آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

دلایل نارضایتی از مهاجرت به نظر شما چیه؟

سلام

یکی از دوستان به نام "علی" چند وقت پیش توی یکی از پستها، سوالی کرده بود مبنی بر اینکه چرا یکسری از ایرانی ها از زندگی در اینجا و شاید از روزمرگی زندگی در اینجا شاکی هستند؟ فکر کردم بهتره در این خصوص یک پست بذارم و دوستانی که اینجا هستند بیان و نظرات خودشون و یا شنیده ها و تجربیاتشون در مورد کسانی که اینجا زندگی کرده اند و این احساس رو دارند، بیان کنند شاید بشه ازش یک نتیجه گیری کرد.

راستش من از دور و بری های خودم که هم نسل های مهاجرتی و هم دوره خودم هستند، کسی رو ندیدم که از زندگی در اینجا شاکی باشه. کسانی که من میشناسم، ماکزیمم شاید دو یا سه سال باشه که به اینجا مهاجرت کرده اند و توی این گروه، به کسی بر نخوردم که ناراضی باشه اما از کسانی که خیلی قبل تر از ماها و مثلاً 15 یا 20 سال و یا حتی بیشتر به اینجا مهاجرت کرده اند، با کسانی برخورد کرده ام که ناراضی بوده اند. به نظرم از هم سن و سالهای ما و نسل مهاجر ما اگر کسی ناراضی باشه، ممکنه به این خاطر باشه که زبانش مثل من خوب نیست و بهش سخت میگذره چشمک یا اینکه خیلی نسبت به خانواده و مملکتش احساسیه و دور بودن از اونها اذیتش میکنه و یا یکسری دلایل دیگه ای مثل اینها! اما گذشته از این نوع دلایل، به نظر من ناراضی بودن مهاجران نسل ما از وضعیتشون ممکنه از دو دلیلی که در ادامه میارم ناشی بشه:

اول: وضعیت شغلی. این مورد در خصوص کسانی که موقعیت شغلی خوبی در ایران داشته اند، معمولاً پیش میاد. اگر شما در ایران بعد از چندین سال سابقه، به پستهای مدیریتی ارتقاء مقام پیدا کرده باشید و بعد از چند سال سابقه مدیریتی و یا حتی گرداندن بیزنس خودتون، مهاجرت کرده باشید، اتفاقی که معمولاً براتون می افته اینه که باید به یک یا چند پله عقبتر از موقعیتی که توی ایران داشته اید برگردید و مشغول کار بشید تا بعد از گذشت چند سال بتونید به همون پست و مقام دست پیدا کنید و یا اینکه با شناخت بازار و بررسی کردن پارامترهای دیگه، بیزنس خودتون رو اینجا راه بندازید. خوب خیلی ها با این وضعیت کنار نمیان و حاضر نیستن این برگشت به عقب رو قبول کنند و در نتیجه یا شغلهایی که دوست دارند رو پیدا نمیکنند یا اینکه مشغول شدن در شغلهایی با عناوین و سمتهایی پایین تر از اون که قبلاً بوده اند، براشون سخته. لذا احساس نارضایتی پیدا میکنند.

دوم: تفاوت فرهنگ و جامعه اینجا با چیزی که مثلاً ماها طی 30 سال توی کشور خودمون تجربه کردیم. اینجا نوع شوخی ها، صحبت روزمره مردم در مورد موضوعات مختلف، علایق مردم، مهمون دعوت کردنها و مهمونی رفتن هاشون و کلاً خیلی چیزهای دیگه با تجربیات ما فرق داره و همه اینها رو وقتی که به زبون دیگه ای که صحبت میشه در کنار هم بذاری، ممکنه برات وضعیتی درست کنه که احساس نارضایتی بهت دست بده.

اما در مورد مهاجران نسلهای قبلی، من دو سه مورد تجربه مرتبط رو که باهاشون برخورد داشتم رو شرح میدم:

مورد اول کسی بود که قریب به 30 سال پیش به اینجا مهاجرت کرده بود و دلیل نارضایتی اش از اینجا، این بود که در اینجا هم در خیلی از موارد دروغ و خیانت و سوء استفاده از آدمها وجود داره ولی خیلی به چشم نمیاد و در مورد صحبت نمیشه و باید دنبالش بود و تحقیق کرد تا بهش رسید. ایشون اظهار میکرد که در این خصوص مدارک و مستنداتی هم داره اما برداشت کلی من از حرفهاش و دلیل این حرفش به نظر من این بود که ایشون در طی این سالیانی که اینجا بوده، بیزنس موفقی که درست کرده بوده رو کم کم به دلیل پیشرفت تکنولوژی و عدم به روز شدن ایشون در اون زمینه خاص، از دست داده و یا دیگه به نسبت قبل ها اون سوددهی و موفقیت رو نداره و کم​کم دچار این حالت و احساس شده که شرایط اینجا هم بر وفق مراد نیست تا حدی که بعد از این همه سال زندگی در اینجا، تصمیم به بازگشت به ایران رو گرفته بود. البته این رو هم باید بگم که تصور ایشون از ایران فعلی، همون چیزی بود که قبل از انقلاب 57 در ایران تجربه اش کرده بود و هر چی ما براش توضیح میدادیم که شرایط الان ایران از زمین تا آسمون با چیزی که تو تجربه اش کردی تفاوت داره، به خرجش نمیرفت. البته قرار بود که یک سفر خودش تنها بره و تجربه کنه و بعد در مورد برگشتن خانوادگی تصمیم گیری کنه.

