| یک سالگی |
| ساعت ٥:٥۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩ |
|
سلام اما... این سکه بازی ما همیشه که بندازیش بالا، به همین رو نمیاد پایین. بالاخره یه روز هم از اون رو میاد پایین... بالاخره یه روزی میرسه که بخش بزرگی از این کابوسها تموم میشه. کار پیدا میکنی، درآمد کسب میکنی، نگرانیت از خرج شدن ریالها تموم میشه، مستقل میشی و اختیار زندگیت میاد دست خودت، به سرعتی بیشتر از اونچه که انتظارش رو داری پیشرفت میکنی، آرزوهات دیگه فقط در حد آرزو برات باقی نمیمونن، تعریفت از آرزو دیگه اون چیزی نیست که فقط بتونی با خودت به گور ببریش بلکه تبدیل میشه به چیزی که ممکنه هر چند دیر، اما بالاخره بهش میرسی و از این لحظه است که از زندگیت بیشتر لذت میبری. آره همه چیز اونقدر هم سخت و طاقت فرسا نیست. باید اولش رو تحمل کنی و بتونی ردش کنی، باید سعی کنی، شانس داشته باشی، اگه به خدا اعتقاد داری، ازش صمیمانه بخوای که کمکت کنه چون اینجا تقریباً میشه گفت به غیر از اون کسی رو نداری، اگر بهش اعتقاد نداری، بالاخره چیزی هست که بهش اعتقاد داشته باشی، شاید حداقل اینه که به خودت اعتقاد داری. پس از خودت بخواه که به خودت کمک کنه که بتونی نه به همه سوالات بالا، بلکه اقلاً بتونی جواب یک بخش بزرگ و حیاتی اش رو پیدا کنی. ولی خیال کردی که این سکه، دیگه سکه شانست شده؟ همیشه به همین رو میاد پایین؟ زهی خیال باطل! کار پیدا میکنی و میری سر کار و اوضاع خوب میشه اما... شاید مجسم کرده باشی، خواب دیده باشی یا اینکه حتی برات پیش اومده باشه که وسط یک جمعی باشی و تنها چیزی که بشنوی مثل یک صدای همهمه نامفهوم باشه... تا بیای روی یکیش فوکوس کنی، اون یکی حواست رو پرت کنه... یکی ازت یه چیزی بپرسه اولش هنگ کنی و مخت شروع کنه به پردازش کردن هر چیزی که بلده تا بهت بفهمونه که این بابا چی گفت بهت؟ تا حالا خواب دیدین لال شدین؟ خیلی ها وقتی خواب دزد میبینن توی خواب قدرت حرف زدن رو از دست میدن. نمیتونن داد بزنن "آی دزد!" یک وقتهایی خیلی حرفها برای گفتن داری، حرف فنی، غیر فنی، راه حل، منطق... اما لال میشی! نمیتونی حرف بزنی! یا میگی ولی اون چیزی نیست که میخوای... یک نگاهی به دور و برت میندازی، به کاری که میکنی... "آهای! این چه کاریه داری میکنی؟ این همه راه بلند شدی اومدی اینجا این کار رو بکنی؟ هههه! این کار رو که داشتی 4 سال پیش میکردی! ببینم این همون کاری نیست که همین چند وقت پیش که خیلی هم دور نیست، به اون کسی که زیر دستت کار میکرد میگفتی برات انجامش بده!!؟ اِه! این که داری بهش گزارش میدی و نفر بالا دستیت حساب میشه، اگه اشتباه نکنم یه 6 یا 7 سالی ازت کوچیکتر نیست؟ آهان... خوب عوضش 5 - 6 ساله که اینجاست... اِه! این رئیس واحد یا رئیس شرکت یه آدم همسن تو نیست؟ ایول! ببین اقلاً یه 70 - 80 نفری دارن زیر دستش کار میکنن... ببین قراردادهای میلیون دلاری با شرکتهای گردن کلفت داره می بنده... تو کجایی؟ اون کجاست؟..." خوب آره از شر یکسری از اون موارد قبلی خلاص شدی، جوابهاشون رو پیدا کردی اما در عوض یکسری چیز دیگه جایگزین شون شد! از خودت پرسیدی چرا وقتی برمیگردی خونه اینقدر خسته ای؟ بعضی وقتها که کلاهت رو قاضی میکنی، میبینی حجم کارت اونقدرها هم زیاد نبوده. خیلی بدتر از اینهاش رو توی ایران تجربه کرده بودی. استرسی که اینجا توی کارت داری در مقایسه به استرس کارت توی ایران هیچه! دخالتهای بیجای دیگران رو توی کارت نداری و به هزار نفر لازم نیست جواب کار کرده و نکرده ات رو پس بدی. خوب پس چرا اینقدر خسته میشی؟ چون ذهنت درگیره... درگیر اون سوالها از یک طرف و درگیر فهمیدن و فهموندن از طرف دیگه! اینم چیزیه که به مرور ممکنه عادی بشه ولی از نظر من هیچوقت تموم نمیشه. شاید خیلی به خودت اعتماد به نفس داشته باشی، خودت رو تحویل بگیری و شاید واقعاً هم کارت درست باشه. بحث فنی و کاری رو بالاخره با تسلطی که بهش داری یک روزی بخش بزرگی اش رو حل میکنی اما فقط این نیست... اینجا با مردم در جامعه شون داری زندگی میکنی. تو از یه جایی اومدی که 30 سال تموم رفتار و کردار و خصوصیاتت، تفریحاتت، حرفهات، فکرت و شاید همه سلولهای وجودت بر اساس اون رشد پیدا کردن و شکل گرفتن. سلولهای خاکستری مغزت، نسبت به تفریح، جوک، غم، رفتار اجتماعی و غیره یک تعریفی دارن که در بسیاری از موارد با تعریف سلولهای خاکستری این مردم از این موارد یکی نیست! نمیتونی گوشه گیری کنی و منزوی بشی... اما بذارین براتون ساده تر بگم: عین بچه ای میشین که تو سن 30 و خورده ای سال تازه به دنیا اومده. دیدن بچه ها هر چی میدین دستشون میکنن تو دهنشون ببینن چیه؟ همونجوری میشین! هر چیزی رو باید تجربه کنین. باید ببینین اینها چطوری راه میرن؟ به چی فکر میکنن؟ به چی علاقه دارن؟ وقتی میرن پارتی، چیکار میکنن؟ خلاصه میشین عین اون بچه که تمام دنیای اطرافش رو باید خودش بشناسه... برای فهمیدن پله، باید یکبار ازش پرت بشه پایین تا بفهمه این پله است و بلندی چه معنی داره و چه بسا برای فهمیدنش، یکبار هم سرش یا دستش شکسته باشه! بازم یکی دوتا مورد دیگه بگم: اهل شراب و مشروبات هستین؟ تشریف میبرین بار... خوب؟ چی؟ فکر میکنین اینجا از اون عرق سگی 4 لیتری ها که توی بالکن درست میکردین دارن؟ به اون دختره پشت بار میخوای بگی چی بهت بده؟ بگی آبجو میخوام؟ چه آبجویی میخوای!؟ بگی شراب میخوام؟ بگی ویسکی میخوام؟ دو تا شات؟ خوب چه جوری میخوای؟ با چی میخوای!؟ ای بابا داستانی شد!!! نه بابا اهل شراب نیستیم. بریم قهوه بخوریم. آقا یه کافی بده. چه جور کافی بدم؟ صد مدل اسم و هر کدومش هم خودش برای خودش چند حالته! فکر کردی عین ایران اون پودرهای نسکافه رو میریزن تو آب جوش و میدن دستت تمومه دیگه!؟ خیال کردی! خوب... همه اینها چیزهای ساده ای هست که باید تجربه اش کنی و شاید برای تجربه کردنش لازم باشه که یکبار عین افتادن از اون پله، دستت هم بشکنه اما بالاخره یاد میگیری که پله و بلندی چه معنی داره... خلاصه از نظر من، بعد از یکسال نمیتونی بگی سلولهای خاکستری مغز من دیگه دارن کانال دو کار میکنن و من کلاً کانال یک رو یادم رفته و تعطیلش کردم! وقتی این اتفاق رو یک جایی خوندم خنده ام گرفت و ناخودآگاه یاد هموطنهایی افتادم که بعد از ششماه زندگی کردن توی یکی از بلاد خارجه، لهجه شون عوض میشه و از هر 10 تا کلمه 15 تاش رو انگلیسی بلغور میکنن یا برای گفتن یک کلمه فارسی یکربع فکر میکنن که یادشون بیاد چی میخوان بگن! به من که باشه، میگم نه داداش، نه آبجی! اون چارپاهه خودتی! این ادا و اطوار رو بذار کنار... برو اقلاً بذار یه 5 سال، 10 سال، شایدم بیشتر بگذره، انوقت این کارها رو بکن! خوب باز سکه هه برگشت به روی اولش نه؟ دوباره که همه چی سیاه و تار شد... چیکار کنیم؟ اولین جواب هم که آره بود. ولی نه... این جواب وقتی قطعیت پیدا میکنه و روی سکه وقتی برات همیشه از همین روی بد و پلیدش میاد و تمامی این چالشها وقتی برات غیر قابل هضم و غیر قابل تحمل میشه که کفه ای که اینها توش قرار داره سنگینتر از کفه دیگه ترازو باشه. این کفه ترازو ممکنه برای خیلی ها یکسان باشه اما تو کفه دیگه، هر کسی چیزهای متفاوتی داره و بر اساس وزنی که برای هر کدوم قائل میشه، نهایتاً باعث میشه که جوابش به اون سوال چی باشه. یکی از ساده ترین چیزهایی که تو کفه دیگه ترازوی هر کسی ممکنه وجود داشته باشه، حق زندگی کردنه. این مورد با اینکه یکی از بدیهیات و ساده ترین چیزهاست، اما به نظر من وزنش خیلی زیاده. اونقدر زیاد که شاید خیلی از ماها رو تا اینجا آورده و شاید خیلی از ماها رو اینجا نگه داشته. ممکنه جوابتون به سوال "آره" باشه اما شاید دیدن و تجربه کردن یک سری بدیهیات و چیزهای ساده زیر جوابتون رو عوض کنه... - توی گرمای تابستون ببینی یکی تو خیابون با رکابی و شورت کوتاه سوار دوچرخه است و داره رکاب میزنه... قشنگتر نگاهش کن... آزاده! جلوتر پلیس مملکتش نایستاده خفتش رو بگیره ببرش یه جایی فقط به خاطر اینطور لباس پوشیدن هزارتا کار باهاش بکنه! ساده بگم... همه اینها فقط یک کلمه است. یک کلمه ای که در خیلی از جاهای دیگه دنیا یکی از بدیهیات زندگیه و اونقدر براشون ساده است که شاید جزئی معمولی از زندگیشونه، بهش اهمیت نمیدن، اصلاً نمی بیننش چون همیشه باهاشون بوده و تجربه اش کردن... "آزادی" اون کلمه است که اگر بذاریش توی کفه دیگه ترازو، وزنش اونقدر زیاد هست که یا به تنهایی، یا اگر با بقیه چیزهای توی اون کفه جمع بشه باعث بشه که به همه چیزهای درون کفه دیگه فائق بیای. تو ممکنه از بودن اون توی کفه ات برای خودت لذت ببری اما من از اینکه می بینم بقیه هم این کلمه رو دارن و بدون اینکه خودشون بدونن، دارن ازش لذت میبرن، حظ میکنم. یک وقتهایی میگم کاشکی جوونهای اینجا و یکسری کشورهای دیگه رو یکسال بفرستن مملکتمون زندگی کنن تا قدر عافیتشون و داشته هاشون رو بدونن... بفهمن چی دارن! باور کنین خیلی هاشون نمیدونن چی دارن! خوب این سالگرد نوشت ما خیلی طولانی شد و خیلی مسائل توش مطرح شد. برداشت هر کسی از این نوشتار به عهده خودش. هر کسی جواب سوالاتش رو هر طوری دوست داره بده اما امیدوارم برای همه، هر جایی که هستن، کفه چیزهای خوب زندگیشون اونقدر سنگین باشه که باعث بشه کفه سختی ها رو با هر چیزی که توشه بشه به دست فراموشی سپرد. نوشته ام رو دوباره نمیخونم و هیچ ادیتی هم نمیکنم. امیدوارم توش غلط املایی و انشایی و ... نباشه ارادتمند همگی
کلمات کلیدی: حرف های معمولی من
|
|
| دندون و استرالیا! |
| ساعت ٩:۱٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦ |
|
سلام من و خانمم قبل از اومدن به استرالیا، کارهای مربوط به دندونهامون رو انجام داده بودیم و مخصوصاً من که چند تا دندون پر کرده داشتم که مربوط به سالیان سال قبل بود و دوباره دچار پوسیدگی شده بودند و نیاز به پر کردن مجدد داشتند و یکسری کارهای دیگه... اما یکی دوتا از دندونهام در زمانی که برای انجام این کارها رفته بودم، هنوز نیازی به انجام کاری روی اونها نداشتند و قرار بود در زمان نزدیکتری به اومدنم، برم که دکتر اونها رو چک کنه ولی به دلیل گرفتاریها و مشغله های خاص اون زمان، اصلاً فراموش کرده بودم که این کار رو انجام بدم و این شد که جناب آقای دندون، اوایل هوس کردند یک کمی تیر بکشند و در یک روز شنبه تعطیل در ماه June هم کلاً هوس کردند که رسماً درد رو شروع کنند! خلاصه چاره ای نبود جز اینکه بریم سراغ دندونپزشک و چون وقت قبلی نداشتیم، به