آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

یک سالگی

سلام
دو هفته پیش سالگرد ورودمون به استرالیا بود. باورم نمیشد که اینقدر زمان زود بگذره و در یک چشم به هم زدن، برسیم به سالگرد اولین ورودمون به استرالیا. بله اینجا زمان به نظر خیلی زود میگذره و به نظر خیلی از دوستان، این زود گذشتن زمان به این خاطره که فکرت کمتر درگیره و به عبارت ساده تر بهت خوش میگذره! توی اون روز کل خاطراتم رو از زمان خداحافظی با خانواده از فرودگاه امام تا سوار شدن به هواپیما و مواجه شدن با یک پیرمرد اوزی که منو با مهموندار (مرد البته!) اشتباه گرفته بود و داشت بهم شکایت میکرد که ساک من اینجا بالای سرم جا نمیشه چون همه بارشون رو چپوندن توی اینجا و من جا ندارم که ساکم رو بذارم و تصور کنین قیافه من بدبخت رو که اولاً همون اول کاری شوکه شده بودم از برخورد با این بابا و انگلیسی بلغور کردنش از یک طرف و از طرف دیگه اینکه من بدبخت خودم هم همین مشکل رو داشتم و نمیتونستم کیفی که لپ تاپم توش بود رو بذارم اونجا! خلاصه وقتی یارو فهمید که من فقط با مهموندارها تشابه لباسی دارم و کاره ای نیستم، کلی خندید و عذرخواهی کرد... اما همین برخورد کوچیک و همین شوک کوچولو برای من کافی بود تا تمام پرواز تا سیدنی رو برام زهرمار کنه و بفکر فرو ببرتم که "آهای... کجا داری میری؟ میدونی داری میری یه جایی که اونجا همه عین این یارو حرف میزنن؟ اصلاً میفهمی چی میگن!؟ اصلاً میتونی گلیمت رو از آب بکشی بیرون؟" و هزار تا سوال دیگه که خودآگاه و ناخودآگاه توی ذهنم میچرخید... سوالهایی که شاید تا وقتی از نزدیک باهاشون مواجه نشی و لمسش نکنی، هیچوقت به طور منطقی و جدی بهشون فکر نکنی... و چه بد که ببینی یک نفر دیگه کنار دستت دلتنگ از دل کندن از خانواده اش در حالیکه بغضش رو فرو داده، سرش رو گذاشته روی شونه هات و خوابیده... و علاوه بر همه اون سوالها و فکرها، این هم بهش اضافه بشه که "آهای... میدونی این بنده خدا رو که دنبال خودت راه انداختی، به امید تو دل به این راه زده؟ میدونی تمام تکیه گاهش تویی؟ میدونی دیگه اونجا هیچ کسی رو غیر از تو نداره!؟ حالا میخوای چه گلی به سرت بگیری!؟" و فکر کنم همین سوالها و مشابهاتش برام کافی بود تا نذاره توی این مسیر طولانی چندین ساعته چشمهام رو روی هم بذارم و بخوابم و چه سخت تر از اون، که توی ظاهرم بروز ندم که درونم چه جنگ و غوغاییه... و بعد رسیدن و تجربه زندگی مشترک با چند خانواده دیگه زیر یک سقف... چیزی که حتی در دوران دانشجویی ات هم به این شکل تجربه اش نکرده بودی. هر چند زندگی اشتراکی با آدمهای هم زبون خودت بود که این به خودی خود، شاید نکته مثبتی بود که شدت شوک ورود رو تا حدودی کاهش بده و نکات مثبت دیگه ای که فکر میکنم در پستهای قبلی ام در موردشون صحبت کرده ام اما باز هم سیل سوالها و نهیب های دیگه ای توی سرته... سوالها و هشدارهای قبلی هر چند با گذشت چند ماه اول، تا حدودی کمرنگ تر شده اند اما هنوز محو نشده اند که شاید هیچوقت هم کامل از توی فکرت بیرون نیان... اما اینها هم چند نمونه دیگه که بهشون اضافه شده بود: "آهای! تو اینجا چیکار داری میکنی؟ این همه راه بلند شدی اومدی اینجا که توی یک اتاق زندگی کنی!؟ یه نگاه به دور و برت کردی؟ دیدی همه زندگیت رو کردی دو تا چمدون!؟ خودت به درک، دیدی دست یکی دیگه رو هم گرفتی آوردی اینجا توی این اتاق؟ کسی که توی مملکت خودش رسیده بود به جایی که دوستش داشت و حرفی برای گفتن داشت اما این انصاف بود که از اونجا و اون حال جداش کنی و بیاریش اینجا توی یک اتاق!؟" و باز سوالهایی که توی مغزت تکرار میشن... سوالهایی که هر چند برای تک تک شون جواب داری، جواب داشتی که بلند شدی و اومدی اما وقتی میرسی، تمام این سوالها طوری به چالش میکشنت که گاهی به زانو در میای و فکر میکنی منطقی که برای جوابگویی به این سوالها داشتی، شاید منطق درستی نبوده... مدت دیگه ای میگذره و یک وقتی به خودت میای که "آهای! خوب داری خوش میگذرونی و واسه خودت حال میکنی! از این آب و هوا، از این شهر و ماشینها و آدمهای توش و هر چیزی که توش میگذره و همه جاهای دیدنی اش و همه راضی هستی دیگه؟ خوش میگذره بهت؟" میگی: "آره خوب! چیه مگه؟ حالا بعد عمری داریم یه حالی میکنیم! مشکلی داره؟" یارو از درونت میگه: "نه، فقط میخواستم بهت یادآوری کنم ریالهایی که بابتشون عرق ریخته بودی، شاید بابتش هزار تا فحش و اهانت هم شنیده بودی، از خیلی چیزهات زده بودی تا جمعشون کرده بودی و حاصل شاید یک عمر کار کردنت بود، یک نگاهی بنداز ببین چقدر مونده؟ هیچ میدونی چه جوری داره خرج میشه؟ عیب نداره خوش بگذرون... مزاحمت نمیشم، فقط خواستم همین رو بهت یادآوری کرده باشم!" اونجاست که بهش میگی: "ای تو روحت لعنت! نمیشه یه دقیقه بذاری به حال خودم باشم!؟" و دوباره یک سری داستان دیگه به سریالهای سوالات توی ذهنت اضافه میشه... چقدر دیگه مونده؟ چقدر خرج شده؟ اوه... نکنه تموم شه؟ نکنه تا برسه به قرون آخرش، کار گیرت نیاد؟ خوب بعدش چی؟ میخوای برگردی؟ خوب حالا فرض کن برگشتی، اونجا چی داری؟ کجا میخوای بری؟ چیکار میخوای بکنی؟ تازه... اینا که مسائل شخصیته... میدونی که ماها ایرونی هستیم؟ میدونی اگه برگردی، باید جواب چند نفر رو بدی که چی شد برگشتی؟ میدونی باید نگاه های تحقیر آمیز و مسخره آلود چند نفر رو تحمل بکنی که چرا برگشتی؟ میدونی پچ پچ های چند نفر رو ناخودآگاه میشنوی که هه هه یارو رفت، اما عرضه نداشت دست از پا درازتر برگشت!؟ و میدونی که نمیتونی بهشون بگی This is none of your fuckin' business چون ایرونی هستیم و اتفاقاً خیلی هم بهمون مربوطه... و همه اینها چیزهاییه که باید تحملشون کنی، مرد میخواد که نذاره اینها کمرش رو بشکنه، بتونه شب با همه اینها راحت بخوابه، بتونه فکرش رو جمع کنه که رزومه تنظیم کنه و بفرسته و بتونه به خودش غلبه کنه پای تلفن با یارو مصاحبه کنه، بره حضوری مصاحبه کنه، بره علاوه بر خوشگذرونی هاش، هزار تا کار دیگه که اینجا برای زندگی کردن لازمه رو انجام بده و باز بتونه ظاهرش رو حفظ کنه که اون کسی رو که با خودش ورداشته آورده این سر دنیا، از همه این آتیشی که توی درونته، حتی الامکان بویی نبره... که اونم بالاخره برای خودش هزارتا فکر و سوال توی سرش داره، دیگه حداقل اینها بهش اضافه نشن... چون بالاخره برای خیلی از سوالهای توی ذهنتش، شاید فقط یک جواب وجود داشته باشه که قانعش کنه... اینکه "من با اون اومدم. اون میتونه و تکیه گاهم میشه" و تو این جواب رو میدونی و چقدر سخته برات جواب سوال کسی شدن، کسی که دوستش داری...