مورد بعدی، یک افغانی بود که دلیل نارضایتی اش این بود که اینجا آدم اون کنترل و به قول خودش "صلاحیت" اداره خانواده اش رو نداره. اینجا نمیتونه به زنش و فرزندانش امر و نهی کنه چون سریع زنگ میزنند به پلیس! یا اینکه اگر دزدی به شما بزنه، نمیتونی بگیریش و مثلاً روش دست بلند کنی! تجربه ای از دزدیده شدن ماشینش توسط یک پسر 12 ساله داشت که میگفت وقتی پلیس اون رو 30 کیلومتر اونطرفتر از جایی که ماشین رو دزدیده بوده گرفته، هیچ کاریش نکرده و گفته این بچه است! البته در کنار همه این موارد، اذعان داشت که اینجا یکسری خوبی هایی هم داره که از اون جمله، بیمارستان و خدمات درمانی خوب و ساپورت مالی در زمانهایی که آدم بیکار میشه رو مثال زد. البته ایشون تصمیم به بازگشت به مملکتش نداشت ولی یکسری نارضایتی هایی به شرحی که گفتم داشت و معتقد بود شماها بعد از چندین سال اینجا زندگی کردن به این چیزها میرسید و الان متوجه این چیزها نمیشید.

مورد بعدی، یکی از همکارانم در شرکتی که در ایران کار میکردم بود که ایشون از زمان نوجوانی اش در امریکا زندگی کرده بود و در سنین میانسالی یا بهتر بگم کهنسالی، به ایران برگشته بود. زمانیکه من تصمیم به مهاجرت گرفته بودم و مشغول انجاام کارهام بودم، چندین بار از ایشون در مورد تجربیات مهاجرت و زندگی در کشور دیگه سوال کرده بودم. یادم میاد که ازش پرسیدم: دکتر شما چرا بعد از این همه سال که توی امریکا زندگی کردی و شهروند اونجا بودی و بعد از اون همه سختیهایی که توی سنین جوانی ات کشیدی و زندگیت رو ساخته بودی، برگشتی به ایران؟ جوابش برام جالب بود. گفت: کلاً اینجور جاها تا وقتی که جوان هستی، ازت استفاده میکنند و مثل یک لیمو یا پرتقال، شیره جونت رو میکشن تا وقتی که پیر شدی و دیگه چیزی باقی نموند، تفاله ات دیگه به دردشون نمیخوره! ولی در عوض، وقتی که سن و سالت رفت بالا و اونجا یکسری تجربه کسب کردی و اگر عقلت رسیده بود یک درسی هم خونده بودی و مدرکی هم گرفته بودی، برگردی ایران، اینجا میذارنت روی سرشون و کلی تحویلت میگیرن! راستش نمیدونم واقعاً همینطوره یا نه؟ اما چیزی که من حداقل توی محیط کارم توی ایران تجربه کرده بودم، همین بود که اون آدمهای سن و سال بالایی که از اونطرف اومده بودن، حتی اگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتن و یا اطلاعاتشون مال اون قدیم ندیما بود، به قول اون همکارمون روی فرق سر جا داشتن! اما نمیدونم آیا واقعاً توی اون کشورها، بعد از اینکه به قول دکتر شیره رو کشیدن، دیگه هیچ امکانی برای زندگی نداری؟ دیگه کاری باهات ندارن؟ دیگه تحویلت نمیگیرن؟ چیزی که من اینجا در ظاهر دارم می بینم به نظر اینطور نیست. اینجا خیلی امکانات برای افراد مسن و یا افراد از کار افتاده دارند که از دید من با شرایط و امکاناتی که براشون مهیا کرده اند، آب توی دلشون تکون نمیخوره!

خوب، من مواردی که در مورد خودمون فکر میکردم و همینطور موارد مرتبطی که از دیگران شنیده بودم رو گفتم. خوشحال میشم بقیه دوستان هم تجربیاتشون رو بگن تا ببینیم که بالاخره کی به کیه؟ لبخند

+ Joe ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات ()