آخر دنیا... استرالیا

قصه مهاجرت و خاطرات من

تمدید گذرنامه در استرالیا
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧  

سلام

تمدید گذرنامه (و البته انجام یکسری امور دیگه مربوط به مدارک هویت و شناسایی ایرانی) توسط سفارت ایران در استرالیا انجام میشه که در کنبرا هست. با مراجعه به این لینک در وب سایت سفارت ایران در استرالیا، میتونید مدارکی که برای تمدید گذرنامه لازم هست و همچنین تعرفه قیمتهای مربوط به انجام این کار رو ببینید که این مدارک و فرمهای مربوطه و همچنین تعرفه قیمتها با توجه به نوع ویزا و شرایط اقامت هر فرد، متفاوت هست. تقریباً تمامی فرمها نیاز به تکمیل یکسری اطلاعات مربوط به مشخصات شما از سیر تا پیاز دارند که بعد از اینکه پرینتشون کردید و به دفعات و به صورت تکراری توی هر کدوم از این فرمها مشخصات و سوالات خواسته شده رو جواب دادید (و البته من نفهمیدم چرا برای این سوالات یکسان باید چندین و چند فرم رو پر کرد!) این فرمها و بقیه مدارک خواسته شده که شامل اصل و کپی یکسری مدارک مثل شناسنامه، کارت پایان خدمت و ... میشه رو به همراه هزینه مربوطه که باید به صورت Money Order (یک چیزی شبیه به چکهای ضمانتی بانکهای ایران هست که شما وجهی رو که میخواهید به شرکت، سازمان و یا هر جای دیگه ای پرداخت بکنید رو میتونید با حضور یافتن در یک دفتر پستی، به اونها پرداخت کنید و اونها اون چک رو در وجه مخاطبی که ذکر میکنید و به همون مبلغ پرداخت شده بهتون میدن. پشتش هم یک جایی داره که شما مشخصات خودتون رو تکمیل میکنید و امضاء میکنید و برای مخاطب تون میفرستید) رو میذارید توی پاکت پست سفارشی که از پستخونه خریدید و می فرستید به آدرس پستی سفارت ایران در کنبرا: P.O. Box 705 , Mawson ACT 2607 و صد البته باید توی این پاکت، یک پاکت خالی دیگه پست سفارشی که از پست خریداری کرده اید و روش آدرس خودتون رو به عنوان گیرنده ذکر کرده اید رو هم قرار داده باشید که عزیزان دست اندرکار بعد از انجام امر خطیر صدور پاسپورت جدید شما، بدون اینکه بخوان خدای نکرده زحمتی از بابت ارسال مدارک شما متقبل بشوند یا خدای نکرده هزینه ای بابت این کار پرداخت بکنند، پاسپورت و اصل بقیه مدارکی که ارسال کرده اید رو درونش قرار داده و براتون بفرستند! ضمناً یادتون باشه که لیبل سریال پاکت ارسالی خودتون رو پیش خودتون نگه دارید که بعداً بتونید از طریق سایت اداره پست استرالیا مرسوله تون رو پیگیری بکنید که چه موقع ارسال شده، الان کجاست و کی رسیده. البته تقریباً تمامی این پروسه به صورت جزئی تر در سایت سفارت ذکر شده است و من تکرار مکررات کردم اما یکسری توضیحات تکمیلی رو به شرح زیر براتون بگم:

اول اینکه مدت زمانی که من منتظر شدم تا پاسپورت جدید به دستم برسه دقیقاً یکماه بود. بنابراین حواستون باشه که اگر برای مسافرت میخواین برنامه ریزی کنید و مهلت پاسپورتتون تموم شده، این زمان رو در نظر بگیرید. البته در سایت، این زمان حداقل 6 هفته ذکر شده است. ضمناً انواع و اقسام ادعیه و نذورات رو برای اینکه خدای ناکرده اصل مدارک ارسالی تون گم و گور نشه رو هم انجام بدید!

دوم اینکه توی گذرنامه جدیدتون خبری از ویزای استرالیا نیست و اصولاً نیازی هم بهش نخواهید داشت. چرا؟ چون همونطور که به دفعات روی در و دیوار دفتر اداره مهاجرت و همچنین در بروشور مربوطه اش ذکر شده، اینجا توی استرالیا شما نیازی به اون برچسب توی پاسپورتتون ندارید و اطلاعات ویزا و اطلاعات شخصی شما با هم لینک شده و بصورت آنلاین و با دسترسی 24 ساعته قابل بررسی و چک کردن هست. در این بروشور ذکر شده که همه سازمانها و ارگانهای رجیستر شده (بیشتر از 9000 تا) میتونند به صورت آنلاین مشخصات و اطلاعات مورد نیازشون در خصوص ویزای شخص موردنظرشون رو با دادن اطلاعاتی مثل نام و تاریخ تولد و شماره پاسپورت و ... رو چک بکنند. یعنی مثلاً اگر شرکتی که داره شما رو استخدام میکنه یا دانشگاه شما بخواد بدونه شما نوع ویزاتون چی هست و با اون ویزا، آیا اجازه کار کردن یا درس خوندن یا اقامت در استرالیا رو دارید یا نه و ...، میتونه به صورت آنلاین این کار رو انجام بده و نیازی به دیدن اون برچسب نارنجی توی ویزاتون نداره. این سیستم اسمش Visa Entitlement Verification Online (یا به اختصار VEVO)  از این آدرس قابل دسترسی هست ولی از اونجائیکه این سایت اداره مهاجرت معمولاً یک کمی (یا شایدم خیلی) همه چیز رو می پیچونه به هم تا آدم رو به مقصد برسونه، آخر قضیه برای دارندگان ویزا جهت چک کردن میرسه به اینجا.