اما... این سکه بازی ما همیشه که بندازیش بالا، به همین رو نمیاد پایین. بالاخره یه روز هم از اون رو میاد پایین... بالاخره یه روزی میرسه که بخش بزرگی از این کابوسها تموم میشه. کار پیدا میکنی، درآمد کسب میکنی، نگرانیت از خرج شدن ریالها تموم میشه، مستقل میشی و اختیار زندگیت میاد دست خودت، به سرعتی بیشتر از اونچه که انتظارش رو داری پیشرفت میکنی، آرزوهات دیگه فقط در حد آرزو برات باقی نمیمونن، تعریفت از آرزو دیگه اون چیزی نیست که فقط بتونی با خودت به گور ببریش بلکه تبدیل میشه به چیزی که ممکنه هر چند دیر، اما بالاخره بهش میرسی و از این لحظه است که از زندگیت بیشتر لذت میبری. آره همه چیز اونقدر هم سخت و طاقت فرسا نیست. باید اولش رو تحمل کنی و بتونی ردش کنی، باید سعی کنی، شانس داشته باشی، اگه به خدا اعتقاد داری، ازش صمیمانه بخوای که کمکت کنه چون اینجا تقریباً میشه گفت به غیر از اون کسی رو نداری، اگر بهش اعتقاد نداری، بالاخره چیزی هست که بهش اعتقاد داشته باشی، شاید حداقل اینه که به خودت اعتقاد داری. پس از خودت بخواه که به خودت کمک کنه که بتونی نه به همه سوالات بالا،​ بلکه اقلاً بتونی جواب یک بخش بزرگ و حیاتی اش رو پیدا کنی.

ولی خیال کردی که این سکه، دیگه سکه شانست شده؟ همیشه به همین رو میاد پایین؟ زهی خیال باطل! کار پیدا میکنی و میری سر کار و اوضاع خوب میشه اما... شاید مجسم کرده باشی، خواب دیده باشی یا اینکه حتی برات پیش اومده باشه که وسط یک جمعی باشی و تنها چیزی که بشنوی مثل یک صدای همهمه نامفهوم باشه... تا بیای روی یکیش فوکوس کنی، اون یکی حواست رو پرت کنه... یکی ازت یه چیزی بپرسه اولش هنگ کنی و مخت شروع کنه به پردازش کردن هر چیزی که بلده تا بهت بفهمونه که این بابا چی گفت بهت؟ تا حالا خواب دیدین لال شدین؟ خیلی ها وقتی خواب دزد میبینن توی خواب قدرت حرف زدن رو از دست میدن. نمیتونن داد بزنن "آی دزد!" یک وقتهایی خیلی حرفها برای گفتن داری، حرف فنی، غیر فنی، راه حل، منطق... اما لال میشی! نمیتونی حرف بزنی! یا میگی ولی اون چیزی نیست که میخوای... یک نگاهی به دور و برت میندازی، به کاری که میکنی... "آهای! این چه کاریه داری میکنی؟ این همه راه بلند شدی اومدی اینجا این کار رو بکنی؟ هه​هه! این کار رو که داشتی 4 سال پیش میکردی! ببینم این همون کاری نیست که همین چند وقت پیش که خیلی هم دور نیست، به اون کسی که زیر دستت کار میکرد میگفتی برات انجامش بده!!؟ اِه! این که داری بهش گزارش میدی و نفر بالا دستیت حساب میشه، اگه اشتباه نکنم یه 6 یا 7 سالی ازت کوچیکتر نیست؟ آهان... خوب عوضش  5 - 6 ساله که اینجاست... اِه! این رئیس واحد یا رئیس شرکت یه آدم همسن تو نیست؟ ایول! ببین اقلاً یه 70 - 80 نفری دارن زیر دستش کار میکنن... ببین قراردادهای میلیون دلاری با شرکتهای گردن کلفت داره می بنده... تو کجایی؟ اون کجاست؟..." خوب آره از شر یکسری از اون موارد قبلی خلاص شدی، جوابهاشون رو پیدا کردی اما در عوض یکسری چیز دیگه جایگزین شون شد! از خودت پرسیدی چرا وقتی برمیگردی خونه اینقدر خسته ای؟ بعضی وقتها که کلاهت رو قاضی میکنی، میبینی حجم کارت اونقدرها هم زیاد نبوده. خیلی بدتر از اینهاش رو توی ایران تجربه کرده بودی. استرسی که اینجا توی کارت داری در مقایسه به استرس کارت توی ایران هیچه! دخالتهای بیجای دیگران رو توی کارت نداری و به هزار نفر لازم نیست جواب کار کرده و نکرده ات رو پس بدی. خوب پس چرا اینقدر خسته میشی؟ چون ذهنت درگیره... درگیر اون سوالها از یک طرف و درگیر فهمیدن و فهموندن از طرف دیگه! اینم چیزیه که به مرور ممکنه عادی بشه ولی از نظر من هیچوقت تموم نمیشه. شاید خیلی به خودت اعتماد به نفس داشته باشی، خودت رو تحویل بگیری و شاید واقعاً هم کارت درست باشه. بحث فنی و کاری رو بالاخره با تسلطی که بهش داری یک روزی بخش بزرگی اش رو حل میکنی اما فقط این نیست... اینجا با مردم در جامعه شون داری زندگی میکنی. تو از یه جایی اومدی که 30 سال تموم رفتار و کردار و خصوصیاتت، تفریحاتت، حرفهات، فکرت و شاید همه سلولهای وجودت بر اساس اون رشد پیدا کردن و شکل گرفتن. سلولهای خاکستری مغزت، نسبت به تفریح، جوک، غم، رفتار اجتماعی و غیره یک تعریفی دارن که در بسیاری از موارد با تعریف سلولهای خاکستری این مردم از این موارد یکی نیست! نمیتونی گوشه گیری کنی و منزوی بشی... اما بذارین براتون ساده تر بگم: عین بچه ای میشین که تو سن 30 و خورده ای سال تازه به دنیا اومده. دیدن بچه ها هر چی میدین دستشون میکنن تو دهنشون ببینن چیه؟ همونجوری میشین! هر چیزی رو باید تجربه کنین. باید ببینین اینها چطوری راه میرن؟ به چی فکر میکنن؟ به چی علاقه دارن؟ وقتی میرن پارتی، چیکار میکنن؟ خلاصه میشین عین اون بچه که تمام دنیای اطرافش رو باید خودش بشناسه... برای فهمیدن پله، باید یکبار ازش پرت بشه پایین تا بفهمه این پله است و بلندی چه معنی داره و چه بسا برای فهمیدنش، یکبار هم سرش یا دستش شکسته باشه! بازم یکی دوتا مورد دیگه بگم: اهل شراب و مشروبات هستین؟ تشریف میبرین بار... خوب؟ چی؟ فکر میکنین اینجا از اون عرق سگی 4 لیتری ها که توی بالکن درست میکردین دارن؟ به اون دختره پشت بار میخوای بگی چی بهت بده؟ بگی آبجو میخوام؟ چه آبجویی میخوای!؟ بگی شراب میخوام؟ بگی ویسکی میخوام؟ دو تا شات؟ خوب چه جوری میخوای؟ با چی میخوای!؟ ای بابا داستانی شد!!! نه بابا اهل شراب نیستیم. بریم قهوه بخوریم. آقا یه کافی بده. چه جور کافی بدم؟ صد مدل اسم و هر کدومش هم خودش برای خودش چند حالته! فکر کردی عین ایران اون پودرهای نسکافه رو میریزن تو آب جوش و میدن دستت تمومه دیگه!؟ خیال کردی! خوب... همه اینها چیزهای ساده ای هست که باید تجربه اش کنی و شاید برای تجربه کردنش لازم باشه که یکبار عین افتادن از اون پله، دستت هم بشکنه اما بالاخره یاد میگیری که پله و بلندی چه معنی داره... خلاصه از نظر من، بعد از یکسال نمیتونی بگی سلولهای خاکستری مغز من دیگه دارن کانال دو کار میکنن و من کلاً کانال یک رو یادم رفته و تعطیلش کردم! وقتی این اتفاق رو یک جایی خوندم خنده ام گرفت و ناخودآگاه یاد هموطنهایی افتادم که بعد از ششماه زندگی کردن توی یکی از بلاد خارجه، لهجه شون عوض میشه و از هر 10 تا کلمه 15 تاش رو انگلیسی بلغور میکنن یا برای گفتن یک کلمه فارسی یکربع فکر میکنن که یادشون بیاد چی میخوان بگن! به من که باشه، میگم نه داداش، نه آبجی! اون چارپاهه خودتی! این ادا و اطوار رو بذار کنار... برو اقلاً بذار یه 5 سال، 10 سال، شایدم بیشتر بگذره، انوقت این کارها رو بکن!
همه اینها به کنار... آدم احساسی هستی؟ دلت برای خانواده ات تنگ شده... بالاخره مادری، پدری، برادری، خواهری، دوستی چیزی داشتی که اینجا شاید نتونی معادلش رو برای خودت دست و پا کنی! بعضی ها یک کمی بیشتر، دلشون برای بربری و سنگک و حلیم و دیزی و گوجه سبز (آی این یکی رو هیچ کاریش نمیشه کرد!) تنگ شده... بعضی هم که فراتر از این حرفها، دلشون حتی برای آشغالهای توی جوب خیابونهای تهرون هم تنگ میشه! بعضی وقتها هر هواپیمایی از بالای سرت رد میشه اون یارو توی وجودت باز صداش در میاد... "آهای! دوست داشتی الان توی اون هواپیماهه به مقصد امارات و بعدش ایران بودی؟" سریعترین جوابی که به ذهنت میاد "آره" است ولی...

