آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

مادربزرگ
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٥  

... و مادربزرگ رفت. روح بزرگ و مهربانش روز سوم عید از جسم خسته و نحیفش جدا شد تا برای همیشه در ابدیت آرام گیرد و برایم تنها از او، خاطرات خوش سی و چند ساله‌ام باقی مانده که در لحظه خاکسپاری‌اش، چون فیلمی از جلوی چشمانم گذشت ...


کلمات کلیدی: حرف های معمولی من