اما همونطور که در بروشور مربوطه ذکر شده، اگر هنوز به دلایلی از جمله نیاز دولت کشور شما به وجود اون برچسب توی پاسپورتتون برای سفرهاتون و یا اصولاً هر دلیل دیگه ای، بخواهید برچسب ویزا رو توی پاسپورتتون داشته باشید، میتونید با مراجعه به یکی از دفاتر اداره مهاجرت در استرالیا درخواست کنید تا اینکار رو براتون انجام بدن. من برای انجام اینکار تقریباً نیم ساعت منتظر موندم تا نوبتم بشه چون تقریباً شلوغ بود ولی صدور و چسبوندن مجدد اون برچسبی که براش معمولاً حدود دو سال صبر کرده ایم، در عرض یک دقیقه انجام میشه!!

 


 
سوال خصوصی میپرسی!؟
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦  

سلام

مدتیه که فکر راه اندازی این قسمت توی وبلاگم به سرم زده. راستش نمیدونم کار درستی هست یا نه و اینکه نتیجه اش چی بشه، اما خواستم راهش بندازم تا نتیجه اش رو ببینم.

همه مون میدونیم که در این فضای مجازی، بعضی ها سوالاتی دارند که اونها رو در قالب یک کامنت خصوصی مطرح می‌کنند. دلیل خصوصی مطرح شدن این سوالها گاهی به خاطر ماهیت خود سوال هست و گاهی هم به خاطر نوع عکس العملی که دیگران نسبت به سوال نشون میدن (که با خوندن کامل این مطلب منظورم رو متوجه خواهید شد) و دلیل عدم پاسخگویی به این تیپ کامنتها و سوالات هم میتونه شامل این موارد باشه:
- اعتقاد خود نویسنده وبلاگ به اینکه سوال خصوصی، مربوط به موضوعهای خصوصی یک فرد هست و دلیلی نداره از شخص سومی درباره مسائل خصوصی سوال بشه
- نوع تنظیمات بعضی از سرویس دهندگان وبلاگها که امکان پاسخگویی به کامنت خصوصی رو ندارند، یا اینکه اگر هم قصد پاسخگویی باشه، باید یک کامنت ثبت شده به صورت خصوصی، به صورت عمومی منتشر بشه که امکان پاسخگویی و درج پاسخ براش فراهم بشه که خوب در این حالت دیگه بحث خصوصی بودن اون کامنت از بین میره
- بعضی مواقع امکان پاسخگویی به سوال خصوصی وجود داره اما کسی که سوال رو پرسیده، از خودش راه ارتباطی نذاشته که بشه بدون پابلیش کردن کامنتش به سوالش جواب داد.

اما چرا بعضی سوالها به این صورت پرسیده میشه با اینکه ماهیت سوال واقعاً خصوصی نیست و چه بسا سوال ساده ای هم هست که ممکنه سوال خیلی های دیگه هم باشه؟ این بر میگرده به همون عکس العمل دیگران نسبت به سوال که باعث میشه شخص، سوالش رو بصورت کامنت خصوصی مطرح کنه که قابل مشاهده توسط دیگران نباشه. شاید اگر یکی دوتا مثال بزنم موضوع روشن​تر بشه. سوالهایی مثل اینها:
- چطوری و از کجا میشه بلیت اتوبوس خرید؟
- برخورد دیگران در برابر خانمی که حجاب داره در خیابان و اماکن عمومی چطوریه؟
- نحوه پوشش خانمها برای امتحان آیلتس؟
و یک سوال دیگه در خصوص سرویس بهداشتی که چندین و چند صفحه در فروم مایگرنت هلپ در موردش بحث شده...

عکس العمل به سوال اول، مسخره کردن شخصی هست که سوال رو پرسیده که: ای بابا اینم دیگه پرسیدن داره؟ یا اینکه برای کسی که اینجا داره زندگی میکنه این سوال ممکنه خیلی پیش پا افتاده و ساده به نظر بیاد و پوزخندی هم به این سوال بزنه!
عکس العمل به سوال دوم، اینه که: تو که نگران این موضوع هستی اصلاً چرا میخوای مهاجرت کنی!؟ ممکنه جواب صحیحی هم باشه ولی اظهارنظرهای بعدی مردم رو به دنبال خواهد داشت...
اما بالاخره اینها هم سوال هستند و شخصی که داره اینها رو می​پرسه، گناهی مرتکب نشده اما به خاطر بعضی از این عکس العملها، ناچار میشه سوالش رو خصوصی بپرسه که شاید از دید دیگران مخفی بمونه و بتونه به جوابش هم برسه. البته جواب بعضی از این دست سوالها رو میشه در وبلاگها و فرومها پیدا کرد (شاید بدون حواشی!) اما خوب همونطور که گفتم این فکر برای این وبلاگ عین جرقه اومد تو مخ من و باید راهش مینداختم تا نتیجه اش رو بعداً ببینم.

سخن کوتاه کنیم و بگیم که برای دسترسی به این قسمت برای مطرح کردن سوالتون میتونید به بخش صفحات وبلاگ نگاهی بندازید. صفحه مربوط به بخش پرسش و پاسخ رو از اونجا میتونید پیدا کنید.


کلمات کلیدی:
 
وکیل - مشاور برای مهاجرت به استرالیا
ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  

