کلاً هوس کردند که رسماً درد رو شروع کنند! خلاصه چاره ای نبود جز اینکه بریم سراغ دندونپزشک و چون وقت قبلی نداشتیم، به قول خودمون اونجا بشینیم که بین مریض کارمون رو راه بندازن. تشخیص جناب دکتر بعد از معاینه دندون و گرفتن عکس، نیاز به خالی کردن دندون، روت کانال و عصب کشی و دوباره پر کردن بود و خوب... فکر میکنید من با اون درد دندون، باید چیکار میکردم جز اینکه بگم "باشه هر کاری لازمه بکن!" خلاصه، این قصه&amp;nbsp; آقای دندون، بعد از 5 جلسه ویزیت و خرج کردن 1464.5 دلار، در October (همین دیروز!) تموم شد. البته پرداخت این مبلغ در طی این مدت، خیلی ممکنه به چشم نیاد و یک جورهایی مثل همون داستان قسطی پرداخت کردن هزینه دندونپزشکی توی ایران هست ولی خوب به مراتب گرونتر از اونجاست. البته اینم بگم که به غیر از اون مبلغ، یک 126 دلار هم بابت جرم گیری دیروز دادم که خوب مربوط به اون دندون خاص نبود و کلی بود و برای همین جدا نوشتم ولی توصیه میشه که این جرم گیری هر 6 ماه یکبار انجام بشه. &lt;br /&gt;یک کمی ریزتر اگر بخوام براتون از بعضی از هزینه ها بنویسم (بعضی هاش رو نخصص دندونپزشکیه که من نمیدونم چی هست اما تقریباً متوجه میشید):&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;Emergency Oral Examination: $69&lt;br /&gt;Single X-Ray Film: $31&lt;br /&gt;Root Canal Prep: $161&lt;br /&gt;Root Canal Prep for Additional Canal: $188&lt;br /&gt;Root Canal Obturation: $178&lt;br /&gt;Obturation for each additional canal: $209&lt;br /&gt;Adhesive Restoration: $140&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حالا این هزینه ها رو کی میده؟ با اجازه تون جیب مبارک! &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; چون مدیکر هزینه های دندونپزشکی رو ساپورت نمیکنه و شما باید بیمه تکمیلی داشته باشین که بتونید بخشی (و در شرایطی همه) هزینه های دندونپزشکی رو از اون طریق بپردازید. این که میگم بخشی، به این خاطر هست که معمولاً بیمه های تکمیلی بین 60 تا 70 درصد هزینه های انجام شده رو پرداخت میکنند که تازه اونم سقف داره و اگر هزینه ها از اون سقف بگذره، باید خودتون اون اختلاف رو بپردازید و همچنین بعضی ها محدودیت تعداد دفعات در سال هم دارند (مثلاً دو بار در سال) و اگر بخواهید که 100 درصد هزینه ها رو بدون محدودیت وسط اونها پوشش بدید، باید چیزی بین 330 تا 350 دلار در ماه بسته به انتخابتون، بابت حق بیمه بپردازید که خوب اگر شرایط سلامتی تون و یا در این مورد خاص دندونهاتون اونقدر داغون نباشه که نیاز به بیمارستان و جراحی و عمل و دندونپزشکی و اینها نداشته باشید، پرداخت این مبلغ در ماه به نظر من مقرون به صرفه نخواهد بود. بنابراین، در مرحله اول، توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید و کارهای دندونتون رو اونجا انجام بدید. در مرحله دوم، با توجه به اینکه امکان استفاده از پوشش خدمات بیمه تکمیلی در خیلی موارد از دو ماه (تا یکسال) بعد از اپلای کردن برای این بیمه، امکانپذیر میشه، گرفتن بیمه تکمیلی از یکی از ارائه دهنده های این سرویسئ(مثل Medibank, NIB, Bupa و ...) رو در اولویت کارهاتون قرار بدین وگرنه برای یک دندون، مجبورید دلارهای خوشگل استرالیایی رو اینجوری به باد بدین و خوب، صرف هم نمیکنه که به خاطر یک دندون برگردین ایران! &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;خوش و خرم و سلامت باشین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/67</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/8229419/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-8229419</guid>
