آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

داستان گنجشک

سلام
این داستان کوتاه، شاید در نظر اول بی ربط با مطالب قبلی ام و شاید بی ربط با این وبلاگ بیاد، اما اگر به این عقیده باشید که ممکنه هر اتفاق ناخوشایندی که براتون می افته، حکمتی در پشت خودش داشته باشه،‌ شاید به ارتباطش پی ببرید. کسی چه میدونه؟ شاید من و چند نفر دیگه از دوستان که چندین بار هست امتحان میدیم و با علم به اینکه میدونیم میتونیم نمره بیاریم اما نمیشه و اعصابمون به هم می ریزه، بنا به علتی که برای ما قابل درک و دیدن نیست، قراره که دیرتر بریم یا شاید اصلاً نریم!  یا شاید قراره اتفاقی بیفته که اگر تو اون زمان اینجا نباشیم دیگه هیچوقت برامون این اتفاق پیش نیاد که بخواهیم باشیم و ببینیمش. بالاخره خدا همه بنده هاش رو دوست داره اما شاید بعضی هاشون رو بیشترتر دوست داره چشمک
بگذریم، شاید بگید اینها بهونه است و این خبرها هم نیست.  تنبلی خودت رو به حساب تقدیر و مشیت خدا نذار!! به هر صورت، عقیده شما هم برای من محترمه. بگذریم...

گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی ام و سرپناه بی کسی ام بود ولی طوفان تو آن را از من گرفت . مگر من کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی. پس باد را گفتم که لانه ات را واژگون کند و آنگاه تو از کمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی!

+ Joe ; ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()