سلام

چند نفر از دوستان تازگیها و قبل تر ها برام کامنت عمومی و خصوصی گذاشته بودند که وکیلی رو بهشون معرفی کنم که بتونن ازش مشاوره بگیرند. برای همین بهتر دیدم یک پست جداگانه برای این امر اختصاص بدم که جواب سوال اون دوستان و همچنین کسانی که بعداً میخوان این سوال رو از من بپرسند باشه ضمن اینکه باید اضافه کنم که من خودم تخصصی برای ارائه مشاوره جهت مهاجرت ندارم و به علاوه قوانین و شرایط مهاجرت از زمانی که من اقدام کردم با الان کلی فرق کرده و اگر اطلاعاتی هم داشته باشم، به روز نیست و هر چیزی که تا الان در این راه تجربه کرده ام که در وبلاگم موجود هست که سعی کردم با دیگران به اشتراک بگذارمش و موارد تخصصی تر رو بهتره که با همون وکیل یا مشاور در میان بگذارید که بتونه بهتر راهنمایی تون بکنه و با عرض شرمندگی، لطفاً بهم حق بدید که صفحه فیس بوک و ایمیلم رو جزء حریم شخصی خودم بدونم و خودم در موردشون تصمیم بگیرم که چه موضوعاتی رو در کجا و با چه کسانی به اشتراک بگذارم.
راستش من خودم با شرکت Home Migration Services اقدام کردم (اطلاعات بیشتر در اینجا) و اون زمان یک مشاور بسیار خوب و خوش برخورد و با اطلاعات به روز به نام آقای صداقتی اونجا مشغول بود که بعدها با هم رفیق شدیم و الان هم رفاقتمون پابرجا هست ولی ایشون دیگه اونجا کار نمیکنه و جای دیگه ای مشغول شده و متاسفانه شنیده ام که شرکت HMS دیگه مثل سابق خوب سرویس نمیده. بازم تاکید میکنم که این رو من فقط شنیده ام و اونجا نیستم که بدونم آیا واقعاً اینطور هست یا نه. در هر صورت ایشون الان با شرکتی بنام Central Migration Consultants کار میکنند که میتونید اینجا اطلاعات بیشتر به همراه شماره تماس این شرکت رو ببینید و در صورت تمایل با آقای صداقتی مشاوره ای داشته باشید. در آخر هم لازم میدونم این رو اضافه بکنم که اینکه اصولاً با وکیل اقدام کردن بهتره یا اینکه خودتون اقدام بکنید یا اینکه با چه وکیل و شرکتی اقدام بکنید و ... کاملاً یک امر شخصی هست و به خودتون بستگی داره و نمیخوام خدای ناکرده فردا من رو مسبب نتیجه اقدامتون از هر طریق بدونید! فقط توصیه میکنم اگر میخواید با وکیل اقدام بکنید، با وکیلی اقدام بکنید که در MARA و MIA رجیستر شده باشه که خیالتون کمی راحت تر باشه وگرنه افراد و شرکتهایی که ادعا میکنند وکیل مهاجرتی (برای هر کشوری) هستند، کم نیستند.

موفق باشید

پاورقی:

الان دو تا اتاق در منزل خانم اشی برای اسکان موقت موجود هست. هر کسی زمان اومدنش به سیدنی نزدیک هست، میتونه با ایشون هماهنگ بکنه. آدرس وبلاگ ایشون برای کسب اطلاعات بیشتر و تماس در اینجا


