آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

من بر می گردم...

من بر می گردم.
بر می گردم تا حداقل قولی رو که داده بودم بهش عمل کنم
تا هر وقت دوستان خوبم به این وبلاگ اومدن، با چراغ خاموش اینجا مواجه نشن.
 چون من یک انسانم، میتونم بیشتر سعی کنم و بیشتر یاد بگیرم و بیشتر تجربه کنم تا بتونم به هدقهایی که دارم برسم،
چون حق دارم اون طوری که میخوام زندگی کنم
چون هر شکستی، مقدمه ای برای یک پیروزی است. اگر صد بار هم شکست خوردم، باز سعی خواهم کرد...

از علی دوندگان علی عرفانی، وحید، رضا کرجی، آرش، hamed، حامد، giga، لیلا، اسی، دامون،پایا و همه دوستانی خوبم که به من سر زدند و  و من رو مورد لطف و محبت خودشون قرار دادن ممنونم. اسم هر کدوم از دوستان رو هم فراموش کردم،‌ معذرت میخوام. به بزرگواری خودتون ببخشید.

ار همسر عزیزم هم تشکر ویژه دارم که هم به بنده در اینجا سر زدند و دلداری ام دادن و هم در منزل لبخند

منتظرم باشین، من بر میگردم و تا آخر همین هفته قسمت آخر اون کتاب لعنتی رو هم براتون میذارم اینجا! چشمک

+ Joe ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
comment نظرات ()