      <pubDate>Fri, 28 Oct 2011 17:42:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مراقب همسفرهاتون باشید</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام&lt;br /&gt;اول از همه اینو بگم که بعد از گذشت یک مدتی از قرار دادن پست قبلیم توی وبلاگ پشیمون شدم چون موضوعش کلاً با بقیه موضوعاتی که توی وبلاگم مطرح کرده بودم متفاوت بود. من هیچوقت مطلبی رو که نیاز به بحث و گفتگو و چالش داشته باشه رو توی وبلاگم مطرح نکرده بودم و همیشه تجربیات خودم رو نوشته بودم. فکر میکردم شاید اون پست هم با یک جمع بندی نهایی، تبدیل به یک تجربه بشه اما متاسفانه به بیراهه رفت و برای همین تصمیم گرفتم که بنا به روند سابق ادامه بدم &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و اما بعد...&lt;br /&gt;دیشب متوجه شدم که در مسیر پرواز از ایران به استرالیا برای یکی از هموطنهامون در توقفی که در دبی داشتن موضوع بسیار عجیب و وحشتناکی اتفاق افتاده! ایشون یک خانمی بودند که به اتفاق فرزند خردسالشون داشتن میومدن اینجا پیش شوهرشون که زودتر از خودشون اومده بوده اینجا. از همون ابتدای پرواز از تهران، خانمی خودشون رو به اینها نزدیک میکنه و به بچه خیلی ابراز محبت و دوستی میکنه و هنگام تعویض هواپیما در دبی، به مادر بچه میگه که من از این بچه خیلی خوشم اومده و اگر اشکالی نداره تو اینجا کنار وسایل و بارهای خودت و من بمون تا من با بچه برم و یک هواپیما براش بخرم. مادر هم موافقت میکنه اما بعد از گذشت یک ربع که اونها هنوز برنگشته بودند، خیلی نگران میشه و قضیه رو به نگهبانها و حراست فرودگاه دبی اطلاع میده و بالاخره اون خانم رو با بچه در یک گوشه ای از فرودگاه در حالیکه داشته دنبال راهی برای خروج از فرودگاه میگشته با کمک دوربینهای فرودگاه پیدا میکنند و مشخص میشه که اصلاً این خانم کارش دزدیدن بچه بوده و سه ماه هم بوده که دنبالش بوده اند و تمام مدارکش هم که به همراه بقیه وسایلش پیش مادر اون بچه گذاشته بوده جعلی بوده! خوشبختانه بخت با اون مادر خیلی یار بوده که از این قضیه به سلامت بیرون اومده. از من خواسته شد که این مطلب رو توی اطلاع رسانی کنم مخصوصاً برای کسانی که بعد از همسرشون عازم هستند با اصولاً فقط قضیه بچه نیست، این موضوع میتونه برای وسایل شخصی، یک کیف حاوی پول و کل مدارکتون، یا هر چیز دیگه ای اتفاق بیفته و اونوقت تصور کنید وسط راه یا حتی وقتی به مقصد رسیدید و یکی از این بلاها سرتون بیاد، چه حالی بهتون دست میده؟ بنابراین متاسفانه باید گفت به هر کسی که باهاتون طرح دوستی میریزه اطمینان نکنید. چه دوره و زمونه بدی شده... &lt;img title="متفکر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif" alt="متفکر" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در آخر هم لازم میدونم قبل از اینکه بر طبق عادت دیرینه مون شروع کنیم به نقد و بررسی، قضاوت، داوری و حلاجی موضوع این پست، این نکته رو یادآوری کنم که موضوع این پست فقط جنبه اطلاع رسانی داشت. چیزی که ممکنه برای هر کس اتفاق بیفته و ممکنه به کسی که داره با شرایطی مشابه سفر میکنه کمک بکنه که آگاه بشه و به هر کسی که در سفر باهاش طرح دوستی میریزه، اطمینان