 
یک سالگی
ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩  

سلام
دو هفته پیش سالگرد ورودمون به استرالیا بود. باورم نمیشد که اینقدر زمان زود بگذره و در یک چشم به هم زدن، برسیم به سالگرد اولین ورودمون به استرالیا. بله اینجا زمان به نظر خیلی زود میگذره و به نظر خیلی از دوستان، این زود گذشتن زمان به این خاطره که فکرت کمتر درگیره و به عبارت ساده تر بهت خوش میگذره! توی اون روز کل خاطراتم رو از زمان خداحافظی با خانواده از فرودگاه امام تا سوار شدن به هواپیما و مواجه شدن با یک پیرمرد اوزی که منو با مهموندار (مرد البته!) اشتباه گرفته بود و داشت بهم شکایت میکرد که ساک من اینجا بالای سرم جا نمیشه چون همه بارشون رو چپوندن توی اینجا و من جا ندارم که ساکم رو بذارم و تصور کنین قیافه من بدبخت رو که اولاً همون اول کاری شوکه شده بودم از برخورد با این بابا و انگلیسی بلغور کردنش از یک طرف و از طرف دیگه اینکه من بدبخت خودم هم همین مشکل رو داشتم و نمیتونستم کیفی که لپ تاپم توش بود رو بذارم اونجا! خلاصه وقتی یارو فهمید که من فقط با مهموندارها تشابه لباسی دارم و کاره ای نیستم، کلی خندید و عذرخواهی کرد... اما همین برخورد کوچیک و همین شوک کوچولو برای من کافی بود تا تمام پرواز تا سیدنی رو برام زهرمار کنه و بفکر فرو ببرتم که "آهای... کجا داری میری؟ میدونی داری میری یه جایی که اونجا همه عین این یارو حرف میزنن؟ اصلاً میفهمی چی میگن!؟ اصلاً میتونی گلیمت رو از آب بکشی بیرون؟" و هزار تا سوال دیگه که خودآگاه و ناخودآگاه توی ذهنم میچرخید... سوالهایی که شاید تا وقتی از نزدیک باهاشون مواجه نشی و لمسش نکنی، هیچوقت به طور منطقی و جدی بهشون فکر نکنی... و چه بد که ببینی یک نفر دیگه کنار دستت دلتنگ از دل کندن از خانواده اش در حالیکه بغضش رو فرو داده، سرش رو گذاشته روی شونه هات و خوابیده... و علاوه بر همه اون سوالها و فکرها، این هم بهش اضافه بشه که "آهای... میدونی این بنده خدا رو که دنبال خودت راه انداختی، به امید تو دل به این راه زده؟ میدونی تمام تکیه گاهش تویی؟ میدونی دیگه اونجا هیچ کسی رو غیر از تو نداره!؟ حالا میخوای چه گلی به سرت بگیری!؟" و فکر کنم همین سوالها و مشابهاتش برام کافی بود تا نذاره توی این مسیر طولانی چندین ساعته چشمهام رو روی هم بذارم و بخوابم و چه سخت تر از اون، که توی ظاهرم بروز ندم که درونم چه جنگ و غوغاییه... و بعد رسیدن و تجربه زندگی مشترک با چند خانواده دیگه زیر یک سقف... چیزی که حتی در دوران دانشجویی ات هم به این شکل تجربه اش نکرده بودی. هر چند زندگی اشتراکی با آدمهای هم زبون خودت بود که این به خودی خود، شاید نکته مثبتی بود که شدت شوک ورود رو تا حدودی کاهش بده و نکات مثبت دیگه ای که فکر میکنم در پستهای قبلی ام در موردشون صحبت کرده ام اما باز هم سیل سوالها و نهیب های دیگه ای توی سرته... سوالها و هشدارهای قبلی هر چند با گذشت چند ماه اول، تا حدودی کمرنگ تر شده اند اما هنوز محو نشده اند که شاید هیچوقت هم کامل از توی فکرت بیرون نیان... اما اینها هم چند نمونه دیگه که بهشون اضافه شده بود: "آهای! تو اینجا چیکار داری میکنی؟ این همه راه بلند شدی اومدی اینجا که توی یک اتاق زندگی کنی!؟ یه نگاه به دور و برت کردی؟ دیدی همه زندگیت رو کردی دو تا چمدون!؟ خودت به درک، دیدی دست یکی دیگه رو هم گرفتی آوردی اینجا توی این اتاق؟ کسی که توی مملکت خودش رسیده بود به جایی که دوستش داشت و حرفی برای گفتن داشت اما این انصاف بود که از اونجا و اون حال جداش کنی و بیاریش اینجا توی یک اتاق!؟" و باز سوالهایی که توی مغزت تکرار میشن... سوالهایی که هر چند برای تک تک شون جواب داری، جواب داشتی که بلند شدی و اومدی اما وقتی میرسی، تمام این سوالها طوری به چالش میکشنت که گاهی به زانو در میای و فکر میکنی منطقی که برای جوابگویی به این سوالها داشتی، شاید منطق درستی نبوده... مدت دیگه ای میگذره و یک وقتی به خودت میای که "آهای! خوب داری خوش میگذرونی و واسه خودت حال میکنی! از این آب و هوا، از این شهر و ماشینها و آدمهای توش و هر چیزی که توش میگذره و همه جاهای دیدنی اش و همه راضی هستی دیگه؟ خوش میگذره بهت؟" میگی: "آره خوب! چیه مگه؟ حالا بعد عمری داریم یه حالی میکنیم! مشکلی داره؟" یارو از درونت میگه: "نه، فقط میخواستم بهت یادآوری کنم ریالهایی که بابتشون عرق ریخته بودی، شاید بابتش هزار تا فحش و اهانت هم شنیده بودی، از خیلی چیزهات زده بودی تا جمعشون کرده بودی و حاصل شاید یک عمر کار کردنت بود، یک نگاهی بنداز ببین چقدر مونده؟ هیچ میدونی چه جوری داره خرج میشه؟ عیب نداره خوش بگذرون... مزاحمت نمیشم، فقط خواستم همین رو بهت یادآوری کرده باشم!" اونجاست که بهش میگی: "ای تو روحت لعنت! نمیشه یه دقیقه بذاری به حال خودم باشم!؟" و دوباره یک سری داستان دیگه به سریالهای سوالات توی ذهنت اضافه میشه... چقدر دیگه مونده؟ چقدر خرج شده؟ اوه... نکنه تموم شه؟ نکنه تا برسه به قرون آخرش، کار گیرت نیاد؟ خوب بعدش چی؟ میخوای برگردی؟ خوب حالا فرض کن برگشتی، اونجا چی داری؟ کجا میخوای بری؟ چیکار میخوای بکنی؟ تازه... اینا که مسائل شخصیته... میدونی که ماها ایرونی هستیم؟ میدونی اگه برگردی، باید جواب چند نفر رو بدی که چی شد برگشتی؟ میدونی باید نگاه های تحقیر آمیز و مسخره آلود چند نفر رو تحمل بکنی که چرا برگشتی؟ میدونی پچ پچ های چند نفر رو ناخودآگاه میشنوی که هه هه یارو رفت، اما عرضه نداشت دست از پا درازتر برگشت!؟ و میدونی که نمیتونی بهشون بگی This is none of your fuckin' business چون ایرونی هستیم و اتفاقاً خیلی هم بهمون مربوطه... و همه اینها چیزهاییه که باید تحملشون کنی، مرد میخواد که نذاره اینها کمرش رو بشکنه، بتونه شب با همه اینها راحت بخوابه، بتونه فکرش رو جمع کنه که رزومه تنظیم کنه و بفرسته و بتونه به خودش غلبه کنه پای تلفن با یارو مصاحبه کنه، بره حضوری مصاحبه کنه، بره علاوه بر خوشگذرونی هاش، هزار تا کار دیگه که اینجا برای زندگی کردن لازمه رو انجام بده و باز بتونه ظاهرش رو حفظ کنه که اون کسی رو که با خودش ورداشته آورده این سر دنیا، از همه این آتیشی که توی درونته، حتی الامکان بویی نبره... که اونم بالاخره برای خودش هزارتا فکر و سوال توی سرش داره، دیگه حداقل اینها بهش اضافه نشن... چون بالاخره برای خیلی از سوالهای توی ذهنتش، شاید فقط یک جواب وجود داشته باشه که قانعش کنه... اینکه "من با اون اومدم. اون میتونه و تکیه گاهم میشه" و تو این جواب رو میدونی و چقدر سخته برات جواب سوال کسی شدن، کسی که دوستش داری...

اما... این سکه بازی ما همیشه که بندازیش بالا، به همین رو نمیاد پایین. بالاخره یه روز هم از اون رو میاد پایین... بالاخره یه روزی میرسه که بخش بزرگی از این کابوسها تموم میشه. کار پیدا میکنی، درآمد کسب میکنی، نگرانیت از خرج شدن ریالها تموم میشه، مستقل میشی و اختیار زندگیت میاد دست خودت، به سرعتی بیشتر از اونچه که انتظارش رو داری پیشرفت میکنی، آرزوهات دیگه فقط در حد آرزو برات باقی نمیمونن، تعریفت از آرزو دیگه اون چیزی نیست که فقط بتونی با خودت به گور ببریش بلکه تبدیل میشه به چیزی که ممکنه هر چند دیر، اما بالاخره بهش میرسی و از این لحظه است که از زندگیت بیشتر لذت میبری. آره همه چیز اونقدر هم سخت و طاقت فرسا نیست. باید اولش رو تحمل کنی و بتونی ردش کنی، باید سعی کنی، شانس داشته باشی، اگه به خدا اعتقاد داری، ازش صمیمانه بخوای که کمکت کنه چون اینجا تقریباً میشه گفت به غیر از اون کسی رو نداری، اگر بهش اعتقاد نداری، بالاخره چیزی هست که بهش اعتقاد داشته باشی، شاید حداقل اینه که به خودت اعتقاد داری. پس از خودت بخواه که به خودت کمک کنه که بتونی نه به همه سوالات بالا،​ بلکه اقلاً بتونی جواب یک بخش بزرگ و حیاتی اش رو پیدا کنی.

