آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

شروع قصه - فصل اول (کلیات)

و اما، قصه من از اونجا شروع شد که دیدم توی این مملکت گل و بلبل که خیلی دوستش دارم، متاسفانه هر چی از صبح تا شب (بلا نسبت) مثل سگ میدوی، هیچی عایدت نمیشه و کلی هم کم میاری. بعد از این عمری که از خدا گرفتی و از یک طبقه نسبتاً متوسط بودی و بزرگ شدی، به اون جاهایی که دوست داشتی نرسیدی و الان دیگه یواش یواش پا به سن گذاشتی و چشم به هم بزنی پیر و از کار افتاده شدی و هنوز اندر خم یک کوچه هستی. نه خونه ای، نه ماشین درست و حسابی و خلاصه هیچی. از دار دنیا یک کار داری که از دید شخص ثالث آبرومنده و البته کارت رو دوست داری اما خوب عوایدش چندان چنگی به دل نمیزنه. پس انداز که اصلاً و ابداً حرفش رو نزن و یک دونه زن. شاید با ارزش ترین چیزی که توی زندگی طی این چند سال به دست آوردی تجربه ات باشه. هر روز خدا هم که میری بیرون سرکار و بر میگردی، کلی توی راه مجبوری که به فرهنگ مملکتت و مردم مملکتت افتخار کنی. چه جوری؟ هی حرص بخوری و فحش بدی که چرا یکی پیچید جلوت، چرا تو یک اداره سنگ قلاب شدی، چرا یک کاری رو که یکروزه میتونن برات انجام بدن یکماهه معطلی و مابقی چیزهایی که خودت میدونی.

خدا قسمت کرد در این چندین سال که مشغول کار هستم، چندین باری به کشورهای اونطرف خلیج فارس (عربی نه ها!) سفر کردم و دیدم اونها با اینکه عرب هستند و مسخره شون میکنیم یا اینکه مهاجرهای هندی و پاکستانی و ... تو کشورشون کار میکنن که ماها تره هم براشون خورد نمیکنیم و خیلی هم در برابر اونها ادعامون میشه، خیلی خیلی از ما با فرهنگ تر و با شعور تر هستند (بهتون بر نخوره واقعیت رو دارم میگم...) و اونجا دیگه اون مشکلاتی که باعث میشه آدم روزانه به فرهنگش از نوعی که بالاتر گفتم هر روز افتخار کنه پیش نمیاد. خلاصه از همون روزها این فکر افتاد توی کله ما که آیا میشه رفت بیرون از این مملکت؟ نه بابا، نمیشه. باید موند. اینجا هموطنها هستند، دارم برای ممکلت کار میکنم، اینجا ایران منه... اما خوب یک حسی هم میگفت که چیزهایی که تو از زندگیت میخوای و به قولی استاندارد و اصول و قواعدی که تو برای زندگی در نظر داری، اینجاها نیست و باید جای دیگه ای دنبالش بگردی. خلاصه، دردسرتون ندم، اینطوری شد که کفه تصمیم گیری برای مهاجرت سنگین تر از کفه ماندن در مملکت شد و عزم جزم شد برای رفتن. اما به کجا؟ موارد مورد انتخاب زیاد نبود:

 ۱- همان کشورهای حوزه خلیج که با سرمایه گذاری و خرید ملک و صبر کردن تا زمان اتمام آن و البته پرداخت اقساط و ... میشد اقامت گرفت و بعد دنبال کاری گشت و غیره و یا اینکه اول کار را پیدا کرد و رفت که بنظر میرسید اونها در فاز جذب نیروی کار و مهاجرت از طریق مهارتهای شغلی و کاری نیستند و قضیه کفیل و شریک اماراتی توی کار بیزنس و سرمایه که من اهلش نبودم.

 ۲- کانادا که چند وقتیه همه مشغول مهاجرت به اونجا هستند و بازار کارش بد نیست و ... اما در واقع به نظر میرسه که بازار کار اشباع شده و اینهایی که دارن میرن هم یا به دلیل اینکه کانادا مد هست میرن یا اینکه به آمریکا نزدیکه و شاید بتونن بعداً برن به آمریکا. اما برای حصول به این نتیجه، الان چیزی نزدیک به ۴ الی ۵ سال انتظار لازم هست که از زمان اقدام تا ویزا باید صبر کرد.

 ۳- استرالیا که از طریق جذب نیروی کار بر اساس تخصصهای موردنیاز مهاجر میگیره و زمان انتظار برای رسیدن به ویزای اقامت از این طریق بین ۱۲ تا ۱۸ ماه (در شرایط معمول) و شاید کمی بیشتر (ماکزیمم دو سال) طول میکشه. بازار کار خیلی خوبی هم داره خصوصاً تو زمینه تجربه ای که من داشتم یعنی کامپیوتر و آی تی.

از اونجائیکه میخواستم زودتر بار سفر ببندم و تا حد بسیار زیادی هم خسته شدم و دیگه تحمل و طاقت ندارم، مورد سوم رو انتخاب کردم و روز شنبه ۱۰ فروردین ۸۷ از طریق یکی از وکلای مهاجرتی برای شروع پرونده مهاجرت و شروع سفرم اقدام کردم.

اینها که نوشتم کلیات قصه بود و ببخشید که طولانی شد.

+ Joe ; ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٢
comment نظرات ()