خوب باز سکه هه برگشت به روی اولش نه؟ دوباره که همه چی سیاه و تار شد... چیکار کنیم؟ اولین جواب هم که آره بود. ولی نه... این جواب وقتی قطعیت پیدا میکنه و روی سکه وقتی برات همیشه از همین روی بد و پلیدش میاد و تمامی این چالشها وقتی برات غیر قابل هضم و غیر قابل تحمل میشه که کفه ای که اینها توش قرار داره سنگینتر از کفه دیگه ترازو باشه. این کفه ترازو ممکنه برای خیلی ها یکسان باشه اما تو کفه دیگه، هر کسی چیزهای متفاوتی داره و بر اساس وزنی که برای هر کدوم قائل میشه، نهایتاً باعث میشه که جوابش به اون سوال چی باشه. یکی از ساده ترین چیزهایی که تو کفه دیگه ترازوی هر کسی ممکنه وجود داشته باشه، حق زندگی کردنه. این مورد با اینکه یکی از بدیهیات و ساده ترین چیزهاست، اما به نظر من وزنش خیلی زیاده. اونقدر زیاد که شاید خیلی از ماها رو تا اینجا آورده و شاید خیلی از ماها رو اینجا نگه داشته. ممکنه جوابتون به سوال "آره" باشه اما شاید دیدن و تجربه کردن یک سری بدیهیات و چیزهای ساده زیر جوابتون رو عوض کنه...