ولی خیال کردی که این سکه، دیگه سکه شانست شده؟ همیشه به همین رو میاد پایین؟ زهی خیال باطل! کار پیدا میکنی و میری سر کار و اوضاع خوب میشه اما... شاید مجسم کرده باشی، خواب دیده باشی یا اینکه حتی برات پیش اومده باشه که وسط یک جمعی باشی و تنها چیزی که بشنوی مثل یک صدای همهمه نامفهوم باشه... تا بیای روی یکیش فوکوس کنی، اون یکی حواست رو پرت کنه... یکی ازت یه چیزی بپرسه اولش هنگ کنی و مخت شروع کنه به پردازش کردن هر چیزی که بلده تا بهت بفهمونه که این بابا چی گفت بهت؟ تا حالا خواب دیدین لال شدین؟ خیلی ها وقتی خواب دزد میبینن توی خواب قدرت حرف زدن رو از دست میدن. نمیتونن داد بزنن "آی دزد!" یک وقتهایی خیلی حرفها برای گفتن داری، حرف فنی، غیر فنی، راه حل، منطق... اما لال میشی! نمیتونی حرف بزنی! یا میگی ولی اون چیزی نیست که میخوای... یک نگاهی به دور و برت میندازی، به کاری که میکنی... "آهای! این چه کاریه داری میکنی؟ این همه راه بلند شدی اومدی اینجا این کار رو بکنی؟ هه​هه! این کار رو که داشتی 4 سال پیش میکردی! ببینم این همون کاری نیست که همین چند وقت پیش که خیلی هم دور نیست، به اون کسی که زیر دستت کار میکرد میگفتی برات انجامش بده!!؟ اِه! این که داری بهش گزارش میدی و نفر بالا دستیت حساب میشه، اگه اشتباه نکنم یه 6 یا 7 سالی ازت کوچیکتر نیست؟ آهان... خوب عوضش  5 - 6 ساله که اینجاست... اِه! این رئیس واحد یا رئیس شرکت یه آدم همسن تو نیست؟ ایول! ببین اقلاً یه 70 - 80 نفری دارن زیر دستش کار میکنن... ببین قراردادهای میلیون دلاری با شرکتهای گردن کلفت داره می بنده... تو کجایی؟ اون کجاست؟..." خوب آره از شر یکسری از اون موارد قبلی خلاص شدی، جوابهاشون رو پیدا کردی اما در عوض یکسری چیز دیگه جایگزین شون شد! از خودت پرسیدی چرا وقتی برمیگردی خونه اینقدر خسته ای؟ بعضی وقتها که کلاهت رو قاضی میکنی، میبینی حجم کارت اونقدرها هم زیاد نبوده. خیلی بدتر از اینهاش رو توی ایران تجربه کرده بودی. استرسی که اینجا توی کارت داری در مقایسه به استرس کارت توی ایران هیچه! دخالتهای بیجای دیگران رو توی کارت نداری و به هزار نفر لازم نیست جواب کار کرده و نکرده ات رو پس بدی. خوب پس چرا اینقدر خسته میشی؟ چون ذهنت درگیره... درگیر اون سوالها از یک طرف و درگیر فهمیدن و فهموندن از طرف دیگه! اینم چیزیه که به مرور ممکنه عادی بشه ولی از نظر من هیچوقت تموم نمیشه. شاید خیلی به خودت اعتماد به نفس داشته باشی، خودت رو تحویل بگیری و شاید واقعاً هم کارت درست باشه. بحث فنی و کاری رو بالاخره با تسلطی که بهش داری یک روزی بخش بزرگی اش رو حل میکنی اما فقط این نیست... اینجا با مردم در جامعه شون داری زندگی میکنی. تو از یه جایی اومدی که 30 سال تموم رفتار و کردار و خصوصیاتت، تفریحاتت، حرفهات، فکرت و شاید همه سلولهای وجودت بر اساس اون رشد پیدا کردن و شکل گرفتن. سلولهای خاکستری مغزت، نسبت به تفریح، جوک، غم، رفتار اجتماعی و غیره یک تعریفی دارن که در بسیاری از موارد با تعریف سلولهای خاکستری این مردم از این موارد یکی نیست! نمیتونی گوشه گیری کنی و منزوی بشی... اما بذارین براتون ساده تر بگم: عین بچه ای میشین که تو سن 30 و خورده ای سال تازه به دنیا اومده. دیدن بچه ها هر چی میدین دستشون میکنن تو دهنشون ببینن چیه؟ همونجوری میشین! هر چیزی رو باید تجربه کنین. باید ببینین اینها چطوری راه میرن؟ به چی فکر میکنن؟ به چی علاقه دارن؟ وقتی میرن پارتی، چیکار میکنن؟ خلاصه میشین عین اون بچه که تمام دنیای اطرافش رو باید خودش بشناسه... برای فهمیدن پله، باید یکبار ازش پرت بشه پایین تا بفهمه این پله است و بلندی چه معنی داره و چه بسا برای فهمیدنش، یکبار هم سرش یا دستش شکسته باشه! بازم یکی دوتا مورد دیگه بگم: اهل شراب و مشروبات هستین؟ تشریف میبرین بار... خوب؟ چی؟ فکر میکنین اینجا از اون عرق سگی 4 لیتری ها که توی بالکن درست میکردین دارن؟ به اون دختره پشت بار میخوای بگی چی بهت بده؟ بگی آبجو میخوام؟ چه آبجویی میخوای!؟ بگی شراب میخوام؟ بگی ویسکی میخوام؟ دو تا شات؟ خوب چه جوری میخوای؟ با چی میخوای!؟ ای بابا داستانی شد!!! نه بابا اهل شراب نیستیم. بریم قهوه بخوریم. آقا یه کافی بده. چه جور کافی بدم؟ صد مدل اسم و هر کدومش هم خودش برای خودش چند حالته! فکر کردی عین ایران اون پودرهای نسکافه رو میریزن تو آب جوش و میدن دستت تمومه دیگه!؟ خیال کردی! خوب... همه اینها چیزهای ساده ای هست که باید تجربه اش کنی و شاید برای تجربه کردنش لازم باشه که یکبار عین افتادن از اون پله، دستت هم بشکنه اما بالاخره یاد میگیری که پله و بلندی چه معنی داره... خلاصه از نظر من، بعد از یکسال نمیتونی بگی سلولهای خاکستری مغز من دیگه دارن کانال دو کار میکنن و من کلاً کانال یک رو یادم رفته و تعطیلش کردم! وقتی این اتفاق رو یک جایی خوندم خنده ام گرفت و ناخودآگاه یاد هموطنهایی افتادم که بعد از ششماه زندگی کردن توی یکی از بلاد خارجه، لهجه شون عوض میشه و از هر 10 تا کلمه 15 تاش رو انگلیسی بلغور میکنن یا برای گفتن یک کلمه فارسی یکربع فکر میکنن که یادشون بیاد چی میخوان بگن! به من که باشه، میگم نه داداش، نه آبجی! اون چارپاهه خودتی! این ادا و اطوار رو بذار کنار... برو اقلاً بذار یه 5 سال، 10 سال، شایدم بیشتر بگذره، انوقت این کارها رو بکن!
همه اینها به کنار... آدم احساسی هستی؟ دلت برای خانواده ات تنگ شده... بالاخره مادری، پدری، برادری، خواهری، دوستی چیزی داشتی که اینجا شاید نتونی معادلش رو برای خودت دست و پا کنی! بعضی ها یک کمی بیشتر، دلشون برای بربری و سنگک و حلیم و دیزی و گوجه سبز (آی این یکی رو هیچ کاریش نمیشه کرد!) تنگ شده... بعضی هم که فراتر از این حرفها، دلشون حتی برای آشغالهای توی جوب خیابونهای تهرون هم تنگ میشه! بعضی وقتها هر هواپیمایی از بالای سرت رد میشه اون یارو توی وجودت باز صداش در میاد... "آهای! دوست داشتی الان توی اون هواپیماهه به مقصد امارات و بعدش ایران بودی؟" سریعترین جوابی که به ذهنت میاد "آره" است ولی...

