آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

بازی وبلاگی سرزمین مادری

خوب بالاخره اسم ما هم رفت تو لیست بازیکنهای این بازی لبخند

دعوت کننده بنده به این بازی وبلاگی دوندگان عزیز هست که اصل این بازی رو بهروز عزیز ایجاد کرده. اما بپردازیم به بازی. بازی شامل دو سوال هست که بهروز مطرح شون کرده و یک سری هم شرایط داره که بدین شرحه و عیناً از وبلاگ بهروزجان کپی و در زیر قرار داده میشه:

1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟

 (برای مهاجران استرالیا: "چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟")
 - یه خواهش: فقط حرفهای خوب بزنید و غم و غصه دار نکنین جوابهاتون رو جان عزیزانتان!!

    2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
(برای مهاجران استرالیا: "چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟")
 - یه خواهش: از ذکر جزئیات دریغ نکنید!!

شرایط اختصاصی بازی:
الف) التزام عملی به نظام وبلاگی!!!!!!! (حالا این بند یعنی چی، من نمیدونم)
ب)   هر کس باید 3 تا یا بیشتر از دوستان مهاجر یا نیمه مهاجرش رو دعوت کنه به این بازی! (این شرط تا جایی التزام آوره (!!) که تمام وبلاگهای بچه های مهاجر و نیمه مهاجر تموم بشن - حتی شده وبلاگ جدید درست کنید ولی این شرط رو رعایت کنید)
ج)   Copy و Paste از اصل 2 سوال الزامی است (تعارف نکنین!! من مشکلی ندارم)
د)   دروغ چرا؟ چون ممکنه این بازی وبلاگی جهانی بشه بدم نمیاد (حتی بلکه خوشم میاد) که اسم و آدرس خالق بازی سرزمین مادری در ابتدای امر آورده شود!
ه)   هر دوی مطالب شوخی و جدی پذیرفته میشود! فقط داستان رو زیادی صیاصی نکنید!!!!
و) قربون همتون!! چاکریم!

و اما جواب سوالها:
در جواب سوال اول  من شامل بند اول این سوال میشم. بنابراین میتونم بگم که تنها و تنها چیزی که ممکنه باعث بشه من از رفتن منصرف بشم، اینه که شرایطی که برای رشد و پیشرفت توام با آرامش نسبی دنبالش هستم در مملکتم به وجود بیاد. تنها در این صورت هست که تمام مشقتهایی که ممکنه یک مهاجرت به دنبال داشته باشه رو کنار بذارم و توی سرزمین مادری ام بمونم چون راستش ارزشمندترین چیزهای که الان توی زندگیم وجود داره، آینده و عمرم هست که به هیچ عنوان حاضر نیستم مفت و مجانی اونها رو هدر بدم. همه ماها فقط یکبار به دنیا میایم و یکبار هم بیشتر زندگی نخواهیم کرد. پس حق داریم که دائم به این فکر باشیم که پوسته های دورمون رو بشکنیم و بیایم بیرون و تجربه کنیم و رشد کنیم و بزرگ بشیم و یک پله بالاتر و دوباره و دوباره... موندن در یک جا یعنی مرگ! در ضمن دوست دارم اگر پیشرفتی میکنم و به جایی میرسم، اگر از دستم بر میاد، امکان رشد و پیشرفت بقیه رو هم فراهم کنم. لذا من اگر بدونم میتونم پوسته های دور خودم رو همینجا توی وطنم بشکنم و پیشرفتم رو همینجا بکنم و به آرزوهام همینجا برسم، دست بقیه رو همینجا بگیرم و ببرمشون یه پله بالاتر، چه ارزشی از این بالاتر هست که دیگه بخوام به خاطرش از وطنم برم؟

در جواب سوال دوم باز هم شامل بند اول میشم. راستش جواب دادن به این سوال برای من خیلی سخته چون اگر بخوام جواب درست و حسابی بدم وارد مسائل صیاصی میشم که طبق قوانین بازی قرار نیست که واردشون بشیم. اما خوب... متاسفانه ماها همه مون تمام افتخارمون به 2500 سال تمدن و فرهنگمون هست که اگر واقع بین باشیم، میبینیم که اثری ازشون نمونده و فقط در حد یک قصه برای همه مون هست. قصه ای که هر جا کم میاریم، شروع میکنیم به تعریف کردنش بدون اینکه در بقیه موارد خودمون التزام به اجرای اونها داشته باشیم. ما تبدیل شدیم به یکسری انسانهای بی هویتی که اعیادمون اعیاد اعراب و عزاداریهایمان (که به مراتب بیشتر از اعیادمان است) عزاداری های اعراب! گاهی مواقع هم از آنطرف بام افتاده ایم، مثلاً روز والنتاین! همه شما حتماً از ترافیک این روز در تهران به ستوه آمده اید و من هر بار پیش خودم پشت آن ترافیک این سوال را مطرح کرده ام که : ما کی هستیم؟ در هر صورت، چون آدم صادقی هستم، سعی میکنم از واقعیات برایشان بگویم نه از قصه های مملکتم. بنابراین شاید یکی از خاطراتی که بتوانم با افتخار برایشان تعریف کنم، فداکاری های پدر و مادرهای ایرانی و حمایت همه جانبه از فرزندانشان حتی در بدترین شرایط بدون در نظر گرفتن بازه سنی آنها در هر لحظه و هر جا باشد وگرنه در مقام قصه و افسانه، تعریف کردن از خونگرمی، میهمان نوازی، افتخارات تمدن 2500 ساله ایرانی وقتی که به واقع خودمان آن را نمیبنیم و تجربه اش هم نمیکنیم، به نظر من که خاطره خوب و خوشی برایم تداعی نمیکند که بخواهم برای کسی از آن با افتخار تعریف کنم!

شاید در ذهن برخی از دوستان با خواندن مطالب من (خصوصاً جواب سوال دوم) این تداعی بشه که من آدمی هستم که علاقه ای به وطنم ندارم و یا از گفتن اینکه ایرانی هستم شرم دارم. خیر اتفاقاً خیلی هم به وطنم علاقمند هستم چون اینجا متولد شده ام و با همین مردم زندگی کرده ام و به زبان همین مردم سخن گفته ام و شادیها و غمهایم را در این 33 سال با همین مردم بوده ام. اما متاسفانه وطنم آنطور که میخواهم و میتوانست باشد،‌ نیست و ایرانم، آن ایرانی که باید باشد،‌ نشد و نیست.

زیاده گویی کردم، ببخشید. در خاتمه به رسم این بازی، این عزیزان رو به بازی دعوت میکنم: انیس، مریم و آرش.
ضمناً مطابق با آنچه که مهندس ارنست اشاره کرده، از طریق جستجوی بلاگ گوگلی میتونید سابقه این بازی رو دنبال کنید. اینجا کلیک کنید تا سوابق رو تا الان ببینید.
+ Joe ; ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٤
comment نظرات ()