قول خودمون اونجا بشینیم که بین مریض کارمون رو راه بندازن. تشخیص جناب دکتر بعد از معاینه دندون و گرفتن عکس، نیاز به خالی کردن دندون، روت کانال و عصب کشی و دوباره پر کردن بود و خوب... فکر میکنید من با اون درد دندون، باید چیکار میکردم جز اینکه بگم "باشه هر کاری لازمه بکن!" خلاصه، این قصه آقای دندون، بعد از 5 جلسه ویزیت و خرج کردن 1464.5 دلار، در October (همین دیروز!) تموم شد. البته پرداخت این مبلغ در طی این مدت، خیلی ممکنه به چشم نیاد و یک جورهایی مثل همون داستان قسطی پرداخت کردن هزینه دندونپزشکی توی ایران هست ولی خوب به مراتب گرونتر از اونجاست. البته اینم بگم که به غیر از اون مبلغ، یک 126 دلار هم بابت جرم گیری دیروز دادم که خوب مربوط به اون دندون خاص نبود و کلی بود و برای همین جدا نوشتم ولی توصیه میشه که این جرم گیری هر 6 ماه یکبار انجام بشه. Emergency Oral Examination: $69 حالا این هزینه ها رو کی میده؟ با اجازه تون جیب مبارک! خوش و خرم و سلامت باشین.
کلمات کلیدی: هزینه های دندانپزشکی در استرالیا
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : یک آدم 30 و چند ساله که مصمم شده بود بره یک جای دیگه ای تا شاید بتونه آینده بهتری رو برای خودش و همسرش بسازه و تو نیمه دوم زندگیش، شاید بتونه معنی واقعی زندگی رو بفهمه. حالا رسیده به اونجایی که میخواست بره و هنوز داره تجربیاتی که به دست میاره رو اینجا مینویسه شاید به درد دیگران بخوره. ذکر این نکته هم لازمه که تمامی مطالبی که در این وبلاگ نوشته میشه، حاصل تجربیات شخصی و نظرات شخصی هست که ممکنه نتایج حاصله از تجربه یکسان، بسته به شرایط و برای هر شخص متفاوت باشه. بنابراین تصمیم گیری نهایی به عهده خواننده وبلاگ خواهد بود.
پروفایل مدیر : Joe |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لينكهاي مرتبط |


چون مدیکر هزینه های دندونپزشکی رو ساپورت نمیکنه و شما باید بیمه تکمیلی داشته باشین که بتونید بخشی (و در شرایطی همه) هزینه های دندونپزشکی رو از اون طریق بپردازید. این که میگم بخشی، به این خاطر هست که معمولاً بیمه های تکمیلی بین 60 تا 70 درصد هزینه های انجام شده رو پرداخت میکنند که تازه اونم سقف داره و اگر هزینه ها از اون سقف بگذره، باید خودتون اون اختلاف رو بپردازید و همچنین بعضی ها محدودیت تعداد دفعات در سال هم دارند (مثلاً دو بار در سال) و اگر بخواهید که 100 درصد هزینه ها رو بدون محدودیت وسط اونها پوشش بدید، باید چیزی بین 330 تا 350 دلار در ماه بسته به انتخابتون، بابت حق بیمه بپردازید که خوب اگر شرایط سلامتی تون و یا در این مورد خاص دندونهاتون اونقدر داغون نباشه که نیاز به بیمارستان و جراحی و عمل و دندونپزشکی و اینها نداشته باشید، پرداخت این مبلغ در ماه به نظر من مقرون به صرفه نخواهد بود. بنابراین، در مرحله اول، توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید و کارهای دندونتون رو اونجا انجام بدید. در مرحله دوم، با توجه به اینکه امکان استفاده از پوشش خدمات بیمه تکمیلی در خیلی موارد از دو ماه (تا یکسال) بعد از اپلای کردن برای این بیمه، امکانپذیر میشه، گرفتن بیمه تکمیلی از یکی از ارائه دهنده های این سرویسئ(مثل Medibank, NIB, Bupa و ...) رو در اولویت کارهاتون قرار بدین وگرنه برای یک دندون، مجبورید دلارهای خوشگل استرالیایی رو اینجوری به باد بدین و خوب، صرف هم نمیکنه که به خاطر یک دندون برگردین ایران! 