خوب باز سکه هه برگشت به روی اولش نه؟ دوباره که همه چی سیاه و تار شد... چیکار کنیم؟ اولین جواب هم که آره بود. ولی نه... این جواب وقتی قطعیت پیدا میکنه و روی سکه وقتی برات همیشه از همین روی بد و پلیدش میاد و تمامی این چالشها وقتی برات غیر قابل هضم و غیر قابل تحمل میشه که کفه ای که اینها توش قرار داره سنگینتر از کفه دیگه ترازو باشه. این کفه ترازو ممکنه برای خیلی ها یکسان باشه اما تو کفه دیگه، هر کسی چیزهای متفاوتی داره و بر اساس وزنی که برای هر کدوم قائل میشه، نهایتاً باعث میشه که جوابش به اون سوال چی باشه. یکی از ساده ترین چیزهایی که تو کفه دیگه ترازوی هر کسی ممکنه وجود داشته باشه، حق زندگی کردنه. این مورد با اینکه یکی از بدیهیات و ساده ترین چیزهاست، اما به نظر من وزنش خیلی زیاده. اونقدر زیاد که شاید خیلی از ماها رو تا اینجا آورده و شاید خیلی از ماها رو اینجا نگه داشته. ممکنه جوابتون به سوال "آره" باشه اما شاید دیدن و تجربه کردن یک سری بدیهیات و چیزهای ساده زیر جوابتون رو عوض کنه...

- توی گرمای تابستون ببینی یکی تو خیابون با رکابی و شورت کوتاه سوار دوچرخه است و داره رکاب میزنه... قشنگتر نگاهش کن... آزاده! جلوتر پلیس مملکتش نایستاده خفتش رو بگیره ببرش یه جایی فقط به خاطر اینطور لباس پوشیدن هزارتا کار باهاش بکنه!
- توی گرمای تابستون، دختره موهاش رو نکرده توی بقچه. این رو خودش نمیخواد، مجبوره. میدونی چرا؟ چون اگر یه چندتا تارش هم بیرون باشه اون ونه اون جلوتر منتظرشه ببرتش یه جایی جواب پس بده. تو اون ونه، پلیس مملکته اما خدا میدونه تا فرداش چه بلایی ممکنه سرش بیاره! بنده خدا ساق پاشم باید قایم کنه. این یکی رو خودش نمیخواد، اما مجبوره. میدونی چرا؟ چون من و تو با نگاهمون تا 3 تا کوچه اونطرفتر قورتش میدیم تازه اگر دنبالش تا 10 تا کوچه اونطرفتر نریم!!
- شده تا حالا چند روز پشت سر هم هدفون بکنی تو گوشت به جای گوش دادن به اراجیف مردم به آهنگ مورد علاقه ات گوش بدی؟ جدای از اینکه باید حداقل 150 مدل نگاه مردم هم نوع خودت رو تحمل کنی (آنگار که کار خیلی بد یا عجیبی کرده باشی)، دوباره اون جلوتر تو هم خفت میشی! گوشی موبایل و کیف و جیب و یک سری جاهای دیگه ات همه تفتیش میشه و خیلی شانس بیاری، یه مقداری بابت گوش دادن به آهنگهای اونطرف آبی جریمه میشی، اگه انگ سیاسی بودن آهنگ رو بهت نزنن و با یه چندتا دونه عکس یا متنی که ممکنه توی گوشیت داشته باشی سر از کهریزک در نیاری!
- به غیر از رفتن به بوف و مک ماشاءا... و فری کثیف و چند تا رستوران دیگه، میتونی بگی چه تفریحی توی زندگیت داری؟ اوه... ببخشید مایه دار! ویلا تو شمال داری و میرین با بر و بکس آخر هفته ها یه چار لیتری از سوپر مارکتیه سر کوچه میگیرین و عشق و صفا... آره؟ خدا کنه دفعه دیگه تو همون سوپر مارکته یا تو خود ویلا نریزن سرتون!