نکنه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/66</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/7885924/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-7885924</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Sep 2011 07:31:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلایل نارضایتی از مهاجرت به نظر شما چیه؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یکی از دوستان به نام "علی" چند وقت پیش توی یکی از پستها، سوالی کرده بود مبنی بر اینکه چرا یکسری از ایرانی ها از زندگی در اینجا و شاید از روزمرگی زندگی در اینجا شاکی هستند؟ فکر کردم بهتره در این خصوص یک پست بذارم و دوستانی که اینجا هستند بیان و نظرات خودشون و یا شنیده ها و تجربیاتشون در مورد کسانی که اینجا زندگی کرده اند و این احساس رو دارند، بیان کنند شاید بشه ازش یک نتیجه گیری کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;راستش من از دور و بری های خودم که هم نسل های مهاجرتی و هم دوره خودم هستند، کسی رو ندیدم که از زندگی در اینجا شاکی باشه. کسانی که من میشناسم، ماکزیمم شاید دو یا سه سال باشه که به اینجا مهاجرت کرده اند و توی این گروه، به کسی بر نخوردم که ناراضی باشه اما از کسانی که خیلی قبل تر از ماها و مثلاً 15 یا 20 سال و یا حتی بیشتر به اینجا مهاجرت کرده اند، با کسانی برخورد کرده ام که ناراضی بوده اند. به نظرم از هم سن و سالهای ما و نسل مهاجر ما اگر کسی ناراضی باشه، ممکنه به این خاطر باشه که زبانش مثل من خوب نیست و بهش سخت میگذره &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt; یا اینکه خیلی نسبت به خانواده و مملکتش احساسیه و دور بودن از اونها اذیتش میکنه و یا یکسری دلایل دیگه ای مثل اینها! اما گذشته از این نوع دلایل، به نظر من ناراضی بودن مهاجران نسل ما از وضعیتشون ممکنه از دو دلیلی که در ادامه میارم ناشی بشه:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اول: وضعیت شغلی. این مورد در خصوص کسانی که موقعیت شغلی خوبی در ایران داشته اند، معمولاً پیش میاد. اگر شما در ایران بعد از چندین سال سابقه، به پستهای مدیریتی ارتقاء مقام پیدا کرده باشید و بعد از چند سال سابقه مدیریتی و یا حتی گرداندن بیزنس خودتون، مهاجرت کرده باشید، اتفاقی که معمولاً براتون می افته اینه که باید به یک یا چند پله عقبتر از موقعیتی که توی ایران داشته اید برگردید و مشغول کار بشید تا بعد از گذشت چند سال بتونید به همون پست و مقام دست پیدا کنید و یا اینکه با شناخت بازار و بررسی کردن پارامترهای دیگه، بیزنس خودتون رو اینجا راه بندازید. خوب خیلی ها با این وضعیت کنار نمیان و حاضر نیستن این برگشت به عقب رو قبول کنند و در نتیجه یا شغلهایی که دوست دارند رو پیدا نمیکنند یا اینکه مشغول شدن در شغلهایی با عناوین و سمتهایی پایین تر از اون که قبلاً بوده اند، براشون سخته. لذا احساس نارضایتی پیدا میکنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دوم: تفاوت فرهنگ و جامعه اینجا با چیزی که مثلاً ماها طی 30 سال توی کشور خودمون تجربه کردیم. اینجا نوع شوخی ها، صحبت روزمره مردم در مورد موضوعات مختلف، علایق مردم، مهمون دعوت کردنها و مهمونی رفتن هاشون و کلاً خیلی چیزهای دیگه با تجربیات ما فرق داره و همه اینها رو وقتی که به زبون دیگه ای که صحبت میشه در کنار هم بذاری، ممکنه برات وضعیتی درست کنه که احساس نارضایتی بهت دست بده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما در مورد مهاجران نسلهای قبلی، من دو سه مورد تجربه مرتبط رو که باهاشون برخورد داشتم رو شرح میدم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مورد اول کسی بود که قریب به 30 سال پیش به اینجا مهاجرت کرده بود و دلیل نارضایتی اش از اینجا، این بود که در اینجا هم در خیلی از موارد دروغ و خیانت و سوء استفاده از آدمها وجود داره ولی خیلی به چشم نمیاد و در مورد صحبت نمیشه و باید دنبالش بود و تحقیق کرد تا بهش رسید. ایشون اظهار میکرد که در این خصوص مدارک و مستنداتی هم داره اما برداشت کلی من از حرفهاش و دلیل این حرفش به نظر من این بود که ایشون در طی این سالیانی که اینجا بوده، بیزنس موفقی که درست کرده بوده رو کم کم به دلیل پیشرفت تکنولوژی و عدم به روز شدن ایشون در اون زمینه خاص، از دست داده و یا دیگه به نسبت قبل ها اون سوددهی و موفقیت رو نداره و کم​کم دچار این حالت و احساس شده که شرایط اینجا هم بر وفق مراد نیست تا حدی که بعد از این همه سال زندگی در اینجا، تصمیم به بازگشت به ایران رو گرفته بود. البته این رو هم باید بگم که تصور ایشون از ایران فعلی، همون چیزی بود که قبل از انقلاب 57 در ایران تجربه اش کرده بود و هر چی ما براش توضیح میدادیم که شرایط الان ایران از زمین تا آسمون با چیزی که تو تجربه اش کردی تفاوت داره، به خرجش نمیرفت. البته قرار بود که یک سفر خودش تنها بره و تجربه کنه و بعد در مورد برگشتن خانوادگی تصمیم گیری کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مورد بعدی، یک افغانی بود که دلیل نارضایتی اش این بود که اینجا آدم اون کنترل و به قول خودش "صلاحیت" اداره خانواده اش رو نداره. اینجا نمیتونه به زنش و فرزندانش امر و نهی کنه چون سریع زنگ میزنند به پلیس! یا اینکه اگر دزدی به شما بزنه، نمیتونی بگیریش و مثلاً روش دست بلند کنی! تجربه ای از دزدیده شدن ماشینش توسط یک پسر 12 ساله داشت که میگفت وقتی پلیس اون رو 30 کیلومتر اونطرفتر از جایی که ماشین رو دزدیده بوده گرفته، هیچ کاریش نکرده و گفته این بچه است! البته در کنار همه این موارد، اذعان داشت که اینجا یکسری خوبی هایی هم داره که از اون جمله، بیمارستان و خدمات درمانی خوب و ساپورت مالی در زمانهایی که آدم بیکار میشه رو مثال زد. البته ایشون تصمیم به بازگشت به مملکتش نداشت ولی یکسری نارضایتی هایی به شرحی که گفتم داشت و معتقد بود شماها بعد از چندین سال اینجا زندگی کردن به این چیزها میرسید و الان متوجه این چیزها نمیشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مورد بعدی، یکی از همکارانم در شرکتی که در ایران کار میکردم بود که ایشون از زمان نوجوانی اش در امریکا زندگی کرده بود و در سنین میانسالی یا بهتر بگم کهنسالی، به ایران برگشته بود. زمانیکه من تصمیم به مهاجرت گرفته بودم و مشغول انجاام کارهام بودم، چندین بار از ایشون در مورد تجربیات مهاجرت و زندگی در کشور دیگه سوال کرده بودم. یادم میاد که ازش پرسیدم: دکتر شما چرا بعد از این همه سال که توی امریکا زندگی کردی و شهروند اونجا بودی و بعد از اون همه سختیهایی که توی سنین جوانی ات کشیدی و زندگیت رو ساخته بودی، برگشتی به ایران؟ جوابش برام جالب بود. گفت: کلاً اینجور جاها تا وقتی که جوان هستی، ازت استفاده میکنند و مثل یک لیمو یا پرتقال، شیره جونت رو میکشن تا وقتی که پیر شدی و دیگه چیزی باقی نموند، تفاله ات دیگه به دردشون نمیخوره! ولی در عوض، وقتی که سن و سالت رفت بالا و اونجا یکسری تجربه کسب کردی و اگر عقلت رسیده بود یک درسی هم خونده بودی و مدرکی هم گرفته بودی، برگردی ایران، اینجا میذارنت روی سرشون و کلی تحویلت میگیرن! راستش نمیدونم واقعاً همینطوره یا نه؟ اما چیزی که من حداقل توی محیط کارم توی ایران تجربه کرده بودم، همین بود که اون آدمهای سن و سال بالایی که از اونطرف اومده بودن، حتی اگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتن و یا اطلاعاتشون مال اون قدیم ندیما بود، به قول اون همکارمون روی فرق سر جا داشتن! اما نمیدونم آیا واقعاً توی اون کشورها، بعد از اینکه به قول دکتر شیره رو کشیدن، دیگه هیچ امکانی برای زندگی نداری؟ دیگه کاری باهات ندارن؟ دیگه تحویلت نمیگیرن؟ چیزی که من اینجا در ظاهر دارم می بینم به نظر اینطور نیست. اینجا خیلی امکانات برای افراد مسن و یا افراد از کار افتاده دارند که از دید من با شرایط و امکاناتی که براشون مهیا کرده اند، آب توی دلشون تکون نمیخوره!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خوب، من مواردی که در مورد خودمون فکر میکردم و همینطور موارد مرتبطی که از دیگران شنیده بودم رو گفتم. خوشحال میشم بقیه دوستان هم تجربیاتشون رو بگن تا ببینیم که بالاخره کی به کیه؟ &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/65</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/7416719/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-7416719</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Aug 2011 11:10:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خداحافظی با زندگی Share و سلامی به زندگی مستقل</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فاصله این دو تا پست اخیرم خیلی کوتاه شد! برای همین این پست رو طولانی اش نمیکنم که بد عادت نشم! فقط به صورت خلاصه بگم که بعد از 30 هفته از خونه اشی و زندگی اشتراکی خداحافظی کردیم و مستقل شدیم. جزئیات بیشتر رو میتونید از &lt;a href="http://sydneyhomestay.persianblog.ir/post/22/" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بخونید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک نکته هم اضافه کنم که مرتبط هست با این پست و پستی که در مورد خرید ماشین نوشتم. یکی از مزایای داشتن ماشین قبل از گرفتن خونه، اینه که اسباب و اثاثیه تون رو خودتون در هر زمان از شبانه روز میتونید ببرید بدون اینکه نیاز به گرفتن تاکسی داشته باشید و بابتش پول زیادی بدید! ضمناً بعداً که تشریف بردید منزلتون و بعدش فهمیدید که چقدر خرید خورده ریز دارید که اگر ماشین نداشتید مجبور بودید بابت هر کدومش کلی وقت بذارید و با اتوبوس برید و بخرید و برگردید، اونوقته که قدر ماشین خودتون رو که قبل از گرفتن خونه تون خریدید، میدونید! تازه ما که یک مرکز خرید بزرگ روبروی خونه مون هست و برای خرید چیزهای معمول در صورت نبودن ماشین هم شاید مشکلی برامون پیش نمی​اومد جز اینکه باید چند بار این مسیر رو میرفتیم و می​اومدیم! ولی وقتی برای خرید 4 تا دونه ابزار و آچار و خرت و پرت دیگه مجبور شدید بگردید bunnings نزدیکتون رو پیدا کنید یا اینکه برای خرید وسایل خونه تون دنبال Harvey Norman و Bing Lee و IKEA و غیره و ذالک گشتید که هر کدومش نسبت به خونه تون یک طرفی بود، اونوقته که میگید: دمت گرم پسره اخمو! اگه تو نبودی من چیکار میکردم!؟ &lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" border="0" alt="قلب" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/64</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/7107234/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-7107234</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Jun 2011 11:54:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شرایط محیط کاری در استرالیا چه جوریه؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام&lt;br /&gt;بعد از مدتها گفتم بیام براتون یک پست بذارم! &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt; &lt;br /&gt;همونطور که از عنوان این پست معلوم هست، در مورد کار در اینجا میخوام براتون بنویسم. قبلاً در مورد رزومه فرستادن و مصاحبه و کاریابی و این قضایا براتون نوشته بودم. این پست در مورد تجربیات در محیط کاری در اینجا هست که البته مثل همیشه تجربیات شخصی هست و دلیلی بر اینکه حتماً همه جا همینطوری باشه یا نباشه، نیست کما اینکه برخی از دوستان تجربیات کاملاً مغایری با تجربیات من داشته اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من الان تقریباً 4 ماه و نیم هست که در این شرکت مشغول به کار هستم و مواردی که در محل کارم در اینجا و همینطور در محل کارم در ایران تجربه کرده بودم رو براتون شرح میدم. یک مقایسه ای هست که خیلی وقتها خودم بین این دو تا انجام میدم و خدا رو شکر به نتیجه های خوبی میرسم. قبلش هم یک توضیحی بدم که کل سابقه کاری من در ایران که حدود 11 سال بود، همگی در یک شرکت بود. دلیل جابجا نشدنم از اون شرکت هم به این خاطر بود که محیط اون شرکت (البته منهای 4 - 5 سال آخرش) و همچنین کاری که اونجا داشتم انجام میدادم رو دوست داشتم. خیلی از موارد بد و غیر قابل تحملی رو هم اونجا تجربه کردم ولی دلایلی برای خودم داشتم که به کارم در اونجا ادامه بدم که از حوصله این مطلب خارجه. بگذریم... بریم سراغ اینکه اینجا چی تجربه میکنیم و اونجا چی تجربه میکردیم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول اینکه اینجا به شما به چشم یک انسان نگاه میکنند نه یک ربات! یعنی چی؟ یعنی اینکه از شما توقع ندارند که 24 ساعت، هر روز، روز تعطیل، شب، ... براشون کار کنید! همون 8 ساعت کاری که براتون تعریف شده رو اگر واقعاً کار بکنید و مثل اداره جات دولتی رفتار نکنید، به همه کارهاتون میرسید و مابقی ساعات باقیمونده از 24 ساعت رو هم از اون جهت که شما انسان هستید و باید زمانهایی رو با خانواده، دوستان و ... بگذرونید و از طرف دیگه هم نیاز به تفریح و استراحت و ... دارید، به خودتون تعلق داره. اینجا اضافه کاری معنی نداره و تعریف نشده است اما اگر به هر دلیلی بعضی کارها مثل کار شبکه که ما انجام میدیم، نیاز به حضور در ساعاتی غیر از ساعات کاری، روزهای تعطیل و ... داشته باشه، در عوض حضور در اون ساعات و یا اون روز میتونید مثلاً فردا رو دیرتر بیاین سر کار یا اینکه یک روز رو توی هفته به انتخاب خودتون تعطیل باشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوم اینکه برای کاری که انجام میدید ارزش قائل هستند. مسلماً در هر جایی، برای هر کسی شرح وظایفی هست و وظایفی که به آدم محول میشه. انجام دادن اونها، درسته که بنا به تعریفی، انجام وظیفه تلقی میشه، ولی در قبال انجام اون وظایف، در واقع شما سهم خودتون رو از یک پروژه بزرگ که افراد زیادی توش از همین سهمهای کوچک یا بزرگ دارند رو دارید انجام میدید و یا اینکه کمک میکنید تا دیگران در انجام دادن سهمشون در اون پروژه موفق باشند (مثلاً بنا به ماهیت کاری تون، ابزار یا زیرساخت انجام کار رو فراهم میکنید یا نقش پشتیبانی دارید یا ...). لذا ازتون تشکر میشه مخصوصاً وقتی که در کارتون نوآوری به خرج میدین یا اینکه کاری رو در زمان کوتاهتر ولی با همون دقت و کیفیتی که در زمان تعیین شده از شما خواسته اند رو به پایان میرسونید. این رو داشت یادم میرفت که بگم خارج از وظایفی که برای شما تعیین شده، چیزی از شما خواسته نمیشه و مثلاً اگر کار شما مدیریت پروژه هست، از شما توقع رفع مشکل قطعی برق ساختمون رو نخواهند داشت! این رو به این خاطر گفتم چون در محل کاری قبلی من گهگاهی رفع مشکلات تلفن و یا حتی مشکل سهمیه بندی برق در تابستون که منجر به قطعی برق در برخی ساعات از روز می​شد هم مسئولیتش با ما بود!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سوم اینکه شما از احترام برخودار هستید. یعنی اینکه شما در چشم مدیرتون یا رئیس شرکت یک موجود طفیلی نیستید که از اون بالابالاها بهتون نگاه کنه و پیش خودش فکر کنه که هر آن میتونه زیر پاهاش لهتون کنه! و به خودش اجازه بده که اگر خواست، جلوی هر کس و ناکسی ضایعتون کنه که هیچ، بعضی وقتها حتی به خودش اجازه بده که از الفاظ رکیک و فحش و ناسزا هم استفاده کنه! کار و وظیفه ای که شما دارید انجام می​دید هر چقدر هم در مقایسه با وظایف دیگران کوچیک باشه، از ارزش برخورداره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارم اینکه شما در این مملکت سراسر جور و فساد که هم در کوچه و خیابان و هم در محل کارش، آقایون و خانومها با هم و در کنار هم مشغول به کار هستند (استغفرا...!)، تو فکر آقاهه این رو نمی بینید که رفته باشه تو کار خانومه بغل دستیش یا اینکه اگر بهش خندید لابد داره مخش رو میزنه! یا تو فکر خانومه این رو نمی بینید که این یارو همه اش تو کار منه چون من خیلی خوشگل و نازم و یا اگر خانمه به همکار آقا لبخند زده حتماً داره بهش نخ میده و ... چون بالاخره اینجا شیطان توی وجود آدمهاست و دین و ایمون درست و حسابی هم که ندارن. واسه همین رفتار و فکر آدمها همونطور که دیدید با ایران خیلی فرق داره! بنابراین در محل کارتون احساس امنیت و آرامش می​کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ششم اینکه به همون دلیل اول که گفتم، شما انسان هستید، ممکنه مریض بشید یا اینکه حتی شریک زندگیتون مریض بشه و نیاز به مراقبت داشته باشه. کسی بهتون نمیگه که اگر داری هلاک میشی هم باید بیای اینجا بشینی کارت رو بکنی! شما میتونی به اندازه معقول و تعریف شده ای از مرخصی استعلاجی برای خودت و یا برای نگهداری از همسرت که دچار کسالت شده استفاده کنی و چون اینجا همه به هم اطمینان دارند و کسی سر اون یکی رو نمیخواد کلاه بذاره یا ازش سوء استفاده کنه، این موضوع با یک اطلاع رسانی ساده مثل یک تلفن زدن، یک ایمیل زدن و یا حتی یک اس ام اس فرستادن انجام میشه و نیازی به طومار تایید پزشک&amp;nbsp; (مگر در یک سری موارد خاص) نیست! بعدش هم که میرید سرکار، ازتون میپرسند که حالت خوب شده؟ یا همسرت بهتر شده؟ نه اینکه گوشه و کنایه بهتون بزنن که چرا نیومدی و چون نیومدی فلان شد و بهمان شد یا اینکه در عوض این سوالها، ازتون بپرسند: تعطیلات خوش گذشت!؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفتم اینکه حقوق شما به موقع و بر اساس چیزی که در قراردادتون ذکر شده (هفتگی، دو هفته یکبار، ماهیانه) پرداخت میشه و به بهانه های واهی مثل اینکه کارفرما پولمون رو نداده و هزار و یک بهانه دیگه موکول به زمان دیگه ای نمیشه. بنابراین شما هم میتونید که برای زندگیتون برنامه ریزی کنید که چی بخرید و کی بخرید و پولش رو کی بدید و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هشتم اینکه شما در محیط کارتون خیلی کم پیش میاد که استرس داشته باشید. اینکه میگم کم پیش میاد، به این خاطر هست که بالاخره هر کاری استرس های خاصی برای خودش داره اما میزان این استرسها حداقل برای من در ایران 100 برابر بیشتر بود چون موارد متفرقه و حاشیه ای زیادی هم بهش اضافه میشد و از طرف دیگه افراد متعددی هم بودند که هر کدوم به نوعی و ازهر طرفی یک مدل استرس به شما وارد می کردند. فرض کنید به هر دلیلی مشکلی در شبکه شرکت شما پیش میاد که دسترسی به اینترنت قطع میشه. اگر شما یک ایمیل بزنید و بگید که اینترنت به این دلیل یا اصلاً بدون دلیل قطع شده و ما مشغول رفع کردن ایراد هستیم، دیگه نه تلفن شما هر دقیقه ای یکبار زنگ میزنه و میره تو اعصابتون که نتونید روی مشکل به وجود اومده تمرکز کنید نه اینکه هر دقیقه یکی از راه میرسه که ازتون بپرسه آقا چی شد؟ وصل شد؟ نشد؟ مشکل کجاست؟ و یا بدتر از همه اینکه مثلاً مدیر عامل شرکت که معلومات و تخصصش چیز دیگه ای هست، نمیاد بهتون راه حل ارائه بده که مشکل رو چطوری حل کنید!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نهم اینکه اینجا همه با هم در محل کار رفاقت دارند و چیزی که شاید به نظر ما مسخره میومد، این که همه به اسم کوچیک همدیگه رو صدا میکنن. از نظر من این کار باعث میشه شما در رابطه تون با دیگران در محل کارتون معذب نشید. اینکه همه اش بخواهید طرف مخاطب تون رو آقای دکتر فلانی و یا آقای مهندس فلانی صدا کنید یه جورایی باعث به وجود اومدن یک فاصله بین شما و اون میشه و این فاصله اینجا مانع از فعالیت تیمی شما میشه که خیلی بهش اهمیت داده میشه. البته این امر مغایر با احترام گذاشتن متقابل آدمها به همدیگه نیست که اون هم به جنبه آدمها مربوط میشه. اگر تو ایران رئیس و مرئوس همدیگه رو با اسم کوچیک صدا کنن، فردا کارمنده میخواد قلمدوش رئیسه سوار شه! نگید نه بابا اینطوری ها هم نیست، من خودم تجربه اش رو داشتم تو ایران.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دهم اینکه نمیدونم چرا اینجا توی محل کار (و البته خارج از اون) اینقدر زمان زود میگذره. نمیدونم شاید به این خاطر باشه که شما به اندازه کافی ریلکس هستید و اعصابتون به خاطر هر چیزی خورد و خاکشیر نمیشه و استرس ندارین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;با همه اینها، هر زمان که تصمیم به عوض کردن کارتون بگیرید (این رو من هنوز تجربه اش نکردم اما دیدم) با مشکلی مواجه نمی شید و بعد از دوره ای که در قراردادتون مشخص شده، میرید دنبال کار جدیدتون و هزار و یک مانع و تهدید و ... سر راهتون قرار نمیگیره که هزار بار از کرده تون پشیمون بشید!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سعی کردم خلاصه بنویسم که حوصله تون سر نره و فرصت نشد که یک کمی مرتب تر و جامع تر بنویسم چون 4 - 5 روزی هست که مشغول نقل مکان بودیم و اینم یک تجربه ای بود که باید بعداً براتون بنویسم اما فرصت بدین اول خودم بفهمم کجام و چیکار دارم میکنم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozland.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>Joe</author>
      <comments>http://ozland.persianblog.ir/comments/31630/7019314/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-31630.post-7019314</guid>
      <pubDate>Sun, 05 Jun 2011 09:38:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