- توی گرمای تابستون ببینی یکی تو خیابون با رکابی و شورت کوتاه سوار دوچرخه است و داره رکاب میزنه... قشنگتر نگاهش کن... آزاده! جلوتر پلیس مملکتش نایستاده خفتش رو بگیره ببرش یه جایی فقط به خاطر اینطور لباس پوشیدن هزارتا کار باهاش بکنه!
- توی گرمای تابستون، دختره موهاش رو نکرده توی بقچه. این رو خودش نمیخواد، مجبوره. میدونی چرا؟ چون اگر یه چندتا تارش هم بیرون باشه اون ونه اون جلوتر منتظرشه ببرتش یه جایی جواب پس بده. تو اون ونه، پلیس مملکته اما خدا میدونه تا فرداش چه بلایی ممکنه سرش بیاره! بنده خدا ساق پاشم باید قایم کنه. این یکی رو خودش نمیخواد، اما مجبوره. میدونی چرا؟ چون من و تو با نگاهمون تا 3 تا کوچه اونطرفتر قورتش میدیم تازه اگر دنبالش تا 10 تا کوچه اونطرفتر نریم!!
- شده تا حالا چند روز پشت سر هم هدفون بکنی تو گوشت به جای گوش دادن به اراجیف مردم به آهنگ مورد علاقه ات گوش بدی؟ جدای از اینکه باید حداقل 150 مدل نگاه مردم هم نوع خودت رو تحمل کنی (آنگار که کار خیلی بد یا عجیبی کرده باشی)، دوباره اون جلوتر تو هم خفت میشی! گوشی موبایل و کیف و جیب و یک سری جاهای دیگه ات همه تفتیش میشه و خیلی شانس بیاری، یه مقداری بابت گوش دادن به آهنگهای اونطرف آبی جریمه میشی، اگه انگ سیاسی بودن آهنگ رو بهت نزنن و با یه چندتا دونه عکس یا متنی که ممکنه توی گوشیت داشته باشی سر از کهریزک در نیاری!
- به غیر از رفتن به بوف و مک ماشاءا... و فری کثیف و چند تا رستوران دیگه، میتونی بگی چه تفریحی توی زندگیت داری؟ اوه... ببخشید مایه دار! ویلا تو شمال داری و میرین با بر و بکس آخر هفته ها یه چار لیتری از سوپر مارکتیه سر کوچه میگیرین و عشق و صفا... آره؟ خدا کنه دفعه دیگه تو همون سوپر مارکته یا تو خود ویلا نریزن سرتون!

ساده بگم... همه اینها فقط یک کلمه است. یک کلمه ای که در خیلی از جاهای دیگه دنیا یکی از بدیهیات زندگیه و اونقدر براشون ساده است که شاید جزئی معمولی از زندگیشونه، بهش اهمیت نمیدن، اصلاً نمی بیننش چون همیشه باهاشون بوده و تجربه اش کردن... "آزادی" اون کلمه است که اگر بذاریش توی کفه دیگه ترازو، وزنش اونقدر زیاد هست که یا به تنهایی، یا اگر با بقیه چیزهای توی اون کفه جمع بشه باعث بشه که به همه چیزهای درون کفه دیگه فائق بیای. تو ممکنه از بودن اون توی کفه ات برای خودت لذت ببری اما من از اینکه می بینم بقیه هم این کلمه رو دارن و بدون اینکه خودشون بدونن، دارن ازش لذت میبرن، حظ میکنم. یک وقتهایی میگم کاشکی جوونهای اینجا و یکسری کشورهای دیگه رو یکسال بفرستن مملکتمون زندگی کنن تا قدر عافیتشون و داشته هاشون رو بدونن... بفهمن چی دارن! باور کنین خیلی هاشون نمیدونن چی دارن! لبخند

خوب این سالگرد نوشت ما خیلی طولانی شد و خیلی مسائل توش مطرح شد. برداشت هر کسی از این نوشتار به عهده خودش. هر کسی جواب سوالاتش رو هر طوری دوست داره بده اما امیدوارم برای همه، هر جایی که هستن، کفه چیزهای خوب زندگیشون اونقدر سنگین باشه که باعث بشه کفه سختی ها رو با هر چیزی که توشه بشه به دست فراموشی سپرد.

نوشته ام رو دوباره نمیخونم و هیچ ادیتی هم نمیکنم. امیدوارم توش غلط املایی و انشایی و ... نباشه چشمک

ارادتمند همگی

+ Joe ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩
comment نظرات ()