ساده بگم... همه اینها فقط یک کلمه است. یک کلمه ای که در خیلی از جاهای دیگه دنیا یکی از بدیهیات زندگیه و اونقدر براشون ساده است که شاید جزئی معمولی از زندگیشونه، بهش اهمیت نمیدن، اصلاً نمی بیننش چون همیشه باهاشون بوده و تجربه اش کردن... "آزادی" اون کلمه است که اگر بذاریش توی کفه دیگه ترازو، وزنش اونقدر زیاد هست که یا به تنهایی، یا اگر با بقیه چیزهای توی اون کفه جمع بشه باعث بشه که به همه چیزهای درون کفه دیگه فائق بیای. تو ممکنه از بودن اون توی کفه ات برای خودت لذت ببری اما من از اینکه می بینم بقیه هم این کلمه رو دارن و بدون اینکه خودشون بدونن، دارن ازش لذت میبرن، حظ میکنم. یک وقتهایی میگم کاشکی جوونهای اینجا و یکسری کشورهای دیگه رو یکسال بفرستن مملکتمون زندگی کنن تا قدر عافیتشون و داشته هاشون رو بدونن... بفهمن چی دارن! باور کنین خیلی هاشون نمیدونن چی دارن! لبخند

خوب این سالگرد نوشت ما خیلی طولانی شد و خیلی مسائل توش مطرح شد. برداشت هر کسی از این نوشتار به عهده خودش. هر کسی جواب سوالاتش رو هر طوری دوست داره بده اما امیدوارم برای همه، هر جایی که هستن، کفه چیزهای خوب زندگیشون اونقدر سنگین باشه که باعث بشه کفه سختی ها رو با هر چیزی که توشه بشه به دست فراموشی سپرد.

نوشته ام رو دوباره نمیخونم و هیچ ادیتی هم نمیکنم. امیدوارم توش غلط املایی و انشایی و ... نباشه چشمک

ارادتمند همگی


کلمات کلیدی: حرف های معمولی من
 
دندون و استرالیا!
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦  

سلام
بله... همونطور که از عنوان پست معلومه، میخوام در مورد دندون و دندونپزشکی براتون بنویسم. حتماً قبلاً در مورد اینکه کارهای مربوط به دندونهاتون رو قبل از اومدن توی ایران انجام بدین، خوندین و شنیدین. اینم تاکیدی هست بر اینکه حتماً و حتماً این کار رو در ایران انجام بدین. خیال نکنین وضع دندونهاتون خوبه و من جنس دندونام عالیه و روزی سه دفعه دارم مسواک میزنم و نیازی به این کار نیست. شما این پست رو بخون، بعداً شاید نظرت عوض بشه! چشمک
رفتن پیش دندونپزشک و چک کردن دندونهاتون اونجا هر چقدر هم براتون هزینه داشته باشه، در مقابل هزینه های دندونپزشکی در اینجا هیچه!

من و خانمم قبل از اومدن به استرالیا، کارهای مربوط به دندونهامون رو انجام داده بودیم و مخصوصاً من که چند تا دندون پر کرده داشتم که مربوط به سالیان سال قبل بود و دوباره دچار پوسیدگی شده بودند و نیاز به پر کردن مجدد داشتند و یکسری کارهای دیگه... اما یکی دوتا از دندونهام در زمانی که برای انجام این کارها رفته بودم، هنوز نیازی به انجام کاری روی اونها نداشتند و قرار بود در زمان نزدیکتری به اومدنم، برم که دکتر اونها رو چک کنه ولی به دلیل گرفتاریها و مشغله های خاص اون زمان، اصلاً فراموش کرده بودم که این کار رو انجام بدم و این شد که جناب آقای دندون، اوایل هوس کردند یک کمی تیر بکشند و در یک روز شنبه تعطیل در ماه June هم کلاً هوس کردند که رسماً درد رو شروع کنند! خلاصه چاره ای نبود جز اینکه بریم سراغ دندونپزشک و چون وقت قبلی نداشتیم، به قول خودمون اونجا بشینیم که بین مریض کارمون رو راه بندازن. تشخیص جناب دکتر بعد از معاینه دندون و گرفتن عکس، نیاز به خالی کردن دندون، روت کانال و عصب کشی و دوباره پر کردن بود و خوب... فکر میکنید من با اون درد دندون، باید چیکار میکردم جز اینکه بگم "باشه هر کاری لازمه بکن!" خلاصه، این قصه  آقای دندون، بعد از 5 جلسه ویزیت و خرج کردن 1464.5 دلار، در October (همین دیروز!) تموم شد. البته پرداخت این مبلغ در طی این مدت، خیلی ممکنه به چشم نیاد و یک جورهایی مثل همون داستان قسطی پرداخت کردن هزینه دندونپزشکی توی ایران هست ولی خوب به مراتب گرونتر از اونجاست. البته اینم بگم که به غیر از اون مبلغ، یک 126 دلار هم بابت جرم گیری دیروز دادم که خوب مربوط به اون دندون خاص نبود و کلی بود و برای همین جدا نوشتم ولی توصیه میشه که این جرم گیری هر 6 ماه یکبار انجام بشه.
یک کمی ریزتر اگر بخوام براتون از بعضی از هزینه ها بنویسم (بعضی هاش رو نخصص دندونپزشکیه که من نمیدونم چی هست اما تقریباً متوجه میشید):

