آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

بادکنک

سلام

حتماً تا به حال دیدین آدمهایی رو که یک غرور بی جایی دارن، یک تکبر و خودبزرگ بینی یا یک نگاه از اوج و بالای آسمون به دیگران داشتن، احساس اینکه من هیچوقت اشتباه نمی کنم و همیشه دیگران هستند که اشتباه میکنند، من هیچوقت نباید معذرت خواهی کنم و همیشه دیگران باید از من معذرت بخوان، من اینقدر خوبم و کارم درسته که هیچ انتقادی بهم وارد نیست و اگر کسی اینکار رو کرد باید با شدیدترین عکس العمل بکوبمش و یک سری حالتهای دیگه مثل اینها که گفتم. شاید اگر این آدمها در درون خودشون واقعاً چیزی برای ارائه کردن داشتن، می شد این رفتار رو به گونه ای توجیه کرد ولی در خیلی از موارد اینطور نیست و هر چی نگاه کنید و بگردید، در اون شخص چیزی پیدا نمیشه و یا شاید خود طرف بنا به توهمی که داره فکر میکنه که خیلی در مرتبه ای بالاتر از شما و دیگران قرار داره و خودش رو محق داشتن این رفتار میدونه. در بعضی موارد نادری هم یکسری اشخاص در درونشون چیزی و حرفی برای گفتن دارند ولی بر طبق مصداق "درخت هر چه پربار تر، افتاده تر" عمل نمی کنند و به خودشون مغرور میشن و این غرور بی جا باعث میشه که خیلی های دیگه رو هم شان و هم تراز خودشون حساب نکنن و به نوعی بهشون فخر بفروشن و یا طوری رفتار بکنند که انگار دیگر بندگان خدا اصلاً در چشمش دیده نمی شن و وجود خارجی ندارن! حالا همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم که: آقایون و خانمهای دکتر و مهندس! اونهایی که خودتون رو خیلی بالا می بینید و هر کسی رو لایق هم صحبتی و ایجاد ارتباط باهاشون نمی بینید! اینجا این روش جواب نمیده! اگر فکر کردی دکتر هستی و نمیتونی یا نباید با یک فروشنده و یا یک کارگر معمولی هم کلام بشی در اشتباهی! از دریچه چشم مردمان اینجا، وقتی با کسی مواجه میشن، چیزی که دیده میشه یک انسان هست و نه لباسش، ماشینش، شغلش، دینش، شکل و شمایلش و عقایدش! بنابراین براش اصلاً اهمیتی نداره که شما در کشور خودتون دارای دو سه تا مدرک دکترا و مهندسی هستید و از یک نسل و پیشینه تاریخی با قدمت و افتخاری اومدین. مهم نیست عدد 12 توی ساعتت دوتا نگین اصل داره! مهم نیست پیراهنت مارکش فلانه و شلوار و کفشت بهمان! شاید باور نکنید ولی براش خیلی مهمتره اگر بتونه با شما یک ربع راحت و بی دغدغه گپ بزنه بدون اینکه بخواد چیزی رو به رختون بکشه، لذت که اون از ارتباط با دیگری می بره به همین سادگیه: هم کلام شدن و صحبت درباره معمولی ترین چیزها و مدتی رو با هم گذروندن در حین خوردن یک قهوه با همدیگه است و حس داشتن یک دوست است و نه شو کردن چیزی به طرف مقابل! بنابراین به همین سادگی، چون نوع رفتار و نگاه شما با اون از زمین تا آسمون متفاوته، یک دوستی و یک ارتباط رو از دست میدید. شاید بگین مهم نیست، یکی هم شان و هم طراز خودم رو پیدا می کنم. اگر منظورتون هم شان و هم طراز خودتون در بین هموطنهای عزیزمون هست، زهی خیال باطل! تجربه ثابت کرده که اولاً ماها در بسیاری از موارد در اینجا نمیتونیم مثل آدم با هم ارتباط برقرار کنیم و دوماً آدمهای این تیپی و با این نگرش، چون همیشه خودشون رو از مخاطبشون بالاتر میدونن، در نتیجه اون ارتباط دو طرفه هیچوقت به راحتی بین اون و شخص دیگه شکل نمیگیره! تفکر اون خارجی رو هم که براتون گفتم که چطوریه. بنابراین اتفاقی که می افته، تنهایی و منزوی شدن هست که باز هم چون اون غرور بی جا وجود داره، طرف حاضر به پذیرش و قبول این هم نیست و اشکال رو از ناحیه دیگران میدونه! و متاسفانه وقتی که این نوع رفتار و طرز فکر در یکی از دو زوج وجود داشته باشه، نتیجه کار گریبانگیر جفتشون میشه.

درباره شغل و روابط کاری هم همین موضوع به نوعی صدق میکنه. اگر شما مدیر مدبر و موفقی در کارتون بودید، اگر چند نفر زیر دست شما در شرکت یا کارخانه ای کار می کرده اند، اگر چندین و چند پروژه رو خودتون مدیریت کردید و به سرانجام رسوندین، ضمن احترام به موفقیتهایی که داشتین، باید بگم شروع شما در اینجا از اون نقاط تقریباً غیر ممکنه! باید این رو برای خودتون بشکنید و جا بندازید که شروعتون اینجا از یکی دو پله پایین تر از موقعیتی که بودید هست که البته منطقی و اجتناب ناپذیر هم هست ولی خوشبختانه سرعت پیشرفت و ترقی در اینجا بالاتره و میتونید امیدوار باشید که اگر همت داشته باشید، خیلی زود به اون مرحله ای که بودید میرسید و چه بسا خیلی از اون سقفی که در کشور خودمون تصور کرده بودید هم بالاتر برید وگرنه اگر به اون یکی دوتا پله (و شاید یک وقتهایی بیشتر از اون) پایینتر راضی نشدید، به قول شاعر "باش تا صبح دولتت بدمد!" و اگر هم در رده شغلی بالایی مشغول به کار شدید، فکر نکنید که دیگه کارتون باید فخر فروشی و بالاتر دونستن خودتون از زیر دستاتون باشه و کاری هم به غیر از امر و نهی کردن ندارین! اینم از چیزهایه که اینجا جواب نمیده.

خلاصه حرفهام اینه: زیاد که خودت رو باد کنی، عین اون بادکنکه میشی که اگر از شدت پر بودنت از این باد نترکی، اونقدر از دیگران فاصله میگیری که دیگه نه دیده می شی و نه بهت توجهی میشه! حالا اگر فکر میکنی دلیل این فاصله و عدم توجه، اون آدمهایی هستن که اون پایین قرار دارن...

دوتا لینک هم بدم که بی ربط با این نوشتارم نیست و تمومش کنم:

- خشایار اینجا یک مطلب جالبی در خصوص اجتماعی شدن گذاشته که البته مال خیلی وقت پیشه و منم همون موقعها خوندمش ولی خوب فکر نمیکنم هیچوقت ماها بتونیم اینطوری رفتار کنیم!

- این یکی رو هم از وبلاگ مردی که نان می خورد خوندم که در اصل نوشته پائولو کوئلیو هست و خیلی ازش خوشم اومد. شما هم بخونیدش،‌ بد نیست لبخند

تا بعد...

+ Joe ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۱
comment نظرات ()