Emergency Oral Examination: $69
Single X-Ray Film: $31
Root Canal Prep: $161
Root Canal Prep for Additional Canal: $188
Root Canal Obturation: $178
Obturation for each additional canal: $209
Adhesive Restoration: $140

حالا این هزینه ها رو کی میده؟ با اجازه تون جیب مبارک! نیشخند چون مدیکر هزینه های دندونپزشکی رو ساپورت نمیکنه و شما باید بیمه تکمیلی داشته باشین که بتونید بخشی (و در شرایطی همه) هزینه های دندونپزشکی رو از اون طریق بپردازید. این که میگم بخشی، به این خاطر هست که معمولاً بیمه های تکمیلی بین 60 تا 70 درصد هزینه های انجام شده رو پرداخت میکنند که تازه اونم سقف داره و اگر هزینه ها از اون سقف بگذره، باید خودتون اون اختلاف رو بپردازید و همچنین بعضی ها محدودیت تعداد دفعات در سال هم دارند (مثلاً دو بار در سال) و اگر بخواهید که 100 درصد هزینه ها رو بدون محدودیت وسط اونها پوشش بدید، باید چیزی بین 330 تا 350 دلار در ماه بسته به انتخابتون، بابت حق بیمه بپردازید که خوب اگر شرایط سلامتی تون و یا در این مورد خاص دندونهاتون اونقدر داغون نباشه که نیاز به بیمارستان و جراحی و عمل و دندونپزشکی و اینها نداشته باشید، پرداخت این مبلغ در ماه به نظر من مقرون به صرفه نخواهد بود. بنابراین، در مرحله اول، توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید و کارهای دندونتون رو اونجا انجام بدید. در مرحله دوم، با توجه به اینکه امکان استفاده از پوشش خدمات بیمه تکمیلی در خیلی موارد از دو ماه (تا یکسال) بعد از اپلای کردن برای این بیمه، امکانپذیر میشه، گرفتن بیمه تکمیلی از یکی از ارائه دهنده های این سرویسئ(مثل Medibank, NIB, Bupa و ...) رو در اولویت کارهاتون قرار بدین وگرنه برای یک دندون، مجبورید دلارهای خوشگل استرالیایی رو اینجوری به باد بدین و خوب، صرف هم نمیکنه که به خاطر یک دندون برگردین ایران! لبخند

خوش و خرم و سلامت باشین.


 
مراقب همسفرهاتون باشید
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤  

سلام
اول از همه اینو بگم که بعد از گذشت یک مدتی از قرار دادن پست قبلیم توی وبلاگ پشیمون شدم چون موضوعش کلاً با بقیه موضوعاتی که توی وبلاگم مطرح کرده بودم متفاوت بود. من هیچوقت مطلبی رو که نیاز به بحث و گفتگو و چالش داشته باشه رو توی وبلاگم مطرح نکرده بودم و همیشه تجربیات خودم رو نوشته بودم. فکر میکردم شاید اون پست هم با یک جمع بندی نهایی، تبدیل به یک تجربه بشه اما متاسفانه به بیراهه رفت و برای همین تصمیم گرفتم که بنا به روند سابق ادامه بدم لبخند

و اما بعد...
دیشب متوجه شدم که در مسیر پرواز از ایران به استرالیا برای یکی از هموطنهامون در توقفی که در دبی داشتن موضوع بسیار عجیب و وحشتناکی اتفاق افتاده! ایشون یک خانمی بودند که به اتفاق فرزند خردسالشون داشتن میومدن اینجا پیش شوهرشون که زودتر از خودشون اومده بوده اینجا. از همون ابتدای پرواز از تهران، خانمی خودشون رو به اینها نزدیک میکنه و به بچه خیلی ابراز محبت و دوستی میکنه و هنگام تعویض هواپیما در دبی، به مادر بچه میگه که من از این بچه خیلی خوشم اومده و اگر اشکالی نداره تو اینجا کنار وسایل و بارهای خودت و من بمون تا من با بچه برم و یک هواپیما براش بخرم. مادر هم موافقت میکنه اما بعد از گذشت یک ربع که اونها هنوز برنگشته بودند، خیلی نگران میشه و قضیه رو به نگهبانها و حراست فرودگاه دبی اطلاع میده و بالاخره اون خانم رو با بچه در یک گوشه ای از فرودگاه در حالیکه داشته دنبال راهی برای خروج از فرودگاه میگشته با کمک دوربینهای فرودگاه پیدا میکنند و مشخص میشه که اصلاً این خانم کارش دزدیدن بچه بوده و سه ماه هم بوده که دنبالش بوده اند و تمام مدارکش هم که به همراه بقیه وسایلش پیش مادر اون بچه گذاشته بوده جعلی بوده! خوشبختانه بخت با اون مادر خیلی یار بوده که از این قضیه به سلامت بیرون اومده. از من خواسته شد که این مطلب رو توی اطلاع رسانی کنم مخصوصاً برای کسانی که بعد از همسرشون عازم هستند با اصولاً فقط قضیه بچه نیست، این موضوع میتونه برای وسایل شخصی، یک کیف حاوی پول و کل مدارکتون، یا هر چیز دیگه ای اتفاق بیفته و اونوقت تصور کنید وسط راه یا حتی وقتی به مقصد رسیدید و یکی از این بلاها سرتون بیاد، چه حالی بهتون دست میده؟ بنابراین متاسفانه باید گفت به هر کسی که باهاتون طرح دوستی میریزه اطمینان نکنید. چه دوره و زمونه بدی شده... متفکر

در آخر هم لازم میدونم قبل از اینکه بر طبق عادت دیرینه مون شروع کنیم به نقد و بررسی، قضاوت، داوری و حلاجی موضوع این پست، این نکته رو یادآوری کنم که موضوع این پست فقط جنبه اطلاع رسانی داشت. چیزی که ممکنه برای هر کس اتفاق بیفته و ممکنه به کسی که داره با شرایطی مشابه سفر میکنه کمک بکنه که آگاه بشه و به هر کسی که در سفر باهاش طرح دوستی میریزه، اطمینان نکنه.


کلمات کلیدی: حرف های